تبليغاتX
مهر تابان

سال نو مبارک

وقتی که صدای پرنده ها به گوشت برسه،وقتی که بوی نم بارون با علفهای تازه دراومده مشامت رو پر کنه،وقتی که چشمت بیافته به تپه هایی که انگار گرد سبز روشون رو پوشونده و رنگین کمون بالای اون تپه، اونوقته که دیگه تنبلی نمی تونه جلوی نوشتن من رو بگیره.

سال ۹۱ هم بالاخره رسید.امسال از اون سالایی بود که به سختی تا لحظه آخر (دم سال تحویل) دویدم. از بی برنامگی آرایشگاهی بگیر تا سفره چیدن ۲۰ دقیقه ای قبل از سال تحویل حسابی خسته و کلافه ام کرد..تا جایی که تا یک هفته فقط استراحت مطلق بودیم تا خستگی بی برنامگی هامون در بره!هر چند وسط این استراحت یکی دو تا مهمونی نار و شام هم برگزار کردیم.الان که فکر می کنم همچین استراحت هم نکردیم والله!!!!بعد از یک هفته هم یه سفر ۴ روزه به آذربایجان ها! تا حدی تونست از کرختی استراحت  درمون بیاره.

تبریز شهر با ابهت و دوست داشتنی ای بود.گذرمون به روستای کندوان خیلی به یاد موندنی شد.فوق العاده بود.مردم ساده و دوست داشتنی ای داشت.با چه مشقتی توی دل کوه زندگی می کردن. کارشون هم دامپروری بود و صنایع دستی.عسل خوبی از کندوان خریدیم.تجربه خرید عسل خیلی برام جالب بود.تازه فهمیدیم عسل طبیعی با عسل به قول خودشون مصنوعی  چه فرقی داره!(فرقش در مومش هست.درعسل طبیعی خود زنبور عسل موم درست میکنه)

بعد از دو شب به ارومیه رفتیم.من که اصلا ارومیه رو ندیده بودم.اما علی ۵ سال پیش  سفر کاری رفته بود.طفلی تا چشمش افتاد به دریاچه ارومیه آه از نهادش بلند شد.خشکی دریاچه حس تشنگی به آدم میداد.هر چند میگن الان از چند ماه پیش خیلی بهتر شده اما حدودا ۱۰۰ متر عقب نشینی داشته!خلاصه بند ارومیه هم جای خوبی بود.ارومیه خیلی شهر زنده ایه و خیلی بکر.اگه  مسیرتون افتاد ارومیه حتما بازار شلوارش برین.اکثرا شلوار از ترکیه میارن.اما با این حال باید بتونید جنس ترک رو از چینی تشخیص بدین!

خلاصه سال جدید ما هم به این شکل شروع شد.امیدوارم سالی سرشار از سلامتی و موفقیت برای هممون باشه.

*نیلوفر عزیزم: هنوز نمی تونم بیام تو وبلاگت.ایمیلت رو برام بذار حداقل بتونم دو کلمه از خلا پچ پچ هامون رو پر کنم.سفره هفت سینم رو هم میذارم.امیدوارم اون کوچولو ناراحتیت هم زودتر بر طرف بشه. هر چند نیلوی من همیشه سالم و قوی باقی می مونه.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه 16 فروردین1391 و ساعت 6:59 PM |
۶ سال پیش در چنین روزی

۶ سال پیش در چنین روز و در چنین ساعتی در فضای محوطه یک کارخانه،در حالی که از بلندگو آهنگ "دنیا دیگه مثل تو نداره."داشت پخش می شد، در حالی که من با روپوش آزمایشگاه بودم مرد رویا های من در حالی که دیرش بود توی چشمای من خیره شد و گفت:خانم ........ می خواستم رسما از شما خواستگاری کنم و من

 

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه 10 اسفند1390 و ساعت 3:42 PM |

دنیای آبی و سنگی

نمی دونم چرا این روزا فکر می کنم  دنیای این روزا با این که مثل سنگ سخت شده اما هنوز آبی و دلچسبه.سخت شده چون همه به نوعی با مشکلات ریز و عمدتا درشت دست و پنجه نرم می کنن اما آبی و خوش رنگه چون هنوز یکی اون بالا هست که به موقع دستامون رو بگیره.

امروز صبح  به علی می گفتم که یه جورایی به این باور رسیدم که زندگی اینجا شده یه جورهنرمندی. باید هنرمند باشی تا بتونی با وجود این همه سختی و مشغله ارامش خودت و اطرافیانت رو حفظ کنی و در عین حال حافظ سلامتیت هم  باشی!پس این یعنی هنر هشتم ،هنر زندگی در اینجاست.

اما باید گفت جدا از جو س ی ا س ی و .........خود مردم(نه همشون البته) به هم رحم نمی کنن.نمیشه که همیشه یه چوبی بالای سر همه باشه تا وظایفشون رو درست عمل کنن و ....متاسفانه فرهنگ سو استفاده گری تنها فرهنگ رو به رو رشد توی جامعه ماست.سو استفاده از عدم مدیریت،سو استفاده از به هم خوردن توازن اقتصادی.سو استفاده از سادگی مردم!در حالی که اگر همین سواستفاده های بعضی از این هموطنان ما نبود به راحتی میشد از سد خیلی از مشکلات گذشت.

