تبليغاتX
مهر تابان
چهارشنبه 25 اردیبهشت1387
برگ پنجم
تا حالا شده از صبح بد بیاری؟

یه چیز مهم رو فراموش کنی از خونه بیاری!

صبح روی خط عابر نزدیک باشه یکی رو له کنی!

تو اداره از مزخرف ترین آدم موجود در آن مکان حرکتی ببینی که از شدت عصبانیت فشارت دچار نوسانات فجیع شه!

ساعت ۲ بعد ازظهر تازه یادت می افته موبایلت نیست و نمی دونه کجا گذاشتی!

 عصر که می خوای بری خونه مامانت بگه ۱ ساعت دیگه بیا دنبالم با هم بریم . بعد برای پر شدن این ۱ ساعت میری خونه یکی از آشناهات که  تقریبا  نزدیکه اما با این ترافیک ۴۵ دقیقه توی ترافیکی بعد میرسی خونه طرف می بینی نیست!

ساعت ۶ میری دنبال مامانت.یکی از دوستای مامانت میبینتت میگه سارا چرا آب رفتی ؟؟؟؟؟چرا سیاه شدی؟؟؟؟؟؟؟؟چرا لاغر شدی؟؟؟؟؟؟چرا غمگینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا خسته ای؟؟؟؟؟؟؟؟

 یه دفعه تو ماشین یادت می افته کلیدت رو توی اداره جا گذاشتی بعد مامانت که می فهمه کلی کلمات قصار نثارت می کنه تا خوشحال شی.تازه برنامه داشته بیاد خونه ات به بابات هم گفته از اون ور بیاد خلاصه با کلمات مامان پسند آرومش می کنی میری توی پارک نزدیک خونه می شینید تا شوهرجان بیان اما تو پارک از دور یه کسی رو میبینی که دوست نداری اون تورو ببینه خلاصه تا میاد نزدیکتون به مامانت میگی پا شو.خلاصه یک دفعه می بینی تمام صندلی های پارک توسط تو و مامانت تمیز شده.

القصه میری خونه می بینی بابات زیر پاش علف سبز شده و به شما دسترسی نداشته چون شارژ موبایل مامانت تموم شده.

اما بالاخره شانس میاری چون سرو کله علی جونت پیدا می شه

میرید خونه ساعت نه.

حالا باید شام بپزی چون مامان جان غذای بیرون نمی خورن.به حالت یه موش له شده می ری تو آشپزخونه یه چیزی می پزی

(حال شما روحیه رو در این لحظات تجسم کنید) علی میاد تو آشپزخونه میگه :چرا این شکلی شدی چرا شکلت عوض شده؟ چرا لاغر شدی از صبح؟ چرا رنگ و روت پریده

بعد مات تو صورتش نگاه می کنی و بغض می کنی( فضا عاشقانه می شود)میبینه ناراحت شدی میگه چه خوب شدی. چه چاق شدی. چقدر رنگ وروت سر جاشه و..............

خلاصه  تحمل تمام اینا بعد از یه دوش خیلی راحت تر میشه و فردا که از خواب پا میشی یادت میره

اما

اما

اما فردا تا میرسی سر کار و میزت رو نگاه می کنی می بینی که.........

پوشه های کاری رو که دیروز برده بودی خونه یادت رفته که بیاری

  1. من فکر کنم یه بیماری حاد اومده سراغم.نمی دونم سرطانه‌‌‌؟ چون از لثه هام خون میاد ام اسه؟ چون پاهام بی حسه تومور مغزیه ؟چون سرم درد میکنه
  2. بالاخره ماده ام گیر اومد اما بدلیل تحریم نمی تونه وارد ایران شه برای شرکت تولید کننده اش که ایمیل زدم گفت شما از کشورهای ممنوعید یه بار دیگه ایمیل بزنی میزنیم تو دهنت پر خون شه.
  3. اما باز استادم همچنان زنگ میزنه با همون فواصل زمانی و همون چیز ها رو میگه.
  4. این مدیر ما هم خله ها. مثلا دیروز اومده در گوش من می گه از تو بابیلون(دیکشنری)ببین اسهال چی میشه؟
  5. امروز چرا هوا اینجوریه؟؟؟؟؟؟؟
  6. سرتون درد آوردم ببخشید فعلا بای

 

نوشته شده توسط سارا در 9:32 AM | | لینک به این مطلب
سه شنبه 17 اردیبهشت1387
برگ چهارم

ساعت ۸ صبح صدای زنگ موبایل

سارا: جهت خود شیرینی تا گوشی رو بر میدارم با صدای بلند که چه عرض کنم با داد میگم سلام آقای دکتر ....

استاد مربوطه:خانم .............

سارا :بله

دکتر:خوبید...ببینید من این ماده رو توی کاتالوگ پیدا کردم اسم تجاریش اینه(آرّه) اسم علمیش اینه(آرّه) شماره سفارشش اینه (آرّه)...........اما اون یکی رو پیدا نکردم حالا آگه پیدا کردم بهتون خبر میدم(استادم اینقدر با مزه حرف میزنه آخر هر جملش یه آررررره اونم از نوع تشدید دارش میگه )   

منم در حالیکه اینور از زیبایی نوع بیان استاد عزیزتر از جانم از خنده رو به غشم

بله آقای دکتر لطف کردیدمرسی خیلی به زحمت افتادید

ساعت ۱۰:۲۳  صدای زنگ موبایل

سارا:سلام آقای دکتر

 استاد مربوطه:خانم ....

 سارا :بله

دکتر:خوبید...ببینید من این ماده رو توی کاتالوگ پیدا کردم اسم تجاریش اینه(آرّه) اسم علمیش اینه(آرّه) شماره سفارشش اینه (آرّه)...........اما اون یکی رو پیدا نکردم حالا آگه پیدا کردم بهتون خبر میدم 

منم با تعجببله بله بله آقای دکتر لطف کردیدمرسی خیلی به زحمت افتادید

ساعت۱۳:۴۱صدای زنگ موبایل

استاد مربوطه:خانم ....

 سارا :بله 

    دکتر:خوبید...ببینید من این ماده رو توی کاتالوگ پیدا کردم اسم تجاریش اینه(آرّه) اسم علمیش اینه(آرّه) شماره سفارشش اینه (آرّه)...........اما اون یکی رو پیدا نکردم حالا آگه پیدا کردم بهتون خبر میدم 

تو دل خودم:بابا اصلا نخواستم جان مادرت دست از سرم بردار

  ساعت۱۵:۳۲  صدای زنگ موبایل

دکتر:خوبید...ببینید من این ماده رو توی کاتالوگ پیدا کردم اسم تجاریش اینه(آرّه) اسم علمیش اینه(آرّه) شماره سفارشش اینه (آرّه)...........اما اون یکی رو پیدا نکردم حالا آگه پیدا کردم بهتون خبر میدم 

راست میگن هر کی زیاد درس میخونه مخش تعطیل میشه ها(البته قصد جسارت نداشتم در مورد بعضیا صادقه اصلا خودم درس نخونده مخم تعطیله خوبه؟؟؟)

                                                                                                             

نوشته شده توسط سارا در 12:19 PM | | لینک به این مطلب
سه شنبه 17 اردیبهشت1387
برگ سوم

من برنده ام                                                                                                                   چون زندگی رازیبا می بینم و وقتی به زندگی زیبا نگریستم آن گاه زیبا خواهد شد. 

از وقتی ازدواج کردم افتادم تو کار خوندن مطالب  و مقاله های در مورد موفقیت

اینقدر که این علی جون دنبال این جور چیزهاست.خداییش هم خیلی براش مفید بوده .خیلی تو زندگیش تاثیر داشته.مثل........ازدواجشخلاصه همش به فکر اینه که توی این مورد کاری یا درسیش از فلان روش موفقیت استفاده کنه

خلاصه گفتم اینو بگم که از این به بعد هر جمله فیلسوفانه ای دیدید از خودم نیست دزدیه اونم از مجله موفقیت

دیشب خیلی مدرن شده بودم یک شام فوق مدرن پختم به نام تالیاتلی یا چه میدونم فتوچینی البته برای این گفتم فوق مدرن چون تا حالا نه پخته بودم نه خورده بودم فقط جعبه اش رو دست مردم دیده بودم اونم فقط تو فروشگاه اونم از نوع شهروندش .بامزه بود .یه چیزی بین ماکارونی و لازانیا.

وای از دست این رشته و این پایان نامه و این ماده مسخره که هیچ جای این مملکت پیدا نمیشه  (به خاطر تحریم و این حرفا دیگه)خلاصه همچنان سر کاریم.

 

 

نوشته شده توسط سارا در 11:26 AM | | لینک به این مطلب
سه شنبه 3 اردیبهشت1387
برگ دوم
 

با خودم قرار گذاشته بودم چهارشنبه ها به روز بشم. اما من کی سر قرارم بودمکه این دومیش باشه .اصولا من خیلی جالبموقتی یه چیزی ندارم خودم رو میکشم تا بدستش بیارم .بعدش که بدست میارم اینقدر برام عادی میشه....اونقدر برام عادی میشه که نگو.مثلا همین وبلاگ ............هر دفعه وبلاگ یکی رو میخوندم میگفتم خوب منم بلدم بنویسم اما حالا  زورم  میاد  .                                                        

دیروز وقتی مامان رو رسوندم دم اداره هنوز در رو نبسته بود که یه خانمی به طرف در اومد که منو برسون مامان هاج وواج نگاش می کرد ترسیده بود.خلاصه بهش اشاره زدم گناه داره خانم موقری بود.تو همون یه تیکه راه گفت :به عصام نگاه نکن همش ۵۶ سالمه.چهره نازی داشت معلوم بود تحمل اینکه کسی فکر کنه سنش (به خاطر عصاش البته )زیاده خیلی سخته.تا رسیدم اداره مامان زنگ زد.آخه یکی نیست بگه آخه توی این شلوغی ها کی می خواد منو بدزده!عصر که رسیدم خونه فکر کنید از ساعت ۶تا ۷:۴۵ خوابیدم. مثلابه علی گفته بودم به داداشش بگه شام بیاد پیشمون.چون مامانش اینا مسافرتن.

خلاصه تازه ساعت ۸ رفتم آشپزخونه.

وای از این کار خونه.

چه بامزه اول کاری شاعر شدم......

 

نوشته شده توسط سارا در 3:17 PM | | لینک به این مطلب
" by pagerank"
>