حرفهای نه ماهه من
من کجام؟اینجا کجاست؟
آیا من برگشتم؟
یعنی می تونم که برگشته باشم؟
تاریخ آخرین پستم رو که می دیدم با خودم می گفتم که خیلی پررویی اگه بخوای آپ کنی!دیگه فایده ای نداره! اما باز دلم نمی اومد از صفحه ای که دلتنگی های یه دورانی از زندگیم توش ثبت شده دل بکنم.حدودا ۹ ماه از آخرین پستم می گذره.می دونم.اما توی این ۹ ماه به اندازه شاید چند سال اتفاقات ریز و درشت توی زندگیمون افتاده که از یه طرف افسوس می خورم چرا ثبتشون نکردم و از طرف دیگه به دلیل پیدایش پیری زودرس حوصله ثبت کردنشون رو ندارم.
کارخونه ما تاسیس شد.به تولید رسید و الان ۶ ماه شده که محصولات ما وارد بازار شده.علی بی نهایت خوشحاله.خوب به آرزوی کودکی هاش رسیده.منم خوشحالیم با خوشحالی اون چند برابر میشه.هر چند خستگی های مفرط این روزا نمی ذاره خیلی از خوشحالیمون لذت ببریم.دست تنهایی و کمبود وقت و نیرو از یه طرف،کمبود بودجه به دلیل مشکلات بازار فعلی و انتظارات اطرافیان از طرف دیگه روی خوشحالی های ما سایه انداخته.اما با این اوصاف شب و روز خدا رو شاکریم.هر چند از نظر علی اینا مشکل نیست.مسائلی که با کار تولید همراهه!اما من به دلیل کم طاقتی مزمنی که دارم با تمام وجود همه رو حس می کنم.
زندگی ما خدا رو شکر کماکان عاشقانه تر میشه و روز به روز بیشتر می فهمیم که چقدر برای هم ساخته شدیم.البته قابل ذکر است این وسط بهانه گیری های من کمافی السابق شامل حال علی میشه و اون همچنان با خنده هاش من رو عصبی تر می کنه!
از زندگی کاری هم بگم که کارمند علی شدم.تفریحش شده دستور دادن به من.خلاصه هر کاری که فکر کنید اینجا انجام میدم.مثلا الان گفته یه سرچی راجع به یه دستگاه براش انجام بدم و من در این لحظات مثلا دارم سرچ انجام میدم.یعنی الان که دارم وبلاگم رو به روز می کنم دارم سرچ می کنم ها
.بعدش باید برم آزمایشگاه چند تا کار انجام بدم که متاسفانه اونجا راه در رو نداره!
خلاصه زندگی ما هم اینجوری می گذره دیگه.یه اسباب کشی هم وسط این همه مشغله بهمون تحمیل شد که خدا رو شکر به خیر و خوشی اون هم گذشت.اما من دیگه از کت و کول افتادم.
هفته پیش هم نمایشگاه شرکت کردیم.فکر کن چه پررو وسط اون همه شرکت قدرتمند ما هم یه غرفه زدیم.جالبه که خیلی هم بازدید کننده داشتیم.شرکت های دور و برمون که میلیون ها خرج غرفه شون کرده بودند با تعجب ما رو نگاه می کردن!خیلی نمایشگاه خوبی بود خدا رو شکر.مخصوصا اونجاش که از شرکت قبلی که هم من و هم علی اونجا بودیم هم اومدن.اینقدر براشون عجیب بود که ما چه جوری در عرض این مدت کوتاه این همه نمونه کار داشتیم!خیلی جالب بود لحظه ای که علی با هاشون دست می داد و من توی ذهنم ظلم هایی که ۵ سال پیش در حق علی کرده بودن تداعی می شد.بازی روزگار خیلی عجیبه.خیلیییییییی.
اینم از حرفای نه ماهه من.امیدوارم گردش روزگار همیشه به کام هممون باشه و روزای خوبی داشته باشیم .