مثلا همین هفته پیش یه سر تا اداره کار باید می رفتم.وقتی رسیدیم دیدیم آدرسش  تغییر کرده.یهو دیدیم یه راننده تاکسی وایستاده دم در داره داد می زنه اداره کار اداره کار.گفتیم آفرین.چه مهربون!!!!!!!!رفتیم سوار شدیم.مسیر ۵ دقیقه با ماشین بود.منتها سر بالایی!وقتی ۴ نفر شد نشسته توی ماشین میگه:گفته باشم ۱۵۰۰ تومن میشه ها!!!!!!!علی هم که با من بود جواب داد خوب داری از این اوضاع استفاده می کنی آقا!یه آقای کروات زده و خوش تیپ هم کنار ما بود گفت نگه دار !من با تو نمی یام.جالب اینجاست وقتی آقاهه پیاده شده میگه:میبینید کروات زده اما چه بیشعوره!!!!!!ما هم گفتیم چون جلوی زور تو سر خم نکرد بیشعوره؟؟؟؟؟؟خلاصه منم جوابش رو دادم که ما اگر دیرمون نبود و مجبور نبودیم الان پیاده میشدیم.

این یه نمونه از هزار نمونه سو استفاده های این روزاست.واقعا اگه بهم رحم کنیم،اگه همه مردم به این باور برسن که همه از یه خونواده ایم شاید خیلی راحت تر بشه این روزای سخت رو تحمل کرد.

هر چی به عید نزدیک میشیم هیجان من برای سفره هفت سین و بوی عید و سبزه و............ بیشتر میشه.یه مسافرت سه چهار روزه دارم.بعد که برگردم ان شا ا.... سبزه ام رو میذارم.هر چند باید از نیلوفر مثل پارسال دوباره دستورش رو بگیرم.پارسال به قدری سبزه ام خوب شد که حد نداشت.کاش میشد عکسش رو بذارم.البته دستم خیلی خوب نیست ها!اما نمیدونم شانسی بود یا .........

*کارو بار هم به لطف هنرمندی مدیریتی علی خدا رو شکر خوبه،هر  چند خیلیییییییی سخته اما باز هم خوبه.در راستای سو  استفاده گری برخی از همکارانمون مواد اولیه ۱۰۰ تا ۱۵۰ درصد افزایش قیمت داشته.البته علاوه بر افزایش قیمت د ل ا ر که بر مواد اولیه تاثیرش رو گذاشت،الان نرخ بازار سیاه مواد اولیه که ناشی از احتکار  است داره تولید کننده ها رو خیلی اذیت می کنه.مثلا یه ماده که اوایل دی خریدیم ده هزار تومان،۱۰ روز پیش خریدیم ۲۳۰۰۰ تومان!!!!!!!!!

*

*اینققققققققققققققققدر دلم میخواد مو هام رو کوتاه کنم ،بعد فر کنم و بعدرنگ کنم که نگو!اما افسوس که حالش رو ندارم!!!!

*نیلوفر عزیزم نمیدونم چرا نمی تونم برات کامنت بذارم .هر کار می کنم نمیشه.از من دلخور نباشی ها.تقریبا هر روز بهت سر می زنم.حتی کامنت هایی که برات نیومده رو هنوز سیو کردم!

*خدایا به بزرگیت قسمت میدم مثل همیشه بهمون رحم کن و رحم کردن رو هم بهمون یاد بده

 

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه 10 اسفند1390 و ساعت 3:28 PM |
آخه چرااااااااااا؟

روزهای سختی رو داریم می گذرونیم.روزهایی که هر چند یه روزی برامون یه رویا بوده،اما داره تبدیل میشه به روزای سراسر ترس و دلهره و ناامیدی!این روزا همه چیز یه جور دیگه است.خنده هامون غمناکه!سکوتمون هم ترسناک.این روزا همه دردامون پررنگ تره.

این روزا وقتی دنبال یه ماده ای برای کارمون هستیم و به دلیل ت ح ر ی م نمی تونیم تهیه اش کنیم با خودم می گم آخه چرا؟وقتی به یکی از شرکت های مواد اولیه کشور همسایه مون زنگ می زنم و اون با افتخار میگه "ما داریم"و ۱۰ کشور سازنده اون ماده رو برای من ردیف می کنه و میگه "از کدومشون می خوای"با خودم میگم آخه چرا؟وقتی خوشحالم از این که هنوز کسی هست که این ماده رو به ما بده و تصمیم به پرداخت مبلغ می گیریم اما با توقف پرداخت های ارزی مواجه میشیم،با خودم میگم آخه چرا؟وقتی یه نفر مثل علی رو می بینم که با چه همت و تلاشی این کار رو به ثمر نشوند تا به قول خودش یه قدمی هر چند کوچک برای چرخه تولید مملکتش برداره و الان این همه استرس و تنش داره، در خودم فریاد می زنم آخه چرااااااااااا؟

این قدر از این آخه چرا ها توی ذهنم هست که حتی از مرورش حالم بهم می ریزه چه برسه که بنویسمش.این روزا خیلی بیش از پیش از خدا می خوام که عاقبتمون رو به خیر کنه.

