سه سال پیش این موقع ها بود .
دیروز سر کار یه دفعه یاد یه جریانی افتادم که شاید مهمترین جریان زندگیم بود.
در واقع استارتش همین روزها شروع شد و تا دی ماه ادامه داشت.اینقدر زود گذشت که تا الان فکر کردم دو سال پیش بوده اما دقیقا خرداد ۸۴ بود،یعنی سه سال پیش!!!!!!!!!!!!!!!!
فکر کن یه مرد متاهل ۳۸ ساله که تو زندگیش خیلی کمبود کشیده بود می شناسی ