تبليغاتX
مهر تابان
دوشنبه 23 شهریور1388
برگ چهل و چهارم

آن روزها،این روزها

چهار ماه گذشت

از آخرین پستم رو میگم.از روز خداحافظی.از روزی که عازم بودیم و من روی زمین نبودم.راستش رو بخواین تا دو ماه بعدش هم روی زمین نبودم.باورتون میشه تا یکی دو ماه بعد از برگشتنمون انگار خواب بودم.انگار نبودم.خودم نبودم.نمی گم خوب شده بودم.اتفاقا یه سارای عصبانی،زبون نفهم،لجباز و بی منطق شده بودم.با همه حتی خودم دعوا داشتم.هر چی هم فکر می کنم نمی دونم این اخلاقم از چی ناشی شده بود.شاید یه جورایی خودم رو گم کرده بودم.البته عصبی بودنم از اونجا ناشی شده بود که اونجور که آرزوش رو داشتم از لحظات این سفر استفاده نکردم.شرایط طوری بود که نمی شد خودت تک و تنها باشی و خدای خودت.و فهمیدم که این سفر دسته جمعیش یه جورایی تفریحی میشه و تنهاییش یه جورایی معنوی.خوب این ها مقدمه بود.چهار ماه نبودم.پس یه پست طولانی رو در پیش رو دارین.اول از آن روزها میگم و بعد با این روزها در خدمتتون هستم.

آن روزها

ساعت حدود ۳-۴ بود وارد مدینه شدیم.اگه بدونید وقتی از پنجره هواپیما گلدسته های حرم رسول رو دیدیم چه حالی شدم.انگار داری خواب می بینی.غرق نور بود.یک انرژی ای داشت که واقعا نمیشه گفت.تا به هتل منتقل بشیم و خودمون رو جمع و جور کنیم نزدیک نماز صبح بود.وقتی وارد اتاقمون شدم و پرده اتاقمون رو که کنار زدم دیدم اتاقمون دقیقا رو به روی حیاط حرمه.دقیقا همین موقع بود که صدای اذان بلند شد و سریع خودمون رو به نماز صبح رسوندیم.وااااااااای اگه بدونید نماز صبح چه لذتی داره.یه چیز جالب. تا چشمم به ستون های حرم افتاد یاد خانومی(دینا خانومی) افتادم که گفته بود ستون ها رو دیدی یاد من کن.اصلا فکر نمی کردم یادم بمونه .اما فکرش خود به خود اومد توی ذهنم.بعد از نماز با مامان علی دعا خوندیم.به قدری خسته بودم که گفتم یه کم دراز بکشم.دراز که کشیدم چشمم رو به سقف دوختم و شروع کردم به حرف زدن با خدا و گفتن درد و دل هام.دیدم سقف داره حرکت می کنه.سقف ها که کنار رفتن آسمون مدینه رو نزدیک طلوع خورشید دیدم.                                                                                                                   

مدینه خیلی شهر آروم و با انرژیه.خیلی آشناست.تو اصلا احساس غریبگی نمی کنی اونجا.انگار شهر خودته.در و دیوار باهات حرف می زنه.خیلی شهر مظلومیه.انرژی شهر مکه چند برابر اونجاست.اما مکه محکم تره.انگار باهات شوخی نداره.یه شهر سنگی.یعنی برای ساختن هر بنایی کوهها رو می کنن.تمام شهر صخره ای و سخته.حس مکه برای من این بود که انگار اومدم جواب پس بدم و جواب بگیرم حس من این بود.حتی نوع شهر روی خلق و خو آدماشون هم تاثیر داشت.مردم مدینه خیلی نرم تر و با محبت تر از مکه بود.مردم مکه عصبانی و سخت بودن.چند روز مدینه مثل برق و باد گذشت.صبح ها یه گشتی اطراف میزدیم تا اذان ظهر.بعد از نماز ناهار می خوردیم و استراحت.عصر دوباره یه کم می گشتیم و می رفتیم حرم تا نمازمغرب.بعضی وقتا برای نماز عشا می موندیم و بعضی وقتا هم زود برمی گشتیم هتل و شام می خوردیم.عرب ها یه ابتکاری به خرج داده بودن.هر مرکز خریدی یه تاکسی دم در هتل ها گذاشته بود تا مردم رو مجانی اونجا ببرن.بعضی از این تاکسی ها هم با چند تا از اون مرکز خریدها قرارداد داشتن. دلیل اصلی افسوس من در مورد دقایق از دست داده همین آدما بودن.اینقدر قشنگ اغفال می شدیم که نگو.یعنی فکر کن هر شب که نه،اما ۷-۸ شب از کل ایامی که اونجا بودیم و هر شب به مدت ۴-۵ ساعتمون رو توی این پاساژها گذروندیم.متاسفانه!!!!.از خریدامون هم بگم اینکه یه کفش تیمبرلند اصل برای علی خریدم که اینجا بالای دویست تومن بود.باورتون نمیشه بگم دو ماه پوشید و بعد دم در خونه ازمون دزدیدن!!!!!!!!!بقیه چیزا هم لباس و عطر بیشتر از مدینه گرفتم.عطر های مارکدارش قیمت مناسبی داشت.خلاصه مدینه خیلی خیلی خوب بود.روز رفتن اینقدر گریه کردیم.با علی نشستیم تو اتاق و پرده رو زدیم کنار و جلوی پنجره حیاط حرم رو نگاه کردیم و اشک ریختیم.خیلی برام جالب بود.علی ای که تا چند ماه قبل از اومدنمون به این سفر اصلا هیچ اشتیاقی نشون نمیداد،اینجوری تحت تاثیر قرار گرفته بود.واقعیت اون روز یه نشونه عجیب هم براش پیش اومده بود که از یادآوریش مو به تنم سیخ میشه.غسل کردیم و لباسامون رو پوشیدیم.علی اینقدر بامزه شده بود با اون دو تا حوله ای که دورش پیچیده بود.علی و دو تا باباهامون رو اذیت می کردم و می گفتم چقدر بهم میدید گره حوله هاتون رو یه جور که خودتون نفهمید باز نکنم.می دونید که؟آقایون از زیر حوله ها نمی تونن چیزی بپوشن!علی بدجنس می خواست کلک بزنه و بپوشه .دیگه اینقدر باهاش صحبت کردم تا راضی شد.خلاصه با اشک و آه و با لباسهای سفید احرام از مدینه خداحافظی کردیم و به سمت مکه راه افتادیم.حدودا ساعت ۵ بود که از هتل خارج شدیم.یک ربع بعد وارد یه مسجد شدیم.و................

این روزها

این روزها خیلی داره سخت، اما خوب می گذره خدا رو شکر.علی که هر روز مثل یه شیر به جنگ دیو پایان نامه میره.هر چند به دلایلی کارش به کمیسیون کشیده و اگر نظر کمیسیون مثبت باشه تا اواسط هفته آینده دفاع می کنه.و گر نه...........خدا اون روز رو نیاره.تو رو خدا دعامون کنید.از خودم بگم.اینکه منم دارم هنوز با این غول پایان نامه دست و پنجه نرم میکنم.خیلی جواب های قابل ملاحظه ای نگرفتم.اما باز امیدوارم.مهر ماه هفت ترمه میشم و این یعنی آبروریزی!!!!!!!!!خدا رحم کنه.از روزهای ماه رمضون هم بگم که دو تا مهمونی دادم یکیش ۱۰ نفر که خودمون بودیم.یعنی مامان باباهامون.و یکیش ۲۴ نفر که کل خانواده مامانم.فکر کن تا ساعت ۱۲ ظهر قرار نبود خاله ام بیاد.یه دفعه اعلام کردن که خودشون و سه تا داماداشون تشریف میارن و من مثل خر سیخ خورده از این ور به اون ور می دویدم.آخه داماداش دفعه اول بود که می اومدن.منم اونجور که باید آمادگی نداشتم.دلم می خواست به خاله ام بگه،خاله جون وقتتون تموم شده باید دیشب می گفتین.خلاصه خورش خلال درست کردم و زرشک پلو و لازانیا.برنجم هم خراب شد.متاسفانه.چون تا حالا برای ۲۴ نفر برنج نپخته بودم و دوم اینکه علی یه نوع برنج  سفارش داده بود که طرف خیلی ازش تعریف کرده بود اما چون تازه بود آبروی ما رو برد!

از کارم بگم که قبل از مکه رفتنم رزومه ام رو با اصرار یکی از دوستام براش ایمیل کردم.اونها هم از رزومه ام خوششون اومد و سه بار خواستنم و باهام حرف زدن و یه قولایی دادن.تو رو خدا برام دعا کنید.خیلی دوست دارم اونجا برم.چون هم نزدیکه و هم کارش رو دوست دارم.حالا یه جواب های امیدوار کننده بهم دادن ها.اما از حرف تا عمل خیلی فاصله است.

خلاصه الان هم که دارم می نویسم مثلا به علی قول دادم که این متنش رو ترجمه کنم اما اینقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود که گفتم اول یه سر اینجا بزنم و بعد به کارم برسم.می خواستم یه سری عکس از مدینه توی این پست بذارم و توی پست بعدی عکس های مکه رو بذارم اما سایتهای آپلود بسته است انگار.اگه سایتی می شناسین بهم معرفی کنین.

امیدوارم تنتون سالم و دلتون خوش باشه و همش بخندید.

نوشته شده توسط سارا در 3:7 PM | | لینک به این مطلب
سه شنبه 15 اردیبهشت1388
برگ چهل و سوم

لحظه خداحافظی........

ای کاروان آهسته ران کارام جانم می رود    وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود

خدایا!خدای خوب و مهربونم ازت ممنونم من رو طلبیدی.ازت ممنونم که من رو زمانی که حتی نمی تونستم فکر پا گذاشتن به خونه ات رو تا چند سال آیند ه داشته باشم صدا کردی.کلمه لبیک رو که میگم اشک تو چشمام جمع میشه.باورم نمیشه قراره دور خونه ات بچرخم و بگم :لبیک اللهم لبیک............ خدای مهربونم کمکم کن.کمکم کن که این سفر فقط برام یه سفر نباشه!کمکم کن با هر لبیکی که میگم یه پرده از تاریکی قلبم از بین بره .کمکم کن تا نورت آنچنان دلم رو روشن کنه و یاد عظمتت اون رو پرفروغ نگه داره که تاریکی غمی که از بنده های نامهربونت به قلبم نزدیک میشه نتونه در اون نفوذ کنه.کمکم کن.کمکم کن قدر نعمتهای بیشمارت رو بدونم.کمکم کن تا بتونم از عهده شکرگزاری نعمتهات بربیام.می دونم که تا الان خیلی کاهلی و سستی کردم.می دونم حتی نتونستم از پس شکرگذاری حتی گوشه ای از این همه نعمتت بر بیام.اما تو که می دونی من ساراام!بنده پر روت. که اگه از در بیرونش کنی ار پنجره میاد تو.همونی که به پات می افته تا ببخشیش.همونی که دست به دامانت میشه و التماست می کنه.می دونم که می دونی همه نعمت های این زندگی رو فقط و فقط از لطف بی منتهای تو دارم دارم.علی عزیزم رو مظهر عشق ناب و پاک آسمونی توئه.پدر و مادرم که با یادآوری مهربونی هاشون  تپش قلبم تند میشه.المیرای عزیزم که همدم تنهایی هام بوده .بابای علی که پشتیبان زندگیمونه و بدون چشمداشت به حتی یک تشکر از هیچ کاری برامون فروگذار نبوده و نگاه مهربونش به من برام یه دنیا می ارزه و تمامی شرایط این سفر رو برامون فراهم کرده.مامان علی که با اینکه تحت فشاره تا مبادا به من محبت کنه! از ته دل اینقدر دوستم داره که حتی کفش احرامش رو که با هزار ذوق 5 سال پیش برای خودش خریده بوده و کنار گذاشته رو به من میده .مادری که جلوی پای من توی مهمونی کفش جفت می کنه و همه رو متعجب می کنه.حتی نامهربونیهاش هم باعث شده قلبامون بیشتر بهم نزدیک باشه.اینا همه نعمتهایی اند که دارم و متاسفانه بعضی اوقات فراموششون می کنم .مهربون خدای عزیزم،شنیدم قبل از نگاه به کعبه ات سه آرزو  در دل بکنیم و بعد به خونه ات نگاه کنیم هر سه برآورده میشه.به صحتش کاری ندارم.می دونم هر جا و هر جور که ازنت چیزی بخوام بهم میدی .اما این قضیه فرصتی شد که به سه آرزوی مهم زندگی فکر کنم.اول از همه که برام مهمترینه طول عمر و سلامتی همه عزیزانمه.من جمله علی،مامان بابای خودم و المیرا و مامان بابای علی.دوم هموار شدن راه سخت شروع کار کارخونه است که این روزا بدجوری فکرامون رو مشغول کرده و انرژیمون رو گرفته.و سوم اینکه اگه صلاح می دونی من از همه عزیزانم زودتر بیام پیشت و کمتر عمر کنم.این برام خیلی مهمه.خودت می دونی که چقدر من ضعیفم و تحملم کمه.بقیه اش هم چون مالی و دنیویه میام اونجا بهت میگم!

*امشب ساعت ۱۲ مسافرت آسمونی من شروع می شه.همراهامون هم همه اون عزیزانی اند که بالا گفتم.مامان بابی خودم و المیرا و مامان بابای علی.اینقدر گیجم هنوز نتونستم کارهام رو تموم کنم.چمدون هنوز بالای کمد و اتوی لباس ها هنوز تموم  نشده.از ساعت ۹ صبح تا همین یه ربع قبل داشتم اتو می زدم ها.اما لرزش دست هام و سر گیجه ام که از استرسه نمی ذاره کارام رو درست حسابی تموم کنم.حالا فکر کن توی این گیر و دار دیشب ماشینمون خراب شد و ساعت ۱۲ شب توی خیابون ولش کردیم و با آژانس بر گشتیم خونه و علی هم تا بعد از ظهر نیست که کمکم کنه.از صبح یه سری تلفن زدم.اما هنوز از دایی ها و عمو ها و عمه ها و ........... خداحافظی نکردم!گفتم حالا اونا رو شب انجام میدم فعلا یه خداحافظی وبلاگی انجام بدم تا بعد.

*خلاصه هر بدی یا خوبی از من دیدید حلال کنید.به یاد همتون هستم.شما هم اگه چیز خاصی مدنظرتون بود برام کامنت بذارید .تا عصر بر میگردم.اگه هم اونجا امکانات بود به اینجا سر میزنم.

در رفتن جان از بدن گویند هر قومی سخن             من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

 

نوشته شده توسط سارا در 1:5 PM | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 22 اسفند1387
برگ چهل و دوم
۱۶روز نامه

تا حالا شده برای خودت یه دل مشغولی درست کرده باشی و از انجامش لذت ببری بعد یه مدت بگذره نتونی بهش برسی و احساس خلاء کنی؟اون وقت چکار می کنی؟من چه کار می کنم؟؟؟هر وقت بهش فکر می کنم به خودم  و اراده محکمم و برنامه ریزی دقیقم!توی انجام این جور کارها احسنت میگم!!همین.اینقدر از خودم خوشم میاد که خودم رو میشناسم و باز تصمیم های جدید می گیرم.نمی دونم از اعتماد به نفس موروثی هست که از خانواده پدری به ارث بردم یا از پشتکاریه که از شخص شخیص مامان بهم رسیده!خوب اینا رو گفتم تا مراتب شرمندگیم رو از به روز نکردن وبلاگ که یکی از اصلی ترین دلمشغولی هام شده و با برنامه ریزی دقیق بهش میرسم !!!و ۱۶ روزه که آپش نکردم اعلام کنم.اما گذشته از اراده ضعیف ،خونه تکونی و دانشگاه و خرید و مسافرت مزید به علت شد.جاتون خالی. سه روز کیش رفتیم و بسیار بسیار خوش گذروندیم.البته درستش این بود که خوش گذرونی ها رو با توجه به شرایط فعلی اعم از بیکاری و پایان نامه و خونه تکونی و درست نشدن وام کارخونه و غصه خوردن علی از این قضیه فراموش کنیم ها! اما مگه این پوست کلفت میذاره.جاتون خالی اونجا وقتی با علی سوار جت اسکی شدیم به قدری جیغ زدم که تا دو روز گلوم می سوخت.یه جورایی تمام تنش های این چند وقت رو خالی کردم.خیلی مفید و موثر واقع شد.ویتامین خریدم هم اومده بود پایین که اونجا تامینش کردم.البته بیشتر برای خونه خرید کردم تا خودم.هر چند دیروز به لطف همراهی های علی جون از ظهر تا شب تمامی خریدهای خودم رو انجام دادم و بعد از مدتها از یه خرید جانانه لذت بردم که این نوع خرید بی نظیر هم باز بر می گرده به پوست کلفت اینجانب و مغز شستشو شده ام که آینده ای بس سخت منتظرمون هست و من بی پروا این جوری ولخرجی می کنم.خدا کمکمون می کنه دیگه.مگه نه؟؟  از خونه تکونی بگم که فقط دوهفته است که داریم کمد تمیز می کنیم!نمی دونم چرا این آشغالا تمومی نداره.پریشب که عملا گریه ام گرفته بود.حالا فردا تازه علی جان قول دادن پنجره سه تا اتاق ها و پذیرایی و آشپزخونه رو تمیز کنن.هر چند می دونم صبح از ساعت ۹ باید بالای سرش بشینم و مراسم نوحه خونی و التماس و قربون صدقه را انجام بدم تا بیدار بشه.البته جدیدا یه روش تازه برای بیدار شدنش یاد گرفتم.یه شکلات مترو میارم بالای سرش و با آب و تاب می خورم و بهش میگم یه گاز دیگه مونده تا تموم بشه ها.واقعا معجزه رخ میده.علی با چشمای بسته میشینه و دهنش رو باز می کنه !!!!هنوز خوابه ها! حتی گاها دیده شد همین طور که دهنش باز و نشسته خر و پف هم میکنه.اینم یه جورشه دیگه! 

*به یه شناخت جدید از خودم رسیدم و اون اینه که روحیه خوبی توی تحمل سختی های زندگی دارم.(همون پوست کلفت)اما نمی دونم چرا این تحمل رو در هضم حرفای مامان علی ندارم.البته جدیدا حدود ۹۹ درصد روابط حسنه و خوب شده ها.اما اون موقع ها رو میگم.مثلا بیکار شدنم رو می تونم تحمل کنم اما وقتی مامان علی بهم میگه بالای چشمت ابروئه میرم زیر سرم!چرا واقعا؟؟؟؟یه معما شدم برام.

*گل دختر و گل پسرش کیه؟؟؟؟؟؟؟اینم یکی دیگه از معما های مطرح شده در این روزهاست.سریعا خودت رو معرفی کن.البته خواهش می کنم.وگرنه این دفعه از فضولی میرم زیر سرم ها.

*امیدوارم روزای خوبی داشته باشید و آخرین  هفته سال بهتون خوش بگذره.

*ضمنا جهت تداعی خاطرات اونم از نوع هفت سینی که متعلق به پارسال و سال قبلش هست، عکس هاش رو براتون میذارم.

*پارسال:

http://www.free2upload.com/img008/e784606w7wnz81pqcf.jpg

http://www.free2upload.com/img008/ji7o4k0uehwfu8qy39m.jpg

http://www.free2upload.com/img008/uf330lflpcg3qglnp19i.jpg

http://www.free2upload.com/img008/n8rr7z95vtiimci9y9d.jpg

*اینم مربوط به سال قبلش:

نوشته شده توسط سارا در 12:8 PM | | لینک به این مطلب
سه شنبه 6 اسفند1387
برگ چهل و یکم
اندر برکات این گاو

امروز یه روز تعطیل نا آرامیه.علی و باباش تو آشپزخونه با درل افتادن به جون کابینت ها تا نقشه شومشون که همانا نصب آبگرمکن در کابینت نازنین منه رو عملی کنن.به دلایلی لوله آب گرممون که از شوفاژخونه اومده زیر خونه همسایه طبقه اول ترکیده و ایشون هم ناز فرمودن که نمی تونن بذارن زمینشون دم عیدی کنده بشه و ما هم که از خود گذشته!!اون لوله رو بی خیال شدیم و تصمیم بر این شد که به یه خرج مفصل برای آبگرمکن و لوله کشی بیافتیم.منم که حسسسسساس ! کلی قهر کردم و پا رو زمین کوبیدم ولی در مقابل تصمیم قاطع علی جان جواب نداد و این شد که امروز آبگرمکن عزیز در آشپزخانه آینه دق ماست و در عوض علی هم قول داد که یه کاری کند کارستون تا دیزاین!!! آشپزخونه من بهم نخوره.این شد که می خوان توی یکی از کابینت ها نصبش کنن تا اصلا معلوم نباشه.دقیقا پارسال همین تاریخ بود که ما زمین آشپزخونه رو کندیم تا لوله سوراخ شده که به پایین نم داده بود رو درست کنیم.این یعنی هر سال یه سهمیه تعمیر در اسفند ماه  داریم.خدا سال دیگه رو به خیر کنه.

اوضاع خدا رو شکر به طرز فجیعی قمر در عقربه.اما من و علی هم به سان شیر و پلنگ با اوضاع در حال جنگیم.از کارهای پایان نامه هامون بگیر تا اوضاع تاسیسات خونه همه چیز داغانه(یک اصطلاح زیبا).اما نمی دونم من چرا اینقدر خوشحال و شاد و خندانم.باورتون نمیشه اگه بگم ۲۰ روز شده که آب گرم نداریم.نترسید هنوز کپک نزدیم.به لطف خونه مامان باباها که در نزدیکی ماست حمام رو به راهه.

 از زندگی بخوام بگم خیلی از این اوضاع نابسامان راضی ام که اینم به برکت حضور این گاو عزیزه که طاقتامون رو زیاد کرده.می دونید که از سوم بهمن سال گاو شروع شده.نمی دونم شما هم حس کردید یا نه؟همه چیز حتی سختی ها رنگ و بوی بهتری به خودشون گرفته خدا رو شکر.هر تلاشی نتیجه میده و آدما کلا انرژی بهتری دارن.من که اینجوریم.البته خیلی اعتقادی به این جور مسائل ندارم.اما وقتی ۲۵ سال زندگیم رو مرور کردم دیدم یه جورایی بهترین سالها برام سال گاو بودن.

مهمترین اتفاق زندگی این روزا بیکار شدن اینجانب می باشد.هنوز تو شوکم و خیلی دارم زیر سیبیلی رد می کنم این قضیه رو. می دونید؟برای منی که از سال سوم دانشگاه تو بهترین جاهای ممکن و با بهترین حقوق ممکن کار کردم یه دفعه بیکار شدن سخته.اما برام لازم بود.این پایان نامه با یه روز مرخصی انجام پذیر نبود.سه ترمه که دارم نصف شهریه ثابت می ریزم به حساب دانشگاه.بالاخره باید تموم شه دیگه نه؟نمی دونم .شاید بعد از پایان نامه دوباره برگردم.شایدم حقوق بیکاریم رو راه بندازم تا کارخونه راه بیافته .نمی دونم چی در انتظارمونه.هر چی هست می دونم خیره.بازی خدا با من و زندگیم خیلی قشنگه.اینم یکی دیگه از بازیهاشه. 

*نیست همه چی رو به راهه و من اصلا بیکار نشدم!پایان نامه ام جواب میده!آب گرم داریم!اوضاع جسمیم روبه راهه!کلی کار دارم و همممممممممممشون انجام شده!از همه مهمتر خونه تکونیمون رو تموم کردم!!!!اینقدر خوشحال بودم،رفتم کلاس ر ق ص ثبت نام کردم!(روحیه رو می بینید)البته اغفال شدم .امان از دست این دوستای ناباب.همه وقتی می خوان برن مکه کلی زمینه فکری و روحی برای خودشون مهیا می کنن.اونوقت من دارم میرم کلاس رقص!تازه نازی (همون شخص اغفال کننده بنده) میگه بیا عربی هم اسم بنویسم!!!!

*نمی دونم چرا استعداد نویسندگی رو از دست دادم.بعد از یه جلسه ۲ ساعته علی با مامانش و بابا ، مامان علی هم قربونش برم کاری نمی کنه من بیام وبلاگم یه ذره غر بزنم و نق بزنم و سر شما رو درد بیارم.شایدم من پوستم کلفت شده !چه می دونم.

*به علی میگم :تو اصلا عشقولانه نیستی.اصلا یادت هست ۱۰ اسفند چه روزیه؟؟؟میگه:خوب شد گفتی،آخرین مهلت پرداخت قبض هاست!!

*گلی عزیزم مامان شدنت مبارک.

*الان صدای الله اکبر اذان رو شنیدم.دلم لرزید. برای همتون از جمله ساره عزیز دعا می کنم که حاجتاتون رو از خدا بگیرین.شاد باشید و خوش بگذرونید.

نوشته شده توسط سارا در 6:26 PM | | لینک به این مطلب
سه شنبه 15 بهمن1387
برگ چهلم

روزهای خوب من

یکشنبه دو هفته پیش بود.برای رسیدگی به امور درسی و غیر درسی مرخصی بودم.قرار بود با نازی دوستم تا دانشگاه علم *و صنعت بریم تا در مورد آزمایشگاهها چند سوال بپرسم.با نازنین سر صدر قرار گذاشته بودم تا برم دنبالش.ساعت 12 قرار داشتیم.ساعت 11:45 من هنوز خونه بودم.درسته راه دوری نبود .اما حسابی دیرم شده بود.المیرا هم از اونجا که بسیار وقت شناسه توی همون گیر و دار زنگ زد.صداش می لرزید.گفت :سارا یه خوابی دیدم.گفتم:چی؟؟؟؟گفت:با هم سوریه بودیم.جایی گم شدیم و بعد رفتیم وارد یه جایی شدیم که عین سالن بود.یه آقایی اونجا بود از اینا که کلاه سوریه ای می ذارن و ........................به اینجا که رسید گفتم الی جان من دیرمه بعدا با هم حرف می زنیم.گفت:باشه. خیلی برام مهم نبود چه خوابی دیده.نمی دونم چرا.اما حواسم رو نمی تونستم بهش متمرکز کنم.مثل خیلی از تعریف های خواهرانه که برای هم می کنیم تلقیش کردم و اصلا یک اپسیلون هم بهش توجه نکردم.بعد از ظهر وقتی برگشتم بهش زنگ زدم و الی باز اصرار داشت که باقیش رو بگه.گفتم:خوب بگو. گفت:از اون آقاهه پرسیدم اینجا کجاست؟گفت:اینجا خونه امام علیه!بعد یه خرده توش گشتیم و دیدم یه جایی یه سری خرده وسایلی ریخته که انگار گم شده اند.از بین اونا یه کارت که شبیه کارت عروسی بود توجهم رو جلب کرد.وقتی بازش کردم اول متوجه امضاش شدم که نوشته بود:مهدی!!!بعد خوندمش و با هیجان توی خوابم گفتم:ساراااااا منو مکه دعوت کردن!!!!!!!و تو گفتی خوش به حالت.اما همه بهم می خندیدن و می گفتن مگه میشه ؟؟؟؟

با اینکه خواب عجیبی بود،اما از اونجا که من اعتقاداتم یه مقدار مشکل پیدا کرده خوابش برام عادی جلوه کرد و فقط و فقط به این جمله اکتفا کردم که خیره ان شا ا....شاید می خوای بری مکه.اون روزا حرف مکه رفتن مامان و بابا بود.فیش های من و المیرا مال امسال بود که بعد از قرعه کشی ها مثل اینکه نوبت فیشمون برای چند سال آینده در اومده بود.اما علی و مامان و باباش و مامان بابای من از سالهای قبل فیش داشتن.گفتم شاید بشه فیشت رو با علی عوض کنیم تا تو هم با مامان اینا بری.دیگه این قضیه به همین جا ختم شد و ادامه ندادیمش.باور کنید توی این دو هفته حتی یکبار هم بهش فکر نکردم.هفته پیش اعلام کردن که هر کسی فیش های قدیم بانک ملی رو برای مکه داره باید تا آخر 88 بره وگرنه باید صبر کنه تا در قرعه کشی شرکت کنه.علی هم می گفت برای من که فرقی نداره .فعلا وقتش نشده.حالا حالا ها هم نمیرم.باشه همون سالی که اسمت دراومد با هم میریم و .......قرار شد فیشش رو بدیم المیرا اگه قبول کردن اون با مامان اینا بره.تا چهار شنبه  عصر که مامان و بابا از سر کار یه راست اومدن خونه ما.روزنامه کیهان تمام شرایط و مدارک لازم برای ثبت نام رو نوشته بود.یک آن مامان چیزی رو خوند که من ماتم برد و اون اینکه چون علی فیش قدیم داشت می تونستم باهاش برم و چون بابا اینا هم فیش داشتن الی هم می تونست همراهشون بره!!!!!

باورتون میشه!خیلی خوشحال نشدم.چون علی خیلی خیلی قاطع گفته بود که حالا حالا ها نمیریم و باز اون شب هم گفت.تنها خوشحالیم برای المیرا بود.وقتی مامان بهش زنگ زد خیلی خوشحال شده بود.مامان بغض کرده بود و می گفت سارا می بینی بچه ام چقدر دلش پاکه!و واقعا هم همین طوره.هر چند بد اخلاق و هاپو میشه بعضی وقتها اما خیلی مهربونه.اتفاق جالب اینجا بود که با دو بار اصرار مامان اینا علی هم راضی شد که ما هم بریم.اصلا باورم نمیشه.اینقدر خوشحال شدم که نگو.دیگه از خوشحالی مامان اینا رو شام نگه داشتم و بابا هم رفت المیرا رو آورد.

به مامان بابای علی هم خبر دادیم و جمعه بابا رفت هممون رو دست جمعی ثبت نام کرد .آقا خلاصه ما رفتنی شدیم به مکه!اونم چه جوری با مامان باباهامون.جایی که توی خواب شبم هم نمی دیدیم به این زودیا برم.البته هنوز هم باورم نشده.یعنی میشه؟؟؟؟

*5شنبه یه اتفاق جالب و هیجان انگیز هم افتاد.اصلا تصمیم جدی برای رفتن سر یک قرار وبلاگی رو  نداشتم.قراری که شاید هیجان انگیز بود اما با توجه به مهمون بودن من و مهمون داشتن فردا ش برام سخت بود.وقتی دیدم علی هم میگه برو،تصمیم جدی گرفتم.قرارمون ساعت 4 بود.من ساعت 3:30 تصمیم گرفتم و ساعت 4 آماده شدم و ساعت 4:15 سر قرار بودم.قرار توی کافی شاپ جام جم بود.کدوم طبقه؟نمی دونستم.طرفهای قرار کی اند؟ گلی عزیزم و فاطی خاکی جون که تا اون روز ندیده بودمشون.یک دفعه با خودم گفتم:من چه خلی ام ها!چرا از بچه ها نپرسیدم چی می پوشن؟نشونه شون چیه؟یا کافی شاپ طبقه چندم قرار داریم.10 دقیقه پله ها رو بالا پایین کردم .دیدم خبری از هیچ محفل دوستانه چند نفری نیست.تلفن فاطی هم همراهم نبود.دیدم با این اوصاف هیچ راهی برای دسترسی به بچه ها ندارم.رفتم دم در که برم.اومدم به علی زنگ بزنم ببینم کجا ایستاده که 2 تا خانوم خوشگل رو دیدم که از ماشین پیاده شدن.گفتم پشت سرشون میرم .اگه خبر از روبوسی و .....بود،خودشونن.خلاصه با هیجان دنبالشون کردم.دیدم از پله ها رفتن بالا و رفتن طرف یه میز که دو تا خانوم ناز و یه نی نی ماه دورش نشسته بودن.دیگه تردید جایز نبود.رفتم جلو گفتم:فاطی خانوم؟؟ فاطی هم گفت:بله.گفتم :سلام.ساراام.بعد روبوسی و...........خیلی جمع صمیمانه ای بود.هر چند من توی اون جمع تا حدودی نا آشنا بودم اما حس خوبی داشتم.فاطی عزیز آب پرتقالی مهمونمون کرد که تا یه هفته مویتامین ث من تامین بود.خلاصه حسابی ما رو خجالت داد.عکس هاش هم که منو کشت از بس قشنگ بود.خلاصه اینقدر حس خوبی داشتم که پاک یادم رفته بود با علی 4:45 دم در قرار دارم.گرم گوش دادن بودم(اصولا من اکثر اوقات شنونده ام) که یه دفعه دیدم یک سر آشنا از راه پله ها نمایان شد و به دنبال کسی می گرده.دیدم علی خودمه.اونم منو دید و یه خنده بامزه ای بهم کرد و بدو بدو از پله ها رفت پایین.دیگه خیالم راحت شد و یه 20 دقیقه دیگه اونجا نشستم و بعد عذر خواهی کردم و ازشون خداحافظی کردم. خیلی مهربون بودن.اینقدر گرم بودن که انگار چند ساله با هم دوستیم.گلی جونم نیومده بود اما با سه تا از دوستای فاطمه آشنا شدم که به خوبی خودش بودن.ممنونم ازت فاطی مهربون به خاطر زحمتت و مهربونیات.

*جمعه مامان بابی علی رو دعوت کرده بودم.ناهار براشون دیزی درست کردم.یعنی همون آبگوشت خودمون رو توی ظرف سفالی توی فر گذاشتم.خیلی خوشمزه شده بود .جاتون خالی.شب هم براشون یه سینی از اون پیتزاها درست کردم و حسابی خوش گذشت.فکر نمی کردم صحبت های علی که دو هفته پیش با مامان انجام داده بود اینقدر روش تاثیر گذار بوده باشه.فعلا که اوضاع عالیه خدا رو شکر.

*هیچکدوم از وبلاگ های بلاگفا رو نمی تونم از اینجا باز کنم.خونه هم وقت نمی کنم بیام پیشتون.به خدا به فکر همتون هستم.در اسرع وقت بهتون سر می زنم.

*ان شا ا....شاد و سلامت باشید و خوش بگذرونید و حاجت هاتون رو از خدا بگیرید.


نوشته شده توسط سارا در 3:11 PM | | لینک به این مطلب
دوشنبه 30 دی1387
سی و نهم

زندگی ما از دیدگاه علمی

روزی که می خواستم برای ارشد ۸۵ ثبت نام کنم،هیچ امیدی به قبولی نداشتم.بیشتر برای یک تجربه شرکت کردم و برای سال بعد یعنی ۸۶ در حال برنامه ریزی بودم.اون روزا یه کلاس بسیار بسیار عالی از نوع شیمی آلی!در یکی از موسسات معروف برگزار می شد.من و دوستم که همکار بودیم البته در دو قسمت جداگانه با هم از کارخونه مرخصی می گرفتیم و می رفتیم کلاس و بعد سارای زورو ساعت ۸ شب ایشون رو به خونه شون می رسوند.(هر چند بعد از رفتن از شرکت فکر کنم اینققققققققدر بد بودم دیگه بهم زنگ نزد!)بگذریم.فکر کنم اواخر دی ماه ۸۴ یا اوایل بهمن بود که دفترچه های آزاد اومد.علی دقیقا توی اون یه هفته یا ده روز مهلت ثبت نام تهران نبود.قبل از اون تمام حرفهای من و این آقا در پیگیری کارهای ارشد بود و کلاس ها و جزواتی که من از دوستام برای ایشون در راه رضای خدا ! تهیه می کردم و بس.یکی از آخرین روزای مهلت ثبت نام بود که سیمین****** بهم گفت:سارا آقای ........(همون علی فعلی)زنگ زده و برای ارشد پرس و جو کرده.اونجا هم انگار به پست دسترسی نداره و دفترچه گیرش نیومده و گفته از خانم ....بپرسید تا کی مهلت داره .حالا سارا تو اگه برای خودت گرفتی برای اونم بگیر.خوب کار سختی نبود.منم که آخر معرفت! دفترچه رو براش گرفتم .روز بعد سیمین گفت:سارا حالا هر وقت برای خودت پست کردی برای اونم پست کن دیگه.گفتم مشکلی نیست اما مدارکش رو ندارم که.گفت عیب نداره من می گم با مامانش هماهنگ کنه و بیاره دم خونه تون.بعد زنگ زد به علی و علی هم گفته بود مامان گفتن هر وقت خانوم ... خونه بودن به من یه زنگ بزنن تا من براشون ببرم!!علی هم شماره خونه شون رو داده بود به سیمین که بده به من تا با مامان هماهنگ کنم.هر چند خود ایشون باید به من زنگ می زدن اما تصور من این بود که شاید دیدن درست نیست یا من خوشم نیاد که شماره ام رو بدم! خلاصه یک روز کامل با خودم کلنجار رفتم که چه جوری خونه شون زنگ بزنم.۴ شنبه بود و فرداش یعنی ۵ شنبه روز آخر ثبت نام.با هزار بدبختی علیرغم میل باطنی یه روز از سر کار به مامانش زنگ زدم و ازش خواستم مدارک علی رو بیاره و ایشون هم گفتن امروز بعد از ظهر میارم.خلاصه بعد از ظهر شد و مامان و دوستشون اومدن در خونه ما.الی (خواهرم)از روی فضولی بالفطره که داره از توی آیفون در حال دید زدن و استراق سمع بوده که می شنوه دوست مامان علی که جیگر همه از فضولی هاش خونه از مامان علی می پرسه:اینجا مال خودشونه؟؟؟(یه چیز جالب این که ما خونه هامون بر حسب اتفاق یه خیابون با هم فاصله داشت!و مهمتر از اون اینکه علی توی عروسی سیمین که ۱۰ روز قبلش بود من و مامانش رو بهم معرفی کرده بود و من یواشکی بابایی گل رو از دور دید زده بودم!!!و علی همونجا توی عروسی بهم گفت اگه میشه فردا برای پاتختی  با مامان هماهنگ کنید با مامان برید!!چون مامان تنها اند و کسی  رو اونجا نمی شناسن.و من هم با اجازه بزرگترها با ایشون هماهنگ کردم و در راه رفت و برگشت و مهمونی با هم بودیم.)القصه من رفتم دم در .فکر کنید خواب بودم و با زنگ در از خواب پریدم و با همون وضع لباس و قیافه رفتم دم در مدارک رو ازشون گرفتم.اون شب وقتی داشتم دفترچه علی رو پر می کردم،دل تو دلم نبود.دعا می کردم خدایا قبول بشه اگه نشه فکر می کنه دست من براش خیریت نداشته و هزار فکر مسخره و بچه گانه دیگه.حالا فکر کنید مدارک رو میز بود و من داشتم می نوشتم که بابا اومد جلو و همین طور که خودش رو بی تفاوت نشون می داد عکس علی رو دید و گفت:اون همکارت که می خواست ارشد شرکت کنه ایشونه.گفتم :بله.اخماش رو کرد تو هم گفت حالا چرا تو؟؟؟؟گفتم من چی؟؟؟گفت تو چرا داری براش پر میکنی؟حالا قشنگ معلوم بود داره فیلم بازی میکنه و مثلا می خواد به من بگه که هنوز رو من حساسه و حواسش به منه!آخرش نتونست خودش رو کنترل کنه و برگشت گفت:خوش تیپ هم که هست!و بعد از اتاق رفت!مامانم هم طبق معمول فقط به انتهای هر چی نگاه می کرد و می گفت:این پسر یه فکرایی داره حالا ببین من کی گفتم.و کلی من حرص می خوردم.خلاصه فرداش من رفتم و بعد از ۴ ساعت توی صف ایستادن و همین طور که آیت الکرسی و دعا می خوندم جفت دفترچه ها رو پست کردم و خوشحال و شاد و خندان اومدم خونه.هنوز فیش جفتمون رو دارم!!!!!!

این خاطره تاثیر عجیبی توی زندگی من داشت.شب عقدمون یعنی اول شهریور(شب عروسیمون نه ها) وقتی همه داشتن بوق زنان ماشین عروس داماد رو که من و علی توش نشسته بودیم بدرقه می کردن،موبایل علی زنگ زد.دقیقا ساعت ۱۲ شب بود.دوستش بود و یه خبر خوب براش داشت و اون قبولی توی کارشناسی ارشد و رشته ای بود که علی آرزوش رو داشت!بلند ترین جیغ زندگیم رو شب عقدم با شنیدن این خبر توی ماشین زدم.تمام اون شب از خوشحالی خوابم نبرد.علی ساعت ۵ صبح باید می رفت شهرستان.ساعت ۸ زنگ زد و گفت:سارا تو هم که قبول شدی.گفتم اذیت نکن علی .گفت به خدا.روزنامه گرفتم.اسمت توی روزنامه هست و اونجا بود که فهمیدم در رحمت الهی از بعد ازعقدمون به روی ما بازتر شده و خوشبختی در انتظار ماست.

روی دیگر سکه این رحمت الهی که هنوز که هنوزست دست از سر کچل ما برنداشته،توام شدن تمام خاطرات ما با درس توی این دو سال بوده.آقا همین دیشب بود که علی جانمان می گفت :سارا اگه این درس رو قبول نشم میرم انصراف میدم.و سارا جان به سبک جکی جان به هوا پرواز کرد و باز به سبک ایشون با جفت پا به سمت علی حمله ور شد که مگه ما مسخره ایم که این همه درس خوندیم و تمام زندگی دو ساله مون درگیر این درسای لعنتی بودیم الان ترم آخری به این نتیجه رسیدی.فکر کنید،۵ روز بعد ازعروسی امتحانات ترم اول ما شروع شد و ما توی ماه عسل هر شب تا ۵ صبح در حال درس خوندن بودیم و اون دوران کتابامون رو بیشتر دیدیم تا همدیگر رو.بعد از اون اولین عیدمون که بدترین عید زندگی من به خاطر خاطرات خوشی که مامان و برادر علی برام رقم زدن باز توام با درس بود.شاید جفتمون خیلی بچه های درس خونی نباشیم اما استرس درس رو همیشه داشتیم.چه تو مهمونی چه مسافرت و ......خلاصه هنوز این رحمت الهی عزیز حالا حالاها با ما همراهه.البته من تئوری هام رو تموم کردم نیست از علی زرنگترماما سر پروژه ام علی حالم رو جا میاره و مطمئنا زودتر تموم می کنه.البته من اولتیماتوم بهش دادم که خدای من اون خداست تو زودتر تموم کنی!(قربونش برم من)

ولی خدایی الان هم که یک ساله که امتحاناتم تموم شده هنوز هر ترم استرس امتحانات علی رو دارم.همین دیشب تا ساعت ۳ نصفه شب داشتم توی حل کردن تمرینات بهش کمک می کردم.ترم پیش برای سمینار من با علی دو شبه ۱۴۰ صفحه سمینار پاکنویس کردیم.خلاصه دست به دست هم قرار دو تا مدرک بگیریم و بذاریم لب کوزه و ...........

****(یک تو ضیح ضروری:سیمین در حال حاضر بهترین و مهربونترین دوست منه که از من ۶ سال و از علی ۴ سال بزرگتر و در جریان علاقمندی ما نقش مهمی داشت و زمان اتفاق افتادن این جریانات در حال برگزاری جشن عروسی بود و الان ۲ تا پسر داره!!)

*یک خبر:یک شنبه هفته پیش مسافران از u*s*a برگشتن و چشممون روشن شد و اعصاب بنده هم که چند وقتی بود ورزش نکرده بود توسط مادرشوهر عزیزتر از جان یه ایروبیکی انجام داد.فکرکن روز عاشورا به سان یک کوزت یک خونه ۲۶۰ متری رو به همراه کمک های علی تمیز کردم.حتی شب اومدنشون برای ناهار فرداشون قورمه سبزی درست کردم و آماده گذاشتم.روی میز توی گلدون دوتا دسته گل گذاشتم.شیرینی و شکلات توی ظرفها ریختم.خونه عین گل شده بود.خود مادرشوهرم ازم می پرسید چکار کردی گازم اینقدر نو شده!!!یا سنگ حموم چقدر سفید شده!!!(آقای مهندس علی سابیده بود).جالب اینجاست وقتی جفتمون مثل دو کارگر انجام وظیفه می کردیم،برادرشوهر می گفت:چه خبره؟نکنه قراره سوغاتی های توپ تری نصیب شما بشه!!!!!!!با تمام این اوصاف اونوقت مادرشوهر.........عیب نداره.باز هم اگه بره من به خاطر بابا و علی هر کار از دستم برمیاد میکنم.

**شاد باشید.خیلی خیلی خیلی.و هر حاجتی دارید امیدوارم هر چی زودتر حاجتتون برآورده بشه.

نوشته شده توسط سارا در 11:20 AM | | لینک به این مطلب
یکشنبه 15 دی1387
برگ سی و هشتم

امروز شروعی دیگر است

شروعی از جنس لطف الهی که آغازگرش تو بودی.توی مهربان من.تویی که حاجتم را به لطف پروردگار برآورده کردی.راستش را بگو!می دانستی که حاجتم تویی؟؟؟؟؟؟

 از وقتی عشقت در وجودم جرقه زد هر بار که از کنارم می گذشتی تپش قلبم خبر از پیدایش احساس جدیدی در وجودم را میداد.احساسی که ابتدا و انتهایش تو بودی.

یادت می آید؟شبی که تا ساعت ۸ در آزمایشگاه مشغول کار بودم؟شبی که دستم سوخت! سیمین وارد آزمایشگاه که شد و من را در آن وضعیت دید به تو زنگ زد و گفت:آقای..... یه پماد سوختگی از کشوی من برای سارا بفرست و تو به بهانه نبودن کارگر خودت آن را آوردی و سیمین زرنگ تر از تو به بیرون آزمایشگاه دوید تا تو بهانه ای برای آمدن به آزمایشگاه نداشته باشی.و من در دل هر چه فحش قشنگ بلد بودم در حالی که دستم می سوخت نثارش کردم ، که چرا مانع دیدار ما شد! اما غافل از این بود که تو یک پماد بهتر ! پیدا می کنی و آن زمان که من با بی میلی و ناراحتی از نیامدن تو پماد را به دستم می زدم،تو دوباره به سمت آزمایشگاه آمدی و با هیجان همیشگی ات وارد آزمایشگاه شدی و با آن صدای مهربان و گرم و دوست داشتنی ات گفتی:سلاممممممممممممممم. یکی دیگه پیدا کردم که بهتر از اون یکیه.وای خانوم ....... دستتون چی شده؟؟؟؟ اینجا چه خبر شده.چقدر زمین چسببببناکه!مواظب باشید تو رو خدا و من توضیح می دادم که دستگاه فوران کرد و مواد داخلش به اطراف پاشید و سیمین فحش ها بود که در دل به من و تو میداد.                                                                                                                                                فردای آن روز به بهانه پس دادن پماد!این من بودم که به واحد شما آمدم و گفتم :ممنون آقای .....پماد خیلی خیلی خوبی بود.دستم خوب خوب شد.و تو می گفتی و می گفتی.با آن صدای مهبانت.اما من چیزی نمی شنیدم و غرق در این فکر بودم که رنگ چشمانت چه شاهکاری بوده از خدای مهربان و حقیقتا چه معجزه ای داشت این رنگ زیبا.

آن روز از پماد خیلی تعریف کردم!اما تو بعد از ازدواج گفتی:سارا پماد خیلی خوبی بود.نه؟من گفتم:آره.خیلی توپ بود.و تو گفتی :کلک اگه استفاده کرده بودی پس چرا درش پلمب بود؟؟؟؟؟؟

از این خاطرات زیاد  داریم مهربانم.بگذریم.

هنوز چند صباحی از روزهای خوش طعم گرمای وجودم با عشق تو نگذشته بود که تو در حیاط کارخانه از من خواستگاری کردی.نمی دانم چرا هر وقت یاد آن لحظه می افتم،فقط گردش حیاط کارخانه به دور سرم تداعی می شود و صدای بنیامین که می خواند :دنیا دیگه مثل تو نداره ..........نداره نمی تونه بیاره...............که از بلند گوی کارخانه پخش می شد در گوشم زنگ می زند.آن روز شروع فصل جدید عاشقی من بود.روزی که شعله عشقت در وجودم زبانه کشید و پس از ۱۰ ماه و ۴ روز زیر یک سقف همنفس شدیم.۱۰ ماه و ۴ روزی که هر روز بیش از روز پیش برای زیر یک سقف ودن با تو روز شماری می کردم و امروز دو سال است که روزهای خوش با تو بودن زیر یک سقف را می شمارم و هر روز خدا را از این احساس زیبا که حاصل گرمی نفس هایت است ،شاکرم و هر لحظه که نگاهم به چشمانت می افتد در دل می خوانم:    

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید 

 وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید 

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

 چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی   

یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود  

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود 

 من بودم و چشمان تو ،نه آتشی و  نه گلی  

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

امروز ۱۴ دی سالگرد شروع با هم بودن ماست.شروع آغاز دیگ از نوع با تو بودن و در کنار تو بودن.

مهربانم،هدیه من در این روز به تو تمامی لحظات زندگی ام و تک تک نفس هایم.چرا که بی تو نه لحظات برایم معنا دارد و نه نفس کشیدن برایم باارزش است.

*مهمانی کوچولوی ما ۵ شنبه با ناز بانو و الف به مناسبت سالگرد ازدواجمون بود که در دیدنیها برگزار کردیم.خدا رو شکر خوش گذشت و نازبانو راحت بود.دو شمعدان سنگ کاری شده کوچولو و یک کارت پستال با نوشته ای به خط خود نازبانو هدیه اونا بود . هر چند من خیلی شرمنده شدم.چون اولین کادو را ما باید به اونا می دادیم.دیشب هم به تمام جاهایی که از اول ازدواجمان از آنجا خاطره داشتیم و خیلی وقت بود که نرفته بودیم،رفتیم.پیتزا ناپولی و دربند و امامزاده صالح.مهمونی اصلی هم موکول میشه به بعد از تاسوعا عاشورا و برگشت مامان اینا از آمریکا*.

و

و

چند عکس :

شمعدان ها:

http://xs.to/xs.php?h=xs435&d=09010&f=1713.jpg

کارت پستال:

http://xs.to/xs.php?h=xs435&d=09010&f=2554.jpg

http://xs.to/xs.php?h=xs435&d=09010&f=3563.jpg

و اینم یک هنر نمایی از بنده و یک پیتزای......:

http://xs.to/xs.php?h=xs435&d=09010&f=4636.jpg

*برای همتون از ته دل دعا می کنم و از خدا می خوام توی این شبها همه خواسته هاتون رو برآورده کنه.شاد باشید و خوش بگذرونید.

نوشته شده توسط سارا در 11:57 PM | | لینک به این مطلب
سه شنبه 10 دی1387
برگ سی و هفتم

این من هستم .یک سارای ......

یه چیزی مثل خوره تو مغزم افتاده.بهش خیلی فکر می کنم و وقتی به نتیجه اش می رسم قاطی می کنم و اعصابم داغون میشه.قضیه از این قراره که :

می تونم بگم یه جورایی از بچگی نماز می خوندم.از نه سالگی نه ها...اما در کل از ۱۲-۱۳ سالگی نماز می خوندم.دست و پا شکسته.گاهی اوقات قضا میشد.اما خودم رو ملزم می کردم اگه ساعت ۲ نصفه شب هم بود قضاش رو بخونم.تا رفتم دبیرستان.اونجا نمی دونم چی شد با این که شیطون بودم و سر و گوشم می جنبید اما نمازم رو جدی تر می خوندم.یا حتما همه روزه هام رو می گرفتم.نمی خوام جانماز آب بکشم ها.اما مقید بودم.حس خوبی بهم دست می داد وقتی نماز می خوندم .با این حال باز قضا شدن نمازم اجتناب ناپذیر بود.تا نزدیک کنکور شد.یادمه پیش دانشگاهی بودم که یه معلم معارف یا بینش اسلامی (اسم درسش یادم نیست) داشتیم.یه بار برامون یه نوار گذاشت که داستان کلیش این بود:یه آقای دکتر پولداری دوران جنگ بوده یا هر زمان دیگه ای نمی دونم اما بنا به دلایلی با اتوبوس راهی جایی بوده.دم اذان که میشه میره به راننده التماس میکنه که تو رو خدا نگه دار نمازم رو بخونم.هر چی راننده میگه صبر کنید دو ساعت دیگه نگه می دارم و .... گوشش بدهکار نبوده و التماس وار از راننده میخواد که نگه داره.راننده نگه میداره اون با کلی عذر خواهی از مسافران پیاده میشه و نمازش رو میخونه.بعد از سوار شدن وقتی همه متعجب از این التماس ها ازش میپرسن جریان چیه اون تعریف میکنه که:از سال ۴۸-۴۹ تمام زندگیش رو میفروشه و راهی امریکا میشه تا توی یک امتحان تخصصی مربوط به یک دانشگاه که هر چند سال یکبار برگزار میشده و اونایی که قبول میشدن رو بورس می کرده شرکت کنه.برای این کار باید بعد از رسیدن به شهر مقصد،برای دادن امتحان ،راهی یه شهر دیگه بشه (با ماشین) که دانشگاه در اونجا واقع بوده.فاصله زمانی رسیدنش به فرودگاه تا برگزاری امتحانش  ۶-۷ ساعت بوده و فاصله اون دو تا شهر ۳-۲ ساعت.خلاصه بعد از رسیدن به فرودگاه سریع سوار یه مینی بوس میشه و راهی اون شهر میشه.بعد از یه ساعت ماشین توی بیابون خراب میشه و راننده و بقیه مسافرها هر کار می کنن ،کاری از دستشون برنمیاد و چون اونجا جاده متروکی بوده هیچ ماشینی هم از اونجا رد نمیشده.این آقای دکتر هم مستاصل و پریشان از اینکه اگه از امتحان جا بمونه تمام برنامه های زندگیش مختل میشه و پولی هم نداره که بتونه دوباره بیاد ایران و از اول شروع کنه،چون هر چی داشته رو فروخته بوده تا مخارج سفر و اقامتش رو تامین کنه ،با خودش کلنجار می رفته که امید اول و آخرش که خدای مهربونش توی ذهنش میاد و رو به آسمون می کنه و میگه : خدایا کمکم کن از این مخمصه نجات پیدا کنم.از تو روسیاهم اما به تو و امام زمانت قول میدم اگر از این مهلکه نجات پیدا کنم نمازم رو حتی در بدترین شرایط اول وقت می خونم.قول میدم. همیطور مشغول راز و نیاز با خدای خودش بوده که صدای های و هوی مسافرها رو میشنوه که دارن میگن یه ماشین داره از دور میاد.اون ماشین میاد و نمی تونه کاری بکنه و میره.بعد از نیم ساعت یه ماشین میاد که انگار یه بومی توش بوده.به اینا میرسه و نگه می داره و ازشون میپرسه چی شده و راننده میگه که ماشینمون مشکل پیدا کرده.اون آقا هم نگاهی به ماشین میندازه و دستی به موتور میزنه و به راننده میگه استارت بزن و راننده استارت میزنه و ماشین روشن میشه و همه خوشحال و شاد از اون آقا تشکر می کنن.و آقای دکتر هم از خوشحالی برق شادی توی چشماش می افته میره بالا سوار ماشین میشه و سرجاش می شینه که میبینه اون مرد هم داخل ماشین میشه و از بین همه مسافرها رو به آقای دکتر میکنه و میگه:اون قولی که به خدا و امام زمانت دادی یادت نره........................و اون آقای دکتر هم هاج و واج از اینکه چه اتفاقی افتاده و................................................................ خلاصه به امتحانش میرسه و با بهترین نمره قبول میشه و درسش را تا مدارج عالی ادامه میده و برمی گرده.اما قولش رو هیچ وقت از یاد نمی بره.

 این داستان رو نگفتم که یه بحثی راه بندازم و به این نتیجه برسم که این داستان راست بوده یا دروغ. هر چی بود اون زمان خیلی روی من تاثیر گذار بود.طوری که تا یک سال و نیم هنوز اذان نگفته جانماز من پهن بود.بعد از قبولی توی دانشگاه باز شدم همون سارای قبلی (متاسفانه) و باز نماز قضا و ادای نماز قضا و مثلا خوندن نماز ظهر با الله اکبر اذان مغرب! و ............تا رفتم سر کار.خدایی دیگه سهل انگاریم توی این قضیه کم شده بود.چون نوع کارم طوری بود که همه چیزم افتاده بود روی نظم.قاعدتا نماز خوندنم از این قضیه مستثنی نبود.تا ازدواج کردم.خدار و شکر علی هم با توجه به این که خانواده اش اصلا مذهبی نبودن و به حجاب و این جور حرفا خیلی اعتقاد نداشتن،نماز و روزه هاش سر وقت بود.تا جایی که می تونم بگم علی تنها فرد زیر سی سالیه که توی کل خانوادشون نماز می خونه.اما مشکل من از همین جا شروع میشه که هر دوی ما بعد از ازدواج توی این قضیه سست شدیم.نه که بگم نمازمون قطع شده ها.نه.اما آمار نماز قضام رفته بالا.به خدا نمی خوام بگم :واااای مهمترین رکن دین نمازه.هر کی نخونه جاش تو جهنمه.هر کی نخونه آدم بدیه.هر کی بخونه تو بهشت میره حتی اگه توی این دنیا هر کار که دلش می خواسته کرده و.....چون نگاه من به نماز این بوده:یه فرصت برای گرفتن انرژی و به تبع اون یه آرامش که هدیه خداست به من.همین .و خیلی از نعمتهای زندگیم رو مدیون همین ارتباطی هستم که با خدا داشتم و امیدوارم باز داشته باشم.واقعا چند مورد معجزه دیدم که میگم براتون.درسته که گاهی اوقات نیازم برای حرف زدن با خدا بیشتر می شد و همون قضیه پیش می اومد که چون از خدا چیزی میخوام بیشتر متوجه اون باشم.خوب اینم یه انگیزه است .اما باز هم باید بگم متاسفانه حتی این حس هم در من از بین رفته.دیگه اینطوری نیست وقتی یه چیز فوری می خوام دست به کار بشم دعا بخونم و نماز و قرآن و.........توجیهم اینه:وقت ندارم.از سر کار میرسم خونه خسته ام.خدا می بخشه.خدا که به نماز من احتیاج نداره.زبونی همه چیز رو میگم.یا حتی وقتی میخوام نماز بخونم،اینقدر نمازم رو تند میخونم و توجیهم اینه:نباید خیلی مزاحم خدا شد،خدا سرش شلوغه باید سریع حرفام رو باهش بزنم!خوب اینا همه از توجیهاتیه که با هزار قدرت عقل بیان میشه.نمی دونم اما دعای اول و آخرم شده کمک خداوند برای از بین رفتن سستی اراده من توی انجام نه تنها نماز،تمام امور.و این سستی اراده همون نتیجه ایه که در بالا گفتم داغونم کرده.

*از اونجا که توی بهترین شرایط زندگی همیشه باید یه سری فکر و خیال داشته باشی این پست رو نوشتم که بگم وقتی خوشحال و شاد و خندانم همچین فکرهایی هم دارم که خوشحال و شاد و خندان بودنم و کنترل کنه.اینم لطف خداست می دونم.

*به مناسبتی الف و نازبانو رو ۵شنبه شام دعوت کردیم.البته یک رستوران که قطعی نیست.شاید دیدنیها.شاید...نمی دونم یه جای دیگه.امروز باید به خانوم زنگ بزنم و مراتب دعوت رسمی رو خدمتشون اعلام کنم.پیشنهادات در مورد مکان برگزاری مراسم پذیرفته می شود.

*خدای مهربون به من یک اراده محکم،به مجی یک ماشین و به بقیه دوستام دل خوش و تن سالم و جیبی پر پول عنایت کن و  همه حاجاتشون را برآوده کن.ضمنا کمک کن تا کار بد دیشب علی جان رو هم فراموش کنم.الان یادم افتاد.اگه خودش بذاره شاید ۲۴ ساعت باهاش قهر کنم.هنوز تصمیم قطعی نگرفتم.باید فکر کنم.

نوشته شده توسط سارا در 10:40 AM | | لینک به این مطلب
دوشنبه 2 دی1387
برگ سی و ششم

عاشقانه های امروزم تقدیم به تو

یادت می آید؟زمانی که کودکی بیش نبودم؟در اوج کودکی وقتی با تمام وجود نیازمندم دستان پر مهرت بودم؟۳ سالگی ام را می گویم.آن سالهاکه جنگ بود و آه و نفرین.روزهایی که وقتی در ذهنم تداعی می شود همیشه ابری است و مه آلود.تو سرباز بودی.یک سرباز اجباری نه داوطلبانه!آن روزها در خانه پدر بزرگ چه بر من و فرشته(مامان) می گذشت.روزهایی که سرشار بود از نگاه ترحم آمیز اطرافیان با چشمانی مضطرب و نگران که شاید این دفعه نیاید!وای که چه کشید فرشته وقتی ۴۰ روز از تو خبری نبود.وای که چه می کشید فرشته وقتی گرمی صدایت را روزها نمی شنید و منتظر، چشم به تلفن می دوخت تا که شاید زنگ بزنی و چه می کشید وقتی با زنگ تلفن به سمت آن هجوم می آورد،ولی تو نبودی! آن روزها من بی قید و سبکبال در کوچه با بچه ها بازی می کردم. می خندیدم و می دویدم رها از دلتنگی مادر.اما وقتی دست یکی از همبازی هایم را در دست گرم پدرش می دیدم،وقتی یکی از همبازی هایم را در آغوش پدرش شاد و خندان می دیدم و یا خوراکی و اسباب بازی های رنگارنگی که شوهرخاله برای بچه هایش می گرفت و خاله ترحم آمیز به من هم می داد!این من بودم که درد نبودت را با تمام وجود حس می کردم و با چشمانی گریان و فریادهایی ناله وار به آغوش فرشته پناه می بردم و تو را می خواستم و  فریاد می زدم:من بابا رو می خوام.همین الان .... کودک بودم اما مهرت نمی گذاشت که نیازمندت نباشم.  

یادت می آید؟زمانی که از آن خط مقدم لعنتی برمی گشتی؟جایی که وقتی خاطراتش را می گویی مو بر اندام سیخ می کند! یادت می آید شگرد اعلام برگشتت چه بود؟من می گویم.صدای گربه با آهنگ مییییییییو میییییییییییو از پشت در،نوید برگشتنت بود.تو بودی و چه لذتی می بردی وقتی دیوانه وار از هر جای خانه با صدای فریاد بابا بابا بابا به سمت در هجوم می آوردم،در را برایت باز می کردم و خود را در آغوشت رها می کردم.آن لحظه ها را خوب به خاطر دارم.انگار همین دیروز بود.لذت آن لحظه ها را با تمام لذتهای دنیا عوض نمی کنم.اما،اما چه تلخ بود وقتی آهنگ صدای گربه ای را می شنیدم و با همان فریادها به سمت در می آمدم،اما تو را نمی دیدم.چه تلخ بود برای همه وقتی به من میگفتند :سارا بابا نیست که یه پیشی داره از پشت در رد میشه،اما من می گفتم:نهههههههههه،باباست می دونم،الان می بینید،اما بعد از باز کردن در ،گریه من بود و بغض همه.

آن روزها با تمام سختی هاش تموم شد.اما قسم می خورم و ایمان دارم که عشق دیوانه وار من به تو بود که تو رو هر بار صحیح و سالم به خونه می رساند.قسم می خورم که خدا به من رحم می کرد که تو را صدها بار از یک قدمی خطر،معجزه وار نجات می داد.۵ ساله بودم که تو برگشتی و پس از آن وقتی رنجیده از لمس زمین،با پاها و دستهای خراشیده به آغوش مهربانت پناه می آوردم،یک بوسه،فقط و فقط یک بوسه مرهمی بود بر تمام دردهایم اما بزرگتر که شدم آغوشت پناهی بود برای دل خراشیده ام و بوسه ات مرهمی بر قلب زخمی ام.

وای که بابا تو چه مهربان و بزرگ منشی . آسمانی بودن عشقت را با تمام وجودم حس می کنم.قسم می خورم که عشقت به من آسمانی است.می دانی چرا این قدر مطمئنم؟یادت می آید؟وقتی اولین خواستگار رسمی با آن موقعیت خوب به خانه ما آمد و پس از چندین بار رفت و آمد و سکوت تو،از تو خواستم که سکوتت را بشکنی و نظر نهایی ات را بگویی و تو گفتی:من مطمئنم خوشبختی تو جای دیگریست اما اگر این مرد،مرد ایده آل توست من حرفی ندارم.ولی بعد از ازدواجت حضورم در زندگی تو کمرنگ می شود.این جمله مثل پتکی توی سرم خورد.قلبم یخ زد و دیگر هیچ چیز راجع به ازدواج نگفتم.نظرت و آرامش قلبی ات در ازدواج برایم مهم بودکه حتی وقتی عشق علی به وجودم تابید،با آنکه عاشقانه منتظر ابراز علاقه اش بودم،اما در جواب خواستگاری اش گفتم:......................................