*هر چند انرژی منفی پستم حال و هوای بدی رو از ما مجسم می کنه،اما کماکان توکلمون بر خداست و تلاشمون رو می کنیم و مشتاقانه منتظر معجزه ایم.

*خیلی سخته وقتی توی جاده ای و باسرعت داری حرکت می کنی و با ترس داری به آینده ات فکر می کنی یه سگ بپره جلوی ماشین و............خیلی تلخ بود.خیلییییییی.هر چند این تلخی پیامهای زیادی برای ما داشت. 

* شاد باشید.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه 12 بهمن1390 و ساعت 8:20 PM |

حرفهای نه ماهه من

من کجام؟اینجا کجاست؟

آیا من برگشتم؟

یعنی می تونم که برگشته باشم؟

تاریخ آخرین پستم رو که می دیدم با خودم می گفتم که خیلی پررویی اگه بخوای آپ کنی!دیگه فایده ای نداره! اما باز دلم نمی اومد از صفحه ای که دلتنگی های یه دورانی از زندگیم توش ثبت شده دل بکنم.حدودا ۹ ماه از آخرین پستم می گذره.می دونم.اما توی این ۹ ماه به اندازه شاید چند سال اتفاقات ریز و درشت توی زندگیمون افتاده که از یه طرف افسوس می خورم چرا ثبتشون نکردم و از طرف دیگه به دلیل پیدایش پیری زودرس حوصله ثبت کردنشون رو ندارم.

کارخونه ما تاسیس شد.به تولید رسید و الان ۶ ماه شده که محصولات ما وارد بازار شده.علی بی نهایت خوشحاله.خوب به آرزوی کودکی هاش رسیده.منم خوشحالیم با خوشحالی اون چند برابر میشه.هر چند خستگی های مفرط این روزا نمی ذاره خیلی از خوشحالیمون لذت ببریم.دست تنهایی و کمبود وقت و نیرو از یه طرف،کمبود بودجه به دلیل مشکلات بازار فعلی و انتظارات اطرافیان از طرف دیگه روی خوشحالی های ما سایه انداخته.اما با این اوصاف شب و روز خدا رو شاکریم.هر چند از نظر علی اینا مشکل نیست.مسائلی که با کار تولید همراهه!اما من به دلیل کم طاقتی مزمنی که دارم با تمام وجود همه رو حس می کنم.

زندگی ما خدا رو شکر کماکان عاشقانه تر میشه و روز به روز بیشتر می فهمیم که چقدر برای هم ساخته شدیم.البته قابل ذکر است این وسط بهانه گیری های من کمافی السابق شامل حال علی میشه و اون همچنان با خنده هاش من رو عصبی تر می کنه!

از زندگی کاری هم بگم که کارمند علی شدم.تفریحش شده دستور دادن به من.خلاصه هر کاری که فکر کنید اینجا انجام میدم.مثلا الان گفته یه سرچی راجع به یه دستگاه براش انجام بدم و من در این لحظات مثلا دارم سرچ انجام میدم.یعنی الان که دارم وبلاگم رو به روز می کنم دارم سرچ می کنم ها  .بعدش باید برم آزمایشگاه چند تا کار انجام بدم که متاسفانه اونجا راه در رو نداره!

خلاصه زندگی ما هم اینجوری می گذره دیگه.یه اسباب کشی هم وسط این همه مشغله بهمون تحمیل شد که خدا رو شکر به خیر و خوشی اون هم گذشت.اما من دیگه از کت و کول افتادم.

هفته پیش هم نمایشگاه شرکت کردیم.فکر کن چه پررو وسط اون همه شرکت قدرتمند ما هم یه غرفه زدیم.جالبه که خیلی هم بازدید کننده داشتیم.شرکت های دور و برمون که میلیون ها خرج غرفه شون کرده بودند با تعجب ما رو نگاه می کردن!خیلی نمایشگاه خوبی بود خدا رو شکر.مخصوصا اونجاش که از شرکت قبلی که هم من و هم علی اونجا بودیم هم اومدن.اینقدر براشون عجیب بود که ما چه جوری در عرض این مدت کوتاه این همه نمونه کار داشتیم!خیلی جالب بود لحظه ای که علی با هاشون دست می داد و من توی ذهنم ظلم هایی که ۵ سال پیش در حق علی کرده بودن تداعی می شد.بازی روزگار خیلی عجیبه.خیلیییییییی.

اینم از حرفای نه ماهه من.امیدوارم گردش روزگار همیشه به کام هممون باشه و روزای خوبی داشته باشیم .

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه 18 دی1390 و ساعت 2:13 PM |
این روزهای سخت من

این روزها یه جورایی برای ما روز موعود محسوب میشه.روزهای به ثمر نشستن زحمتهای بی شائبه علی که یه جورایی باعث نمایان شدن تارهای سفید لابلای موهاش شد و غصه خوردن ها و ناراحتی کشیدن های من.

این روزا قراره کارخونه رسما توسط نماینده های سازنده دستگاهها کلید بخوره و ما دل تو دلمون نیست!

این روزا تحت فشارهای عصبی ام شدیدا!!!!از این که نمی دونم سرنوشتمون چیه؟چی در انتظار کارهامونه؟اصلا این کاری که داریم می کنم موفقیت آمیز هست یا نه؟ آیا به تحمل سختی ها می ارزید؟ علی خیلی با انگیزه داره جلو میره و آینده این کار رو خیلی خیلی روشن می بینه.مخصوصا که خودش ۸ سال سابقه این کار رو داره.اما من باز به خاطر حس زنونه که همیشه با یه دلواپسی همراهه نگرانم.

این روزها شدیدا دلم یه موجودی از وجود خودم میخواد.موجودی که توی این درگیری های علی و نبودش تو خونه تا دیر وقت، بتونه بهم امید بده.

این روزا هزار تا کار نصفه نیمه دارم که حوصله و حس انجام دادنش رو ندارم.

این روزا سالگرد خواستگاریمونه و ما بی تفاوت به درگیری هامون فقط فکر می کنیم.

این روزا دلم برای وبلاگم تنگ شده بود که البته الان یه جورایی رفع شد.

*فردا علی من سی ساله میشه.خیلی دوست داشتم یه تولد سورپرایزی براش بگیرم.از سه ماه پیش فکر می کردم دوستامون رو دعوت کنم تا وقتی علی میاد همه جیغ بزنن و علی سورپرایز بشه و از این حرفا که به دلیل مشغله ها از سرم افتاد.خواستم بزرگترها رو دعوت کنم(یعنی مامان و بابا و .......)تا اونا همون کارا رو انجام بدن که مطرح کردم با چندتاشون و چون اونا هم تو مشغله های ما سهیم اند و دل و دماغ ندارن،گفتن الان وقت این کارا نیست و ....و یه جورایی با پشت دست تو دهنم خورد!آخه نمی دونم برای علی چه کنم خیلی خیلی خیلی خوشحال بشه و از این درگیری ها حداقل دو ساعت آزاد بشه!حتی نمی دونم چی بخرم براش.البته دیشب یه عینک ریبن پسند کردم براش.اما نمی دونم خوشحالش می کنه یا نه؟

*احساس می کنم وبلاگم روکسی می خونه که من دوست ندارم.البته فقط حسه ها!چه کنم

*دعا کنید برامون زیاد.

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه 28 فروردین1390 و ساعت 1:37 PM |
بازگشت یک سارای شرمنده

سلام

نمی دونم از کجا و چه جوری شروع کنم.چی باید بگم.اصلا نمی دونم چرا رفتم و حالا چرا برگشتم.نمی دونم از کی نبودم و چرا نبودم! دلم برای نوشتن توی وبلاگم و دردودل باهاتون یه ذره شده بود ها!اما این بی انگیزگی و تنبلی و نبود وقت در اثر یه مدت کار کردن بی نتیجه دست به دست هم داده بودن تا نیام اینجا.هر چند اتفاقاتی این مدت برام افتاد و خاطرات خوب و بدی برام به جا مونده که جاشون توی وبلاگم خیلی خالیه.

وقتی علی تصمیم گرفت اینترنت وایرلس* بگیره خیلی خوشحال شدم.با خودم گفتم آخ جون دیگه می تونم وبلاگم رو آپ کنم.چون اصلا با اینترنت دایال آپ خونه نمیشد راحت آپ کرد.(ببخشید فینگلیش نوشتم.نمی دونم چرا اینجا نمیشه انگلیسی نوشت)

دوست دارم آروم آروم تعریف کنم چی گذشته بهم.سه چهار ماهی هست که باز کارم رو ناخواسته از دست دادم.کاری که بهش خیلی وابسته شده بودم و تنگ نظری یه عده باعث شد که به راحتی با کارم خداحافظی کنم.شکست بدی بوده برام.خیلی روم تاثیر گذاشت.یه جورایی چند سال پیرم کرد.هنوز از فکرش و کاری که باهام شد بیرون نیومدم.دلم بد جوری شکست.هر چند دیر یا زود باید از اونجا می اومدم بیرون.به خاطر شروع به کار کارخونه خودمون.اما اینقدر وابسته کارم شده بودم که فکر نمی کردم حتی به خاطر کار خودمون هم ازش دل بکنم.

نمی دونم چی توی تقدیرم هست.خدا می دونه.

*دلم خیلی برای دیدن کامنتاتون تنگ شده بود.وقتی کامنت نیلو و فرام و مجی جون رو دیدم اینقدر ذوقمرگ شدم که نگو.دوست ۱۰ ساله صمیمیم که در حقش هیچ کوتاهی نکردم من رو فراموش کرده اما شماها نه.اینجاست که باید بگم :بچه ها متشکرم.بچه ها متشکرم.

