سال نو مبارک
وقتی که صدای پرنده ها به گوشت برسه،وقتی که بوی نم بارون با علفهای تازه دراومده مشامت رو پر کنه،وقتی که چشمت بیافته به تپه هایی که انگار گرد سبز روشون رو پوشونده و رنگین کمون بالای اون تپه، اونوقته که دیگه تنبلی نمی تونه جلوی نوشتن من رو بگیره.
سال ۹۱ هم بالاخره رسید.امسال از اون سالایی بود که به سختی تا لحظه آخر (دم سال تحویل) دویدم. از بی برنامگی آرایشگاهی بگیر تا سفره چیدن ۲۰ دقیقه ای قبل از سال تحویل حسابی خسته و کلافه ام کرد..تا جایی که تا یک هفته فقط استراحت مطلق بودیم تا خستگی بی برنامگی هامون در بره!هر چند وسط این استراحت یکی دو تا مهمونی نار و شام هم برگزار کردیم.الان که فکر می کنم همچین استراحت هم نکردیم والله!!!!بعد از یک هفته هم یه سفر ۴ روزه به آذربایجان ها! تا حدی تونست از کرختی استراحت درمون بیاره.
تبریز شهر با ابهت و دوست داشتنی ای بود.گذرمون به روستای کندوان خیلی به یاد موندنی شد.فوق العاده بود.مردم ساده و دوست داشتنی ای داشت.با چه مشقتی توی دل کوه زندگی می کردن. کارشون هم دامپروری بود و صنایع دستی.عسل خوبی از کندوان خریدیم.تجربه خرید عسل خیلی برام جالب بود.تازه فهمیدیم عسل طبیعی با عسل به قول خودشون مصنوعی چه فرقی داره!(فرقش در مومش هست.درعسل طبیعی خود زنبور عسل موم درست میکنه)
بعد از دو شب به ارومیه رفتیم.من که اصلا ارومیه رو ندیده بودم.اما علی ۵ سال پیش سفر کاری رفته بود.طفلی تا چشمش افتاد به دریاچه ارومیه آه از نهادش بلند شد.خشکی دریاچه حس تشنگی به آدم میداد.هر چند میگن الان از چند ماه پیش خیلی بهتر شده اما حدودا ۱۰۰ متر عقب نشینی داشته!خلاصه بند ارومیه هم جای خوبی بود.ارومیه خیلی شهر زنده ایه و خیلی بکر.اگه مسیرتون افتاد ارومیه حتما بازار شلوارش برین.اکثرا شلوار از ترکیه میارن.اما با این حال باید بتونید جنس ترک رو از چینی تشخیص بدین!
خلاصه سال جدید ما هم به این شکل شروع شد.امیدوارم سالی سرشار از سلامتی و موفقیت برای هممون باشه.
*نیلوفر عزیزم: هنوز نمی تونم بیام تو وبلاگت.ایمیلت رو برام بذار حداقل بتونم دو کلمه از خلا پچ پچ هامون رو پر کنم.سفره هفت سینم رو هم میذارم.امیدوارم اون کوچولو ناراحتیت هم زودتر بر طرف بشه. هر چند نیلوی من همیشه سالم و قوی باقی می مونه.