می دانم اگر عشق آسمانی پدری ات نبود نمی توانستی حس کنی خوشبختی من در خانه علی است.مردی که فقط پس از یک جلسه آشنایی در موردش گفتی:فقط این مرد می تواند تو را خوشبخت کند.

و امروز اگر عشق علی در رگهایم جاریست اما عشق تو را در تک تک سلولهای بدنم حس می کنم و ایمان دارم عشق به علی یک هدیه الهی است و عشق به تو ،یک عشق آسمانی.

و امروز بهانه ایست برای یادآوری خاطرات کودکی ام با تو و نوشتن عاشقانه هایم برای تو ،به مناسبت تولد تو.تولدت مبارک.از خدا عاجزانه می خواهم،التماسش میکنم و قسمش می دهم تا زمانی که زنده ام هر سال جشن تولدت را برپا کنیم یک نفس را بدون حضور تو تجربه نکنم.آمین.

* پی نوشتی نمی نویسم تا این پست فقط و فقط برای بابا بمونه.فقط باز هم دعا میکنم براتون شاد و خندان باشید و خوش بگذرونید

 

نوشته شده توسط سارا در 12:19 PM | | لینک به این مطلب
دوشنبه 25 آذر1387
برگ سی و پنجم

هزارتا قصه ازخونه مادربزرگه!

می تونی تصور کنی اگه ۲ روز بری جایی که دوست داری و با آدمایی که دوستشون داری و دوستت دارن بگردی و بگی و بخندی ،چقدر بهت خوش میگذره؟واقعا جای همه خالی.بسیار انرژی گرفتیم و شارژ شده برگشتیم.مامان اینا هم با ما اومدن.شب قبل تا نزدیک کنسلی مسافرت هم پیش رفتیم.چون از علی اصرار برای همراه شدن با بابا اینا و مسافرت تک ماشینه بود و از من اصرار برای مسافرت با ماشین خودمان و چون دیدیم کودک علی جانمان پس از مدتها از خواب دوباره بیدار شدن و مرغ این کودک یک پا دارد،گفتم بحث برای چی؟اصلا نمیریم. بعد رفتم توی اتاق و با چند تکان شدید کودک خودم رو از خواب ناز بیدار کردم و اون شروع به گریستن کرد اما از آنجا که غرور سارای بزرگ اجازه نمی داد کودک علی اشکاش رو ببینه،اشکام رو پاک می کردم و می اومدم از اتاق بیرون و چشمها رو می بستم و دهان را باز می کردم تا کودکم هر چی می خواد اعم از تو به فکر آسایش من نیستی!تو نمی خوای بهم خوش بگذره!من سختمه با یه ماشین بریم!من می خوام تو ماشین قربون صدقه ات برم اما جلوی بقیه نمی تونم و.........بگه.اما کودک علی سرسخت تر از همیشه می گفت این کار احمقانه ایه که من و تو با یه ماشین بریم که هر صدتا  ۱۲ لیتر بنزین می سوزونه. کارت بنزین هم نداره و من باید دو باک بنزین بزنم.در حالی که با یه ماشین بریم ۱۵۰ لیتر بنزین صرفه جویی کردیم.(ماشاا... می بینید کودک درونش چقدر عاقل و حسابگره؟)من هم نمی دونم چرا حرص که می خورم چشمام ریز میشه و درد میگیره؟خلاصه پس از یک کشمکش طولانی و بعد از اینکه مادربزگ علی (مامان جون*) از کرمانشاه زنگ زدن و من دلم نیومد ذوقش رو خراب کنم بگم نمیام ،کودکم پیروز شد و به مناسبت این پیروزی شام رو بیرون خوردیم و این قدر ذوقمرگ بودم نتونستم چمدونم رو بپیچم و این کار رو صبح زود انجام دادم. جالب اینجاست یه جا اومدم علی رو بترسونم و بگم الان به مامان جون زنگ می زنم میگم نمیام.دیدم گفت :بزن.هر جور تو راحتی گوشی رو برداشتم به این خیال که میاد گوشی رو از دستم می گیره،دیدم نیومد.منم شماره اداره رو گرفتم،چون می دونستم کسی نیست گوشی رو برداره .می خواستم فیلم بازی کنم الکی به اون ور گوشی بگم نمیایم.دیدم خیلی خنده ام میگیره.بی خیال قطع کردم.بعد علی گفت چرا حرف نزدی پس؟منم گفتم گوشی رو برنداشت.مثل اینکه نماز می خوندن.خدایی خیلی کودک درون سمجی داره این علی.اون شب از ساعت ۵ تا ۱۰ با روش ها و ترفند های مختلف باهاش حرف زدم و قهر کردم و ناز کردم اما راضی نشد که نشد تا آخر وقتی دید دلم نمیاد به مامان جون بگم نمیایم،به دلیل این اخلاق خوب من،مرا عفو کرد و قبول کرد!کشتی من رو خدایی اون شب علی جونم.

فردا صبح زود بیدار شدم و  زنگ زدم*u*s*aبرای عرض تبریکاما بعد از اتمام مکالمه من دپرس از اصابت چند ترکش از صحبتهای قصار مادرشوهری و افتادن به غلط کردن که آخه سارای ... تو زنگ زدن و تبریک گفتنت اول صبحی قبل از مسافرت چی بود؟اینم جواب احترام گذاشتن من به ایشون در حضور بستگان آمریکایی و غیر آمریکاییمون به سبک خودشون!اینم برای خودش روشیه دیگه.

خلاصه ما رفتیم ،دو ماشینه به همراه مامان و بابا و المیرا*و بسیار بسیار بهمون خوش گذشت.خونگرمی و صداقت کلام خانواده مهربون بابای علی و تعریف کردن خاطرات بامزه گذشته مامان جون و تداعی شدن اوقات خوش کودکی برای مامان بعد از ۴۰ سال.رفتن به طاقبستان و نشستن دم کوه و چای گرم خوردن و دیدن دو تا گرگ و خندیدن با همه همسن و سالهای خودت که با هم ۱۰ تایی میشدیم،دعوت شدن به هتل جمشید با اون دنده کباب های حرفه ای که فقط  مختص علی جانه.جیم شدن من و علی یواشکی از مهمونی ناهار به بهونه خوردن جوجه کبابهای *ح ی د ر ی*.خندیدن از دست مامان جون با اون غر زدن های شیرینش که نماز بخونید.بیدار شید.بخوابید صبح باید زود پاشید.نون بخرید.بیایید ناهار بخورید.زیاد نخورید که بتونید شام بخورید.و فقط و فقط چشم گفتن به مامان جون و خندیدن و خندیدن.دست گرفتن من و علی و پسر عمه علی از بعضی اصطلاحات رایج به سبک مهران*مدیری.واقعا خوب بود.جاتون خالی.جمعه صبح بعد از رفتن سر مزار پدربزرگ علی که واقعا مرد بزرگواری بوده به طوری که همه شهر میشناختنش و خوردن حلیم داغ که به دستور مامان جون خریده بودیم راهی تهران شدیم و کلی خاطره از خونه مادر بزرگ توی این دو سه روز تو ذهنم نقش بست که با یاد آوریش کلی انرژی میگیرم و این جاست که باید گفت خونه مادربزرگه هزارتا قصه داره .شادی داره ان شاا... هیچ وقت غصه نداشته باشه .القصه ناهار رو همدان خوردیم و ساعت ۷ تهران بودیم و یه راست رفتیم خونه پدرشوهر که پیش برادر باشیم. اونم به خاطر ما برای اولین بار در زندگیش مرغ پخته بود.اونم چه مرغی.طفلی مامانش نیست خیلی ماه شده.مهربونیش تازه داره معلوم میشه.شام خوردیم و من گفتم بعد از یوزارسیف ظرفها رو میشورم.اما جلوی تلویزیون خوابم برد و وقتی چشم باز کردم دیدم علی داره میشوره،برادر آب میکشه.از دیدن این صحنه به قدری متعجب و هیجان زده شدم اما به وجد اومدم  که بیهوش شدم و نیم ساعت بعد با صدای علی که ساراجون پا شو بریم خونه به هوش اومدم.

* پریشب یه بعد دیگه از شخصیتم رو کشف کردم و اون عصبانی شدن مثل شیر در برابر بیگانگان مزاحمه که یکیشون همسایه محترممونه.(خوب من متولد مردادم دیگه)همچین سرش داد زدم و تهدید کردم که به ۱۱۰ زنگ می زنم که هنوز شکه ام. جریان مفصلی داره.میگم براتون. 

*امروز خوشحال و بشاشم.اما ته وجودم کلافه ام.دیروز خونه بودم .اما فقط جارو کردم و شام پختم.صبح هم چون دیشب زود خوابیده بودم و علی میخواست صبح زود بره اراک برای کارهای کارخونه در شرف تاسیس ۴:۳۰ بیدار شدم.اما الان کلافه ام.چون اینقدر دست دست کردم نمازم قضا شد و یادم رفت لباسهای توی ماشین رو پهن کنم.من چقدر......ام خدایا کمکم کن

*آپ کردم تا یه کوچولو از دلتنگیم برای شماها کم بشه.می بوسمتون .خوشحال و شاد و خندان باشید و قدر دنیا رو بدونید.عید همتون هم مبارک و ان شا ا... بهتون خوش بگذره.

نوشته شده توسط سارا در 10:56 AM | | لینک به این مطلب
" by pagerank"
>