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه 27 دی1389 و ساعت 5:56 PM |

آن روزها،این روزها

چهار ماه گذشت

از آخرین پستم رو میگم.از روز خداحافظی.از روزی که عازم بودیم و من روی زمین نبودم.راستش رو بخواین تا دو ماه بعدش هم روی زمین نبودم.باورتون میشه تا یکی دو ماه بعد از برگشتنمون انگار خواب بودم.انگار نبودم.خودم نبودم.نمی گم خوب شده بودم.اتفاقا یه سارای عصبانی،زبون نفهم،لجباز و بی منطق شده بودم.با همه حتی خودم دعوا داشتم.هر چی هم فکر می کنم نمی دونم این اخلاقم از چی ناشی شده بود.شاید یه جورایی خودم رو گم کرده بودم.البته عصبی بودنم از اونجا ناشی شده بود که اونجور که آرزوش رو داشتم از لحظات این سفر استفاده نکردم.شرایط طوری بود که نمی شد خودت تک و تنها باشی و خدای خودت.و فهمیدم که این سفر دسته جمعیش یه جورایی تفریحی میشه و تنهاییش یه جورایی معنوی.خوب این ها مقدمه بود.چهار ماه نبودم.پس یه پست طولانی رو در پیش رو دارین.اول از آن روزها میگم و بعد با این روزها در خدمتتون هستم.

آن روزها

ساعت حدود ۳-۴ بود وارد مدینه شدیم.اگه بدونید وقتی از پنجره هواپیما گلدسته های حرم رسول رو دیدیم چه حالی شدم.انگار داری خواب می بینی.غرق نور بود.یک انرژی ای داشت که واقعا نمیشه گفت.تا به هتل منتقل بشیم و خودمون رو جمع و جور کنیم نزدیک نماز صبح بود.وقتی وارد اتاقمون شدم و پرده اتاقمون رو که کنار زدم دیدم اتاقمون دقیقا رو به روی حیاط حرمه.دقیقا همین موقع بود که صدای اذان بلند شد و سریع خودمون رو به نماز صبح رسوندیم.وااااااااای اگه بدونید نماز صبح چه لذتی داره.یه چیز جالب. تا چشمم به ستون های حرم افتاد یاد خانومی(دینا خانومی) افتادم که گفته بود ستون ها رو دیدی یاد من کن.اصلا فکر نمی کردم یادم بمونه .اما فکرش خود به خود اومد توی ذهنم.بعد از نماز با مامان علی دعا خوندیم.به قدری خسته بودم که گفتم یه کم دراز بکشم.دراز که کشیدم چشمم رو به سقف دوختم و شروع کردم به حرف زدن با خدا و گفتن درد و دل هام.دیدم سقف داره حرکت می کنه.سقف ها که کنار رفتن آسمون مدینه رو نزدیک طلوع خورشید دیدم.                                                                                                                   

مدینه خیلی شهر آروم و با انرژیه.خیلی آشناست.تو اصلا احساس غریبگی نمی کنی اونجا.انگار شهر خودته.در و دیوار باهات حرف می زنه.خیلی شهر مظلومیه.انرژی شهر مکه چند برابر اونجاست.اما مکه محکم تره.انگار باهات شوخی نداره.یه شهر سنگی.یعنی برای ساختن هر بنایی کوهها رو می کنن.تمام شهر صخره ای و سخته.حس مکه برای من این بود که انگار اومدم جواب پس بدم و جواب بگیرم حس من این بود.حتی نوع شهر روی خلق و خو آدماشون هم تاثیر داشت.مردم مدینه خیلی نرم تر و با محبت تر از مکه بود.مردم مکه عصبانی و سخت بودن.چند روز مدینه مثل برق و باد گذشت.صبح ها یه گشتی اطراف میزدیم تا اذان ظهر.بعد از نماز ناهار می خوردیم و استراحت.عصر دوباره یه کم می گشتیم و می رفتیم حرم تا نمازمغرب.بعضی وقتا برای نماز عشا می موندیم و بعضی وقتا هم زود برمی گشتیم هتل و شام می خوردیم.عرب ها یه ابتکاری به خرج داده بودن.هر مرکز خریدی یه تاکسی دم در هتل ها گذاشته بود تا مردم رو مجانی اونجا ببرن.بعضی از این تاکسی ها هم با چند تا از اون مرکز خریدها قرارداد داشتن. دلیل اصلی افسوس من در مورد دقایق از دست داده همین آدما بودن.اینقدر قشنگ اغفال می شدیم که نگو.یعنی فکر کن هر شب که نه،اما ۷-۸ شب از کل ایامی که اونجا بودیم و هر شب به مدت ۴-۵ ساعتمون رو توی این پاساژها گذروندیم.متاسفانه!!!!.از خریدامون هم بگم اینکه یه کفش تیمبرلند اصل برای علی خریدم که اینجا بالای دویست تومن بود.باورتون نمیشه بگم دو ماه پوشید و بعد دم در خونه ازمون دزدیدن!!!!!!!!!بقیه چیزا هم لباس و عطر بیشتر از مدینه گرفتم.عطر های مارکدارش قیمت مناسبی داشت.خلاصه مدینه خیلی خیلی خوب بود.روز رفتن اینقدر گریه کردیم.با علی نشستیم تو اتاق و پرده رو زدیم کنار و جلوی پنجره حیاط حرم رو نگاه کردیم و اشک ریختیم.خیلی برام جالب بود.علی ای که تا چند ماه قبل از اومدنمون به این سفر اصلا هیچ اشتیاقی نشون نمیداد،اینجوری تحت تاثیر قرار گرفته بود.واقعیت اون روز یه نشونه عجیب هم براش پیش اومده بود که از یادآوریش مو به تنم سیخ میشه.غسل کردیم و لباسامون رو پوشیدیم.علی اینقدر بامزه شده بود با اون دو تا حوله ای که دورش پیچیده بود.علی و دو تا باباهامون رو اذیت می کردم و می گفتم چقدر بهم میدید گره حوله هاتون رو یه جور که خودتون نفهمید باز نکنم.می دونید که؟آقایون از زیر حوله ها نمی تونن چیزی بپوشن!علی بدجنس می خواست کلک بزنه و بپوشه .دیگه اینقدر باهاش صحبت کردم تا راضی شد.خلاصه با اشک و آه و با لباسهای سفید احرام از مدینه خداحافظی کردیم و به سمت مکه راه افتادیم.حدودا ساعت ۵ بود که از هتل خارج شدیم.یک ربع بعد وارد یه مسجد شدیم.و................

این روزها

این روزها خیلی داره سخت، اما خوب می گذره خدا رو شکر.علی که هر روز مثل یه شیر به جنگ دیو پایان نامه میره.هر چند به دلایلی کارش به کمیسیون کشیده و اگر نظر کمیسیون مثبت باشه تا اواسط هفته آینده دفاع می کنه.و گر نه...........خدا اون روز رو نیاره.تو رو خدا دعامون کنید.از خودم بگم.اینکه منم دارم هنوز با این غول پایان نامه دست و پنجه نرم میکنم.خیلی جواب های قابل ملاحظه ای نگرفتم.اما باز امیدوارم.مهر ماه هفت ترمه میشم و این یعنی آبروریزی!!!!!!!!!خدا رحم کنه.از روزهای ماه رمضون هم بگم که دو تا مهمونی دادم یکیش ۱۰ نفر که خودمون بودیم.یعنی مامان باباهامون.و یکیش ۲۴ نفر که کل خانواده مامانم.فکر کن تا ساعت ۱۲ ظهر قرار نبود خاله ام بیاد.یه دفعه اعلام کردن که خودشون و سه تا داماداشون تشریف میارن و من مثل خر سیخ خورده از این ور به اون ور می دویدم.آخه داماداش دفعه اول بود که می اومدن.منم اونجور که باید آمادگی نداشتم.دلم می خواست به خاله ام بگه،خاله جون وقتتون تموم شده باید دیشب می گفتین.خلاصه خورش خلال درست کردم و زرشک پلو و لازانیا.برنجم هم خراب شد.متاسفانه.چون تا حالا برای ۲۴ نفر برنج نپخته بودم و دوم اینکه علی یه نوع برنج  سفارش داده بود که طرف خیلی ازش تعریف کرده بود اما چون تازه بود آبروی ما رو برد!

از کارم بگم که قبل از مکه رفتنم رزومه ام رو با اصرار یکی از دوستام براش ایمیل کردم.اونها هم از رزومه ام خوششون اومد و سه بار خواستنم و باهام حرف زدن و یه قولایی دادن.تو رو خدا برام دعا کنید.خیلی دوست دارم اونجا برم.چون هم نزدیکه و هم کارش رو دوست دارم.حالا یه جواب های امیدوار کننده بهم دادن ها.اما از حرف تا عمل خیلی فاصله است.

خلاصه الان هم که دارم می نویسم مثلا به علی قول دادم که این متنش رو ترجمه کنم اما اینقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود که گفتم اول یه سر اینجا بزنم و بعد به کارم برسم.می خواستم یه سری عکس از مدینه توی این پست بذارم و توی پست بعدی عکس های مکه رو بذارم اما سایتهای آپلود بسته است انگار.اگه سایتی می شناسین بهم معرفی کنین.

امیدوارم تنتون سالم و دلتون خوش باشه و همش بخندید.

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه 23 شهریور1388 و ساعت 3:7 PM |

لحظه خداحافظی........

ای کاروان آهسته ران کارام جانم می رود    وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود

خدایا!خدای خوب و مهربونم ازت ممنونم من رو طلبیدی.ازت ممنونم که من رو زمانی که حتی نمی تونستم فکر پا گذاشتن به خونه ات رو تا چند سال آیند ه داشته باشم صدا کردی.کلمه لبیک رو که میگم اشک تو چشمام جمع میشه.باورم نمیشه قراره دور خونه ات بچرخم و بگم :لبیک اللهم لبیک............ خدای مهربونم کمکم کن.کمکم کن که این سفر فقط برام یه سفر نباشه!کمکم کن با هر لبیکی که میگم یه پرده از تاریکی قلبم از بین بره .کمکم کن تا نورت آنچنان دلم رو روشن کنه و یاد عظمتت اون رو پرفروغ نگه داره که تاریکی غمی که از بنده های نامهربونت به قلبم نزدیک میشه نتونه در اون نفوذ کنه.کمکم کن.کمکم کن قدر نعمتهای بیشمارت رو بدونم.کمکم کن تا بتونم از عهده شکرگزاری نعمتهات بربیام.می دونم که تا الان خیلی کاهلی و سستی کردم.می دونم حتی نتونستم از پس شکرگذاری حتی گوشه ای از این همه نعمتت بر بیام.اما تو که می دونی من ساراام!بنده پر روت. که اگه از در بیرونش کنی ار پنجره میاد تو.همونی که به پات می افته تا ببخشیش.همونی که دست به دامانت میشه و التماست می کنه.می دونم که می دونی همه نعمت های این زندگی رو فقط و فقط از لطف بی منتهای تو دارم دارم.علی عزیزم رو مظهر عشق ناب و پاک آسمونی توئه.پدر و مادرم که با یادآوری مهربونی هاشون  تپش قلبم تند میشه.المیرای عزیزم که همدم تنهایی هام بوده .بابای علی که پشتیبان زندگیمونه و بدون چشمداشت به حتی یک تشکر از هیچ کاری برامون فروگذار نبوده و نگاه مهربونش به من برام یه دنیا می ارزه و تمامی شرایط این سفر رو برامون فراهم کرده.مامان علی که با اینکه تحت فشاره تا مبادا به من محبت کنه! از ته دل اینقدر دوستم داره که حتی کفش احرامش رو که با هزار ذوق 5 سال پیش برای خودش خریده بوده و کنار گذاشته رو به من میده .مادری که جلوی پای من توی مهمونی کفش جفت می کنه و همه رو متعجب می کنه.حتی نامهربونیهاش هم باعث شده قلبامون بیشتر بهم نزدیک باشه.اینا همه نعمتهایی اند که دارم و متاسفانه بعضی اوقات فراموششون می کنم .مهربون خدای عزیزم،شنیدم قبل از نگاه به کعبه ات سه آرزو  در دل بکنیم و بعد به خونه ات نگاه کنیم هر سه برآورده میشه.به صحتش کاری ندارم.می دونم هر جا و هر جور که ازنت چیزی بخوام بهم میدی .اما این قضیه فرصتی شد که به سه آرزوی مهم زندگی فکر کنم.اول از همه که برام مهمترینه طول عمر و سلامتی همه عزیزانمه.من جمله علی،مامان بابای خودم و المیرا و مامان بابای علی.دوم هموار شدن راه سخت شروع کار کارخونه است که این روزا بدجوری فکرامون رو مشغول کرده و انرژیمون رو گرفته.و سوم اینکه اگه صلاح می دونی من از همه عزیزانم زودتر بیام پیشت و کمتر عمر کنم.این برام خیلی مهمه.خودت می دونی که چقدر من ضعیفم و تحملم کمه.بقیه اش هم چون مالی و دنیویه میام اونجا بهت میگم!

*امشب ساعت ۱۲ مسافرت آسمونی من شروع می شه.همراهامون هم همه اون عزیزانی اند که بالا گفتم.مامان بابی خودم و المیرا و مامان بابای علی.اینقدر گیجم هنوز نتونستم کارهام رو تموم کنم.چمدون هنوز بالای کمد و اتوی لباس ها هنوز تموم  نشده.از ساعت ۹ صبح تا همین یه ربع قبل داشتم اتو می زدم ها.اما لرزش دست هام و سر گیجه ام که از استرسه نمی ذاره کارام رو درست حسابی تموم کنم.حالا فکر کن توی این گیر و دار دیشب ماشینمون خراب شد و ساعت ۱۲ شب توی خیابون ولش کردیم و با آژانس بر گشتیم خونه و علی هم تا بعد از ظهر نیست که کمکم کنه.از صبح یه سری تلفن زدم.اما هنوز از دایی ها و عمو ها و عمه ها و ........... خداحافظی نکردم!گفتم حالا اونا رو شب انجام میدم فعلا یه خداحافظی وبلاگی انجام بدم تا بعد.

*خلاصه هر بدی یا خوبی از من دیدید حلال کنید.به یاد همتون هستم.شما هم اگه چیز خاصی مدنظرتون بود برام کامنت بذارید .تا عصر بر میگردم.اگه هم اونجا امکانات بود به اینجا سر میزنم.

در رفتن جان از بدن گویند هر قومی سخن             من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

 

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه 15 اردیبهشت1388 و ساعت 1:5 PM |
۱۶روز نامه

تا حالا شده برای خودت یه دل مشغولی درست کرده باشی و از انجامش لذت ببری بعد یه مدت بگذره نتونی بهش برسی و احساس خلاء کنی؟اون وقت چکار می کنی؟من چه کار می کنم؟؟؟هر وقت بهش فکر می کنم به خودم  و اراده محکمم و برنامه ریزی دقیقم!توی انجام این جور کارها احسنت میگم!!همین.اینقدر از خودم خوشم میاد که خودم رو میشناسم و باز تصمیم های جدید می گیرم.نمی دونم از اعتماد به نفس موروثی هست که از خانواده پدری به ارث بردم یا از پشتکاریه که از شخص شخیص مامان بهم رسیده!خوب اینا رو گفتم تا مراتب شرمندگیم رو از به روز نکردن وبلاگ که یکی از اصلی ترین دلمشغولی هام شده و با برنامه ریزی دقیق بهش میرسم !!!و ۱۶ روزه که آپش نکردم اعلام کنم.اما گذشته از اراده ضعیف ،خونه تکونی و دانشگاه و خرید و مسافرت مزید به علت شد.جاتون خالی. سه روز کیش رفتیم و بسیار بسیار خوش گذروندیم.البته درستش این بود که خوش گذرونی ها رو با توجه به شرایط فعلی اعم از بیکاری و پایان نامه و خونه تکونی و درست نشدن وام کارخونه و غصه خوردن علی از این قضیه فراموش کنیم ها! اما مگه این پوست کلفت میذاره.جاتون خالی اونجا وقتی با علی سوار جت اسکی شدیم به قدری جیغ زدم که تا دو روز گلوم می سوخت.یه جورایی تمام تنش های این چند وقت رو خالی کردم.خیلی مفید و موثر واقع شد.ویتامین خریدم هم اومده بود پایین که اونجا تامینش کردم.البته بیشتر برای خونه خرید کردم تا خودم.هر چند دیروز به لطف همراهی های علی جون از ظهر تا شب تمامی خریدهای خودم رو انجام دادم و بعد از مدتها از یه خرید جانانه لذت بردم که این نوع خرید بی نظیر هم باز بر می گرده به پوست کلفت اینجانب و مغز شستشو شده ام که آینده ای بس سخت منتظرمون هست و من بی پروا این جوری ولخرجی می کنم.خدا کمکمون می کنه دیگه.مگه نه؟؟  از خونه تکونی بگم که فقط دوهفته است که داریم کمد تمیز می کنیم!نمی دونم چرا این آشغالا تمومی نداره.پریشب که عملا گریه ام گرفته بود.حالا فردا تازه علی جان قول دادن پنجره سه تا اتاق ها و پذیرایی و آشپزخونه رو تمیز کنن.هر چند می دونم صبح از ساعت ۹ باید بالای سرش بشینم و مراسم نوحه خونی و التماس و قربون صدقه را انجام بدم تا بیدار بشه.البته جدیدا یه روش تازه برای بیدار شدنش یاد گرفتم.یه شکلات مترو میارم بالای سرش و با آب و تاب می خورم و بهش میگم یه گاز دیگه مونده تا تموم بشه ها.واقعا معجزه رخ میده.علی با چشمای بسته میشینه و دهنش رو باز می کنه !!!!هنوز خوابه ها! حتی گاها دیده شد همین طور که دهنش باز و نشسته خر و پف هم میکنه.اینم یه جورشه دیگه! 

*به یه شناخت جدید از خودم رسیدم و اون اینه که روحیه خوبی توی تحمل سختی های زندگی دارم.(همون پوست کلفت)اما نمی دونم چرا این تحمل رو در هضم حرفای مامان علی ندارم.البته جدیدا حدود ۹۹ درصد روابط حسنه و خوب شده ها.اما اون موقع ها رو میگم.مثلا بیکار شدنم رو می تونم تحمل کنم اما وقتی مامان علی بهم میگه بالای چشمت ابروئه میرم زیر سرم!چرا واقعا؟؟؟؟یه معما شدم برام.

*گل دختر و گل پسرش کیه؟؟؟؟؟؟؟اینم یکی دیگه از معما های مطرح شده در این روزهاست.سریعا خودت رو معرفی کن.البته خواهش می کنم.وگرنه این دفعه از فضولی میرم زیر سرم ها.

*امیدوارم روزای خوبی داشته باشید و آخرین  هفته سال بهتون خوش بگذره.

*ضمنا جهت تداعی خاطرات اونم از نوع هفت سینی که متعلق به پارسال و سال قبلش هست، عکس هاش رو براتون میذارم.

*پارسال:

http://www.free2upload.com/img008/e784606w7wnz81pqcf.jpg

http://www.free2upload.com/img008/ji7o4k0uehwfu8qy39m.jpg

http://www.free2upload.com/img008/uf330lflpcg3qglnp19i.jpg

http://www.free2upload.com/img008/n8rr7z95vtiimci9y9d.jpg

*اینم مربوط به سال قبلش:

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه 22 اسفند1387 و ساعت 12:8 PM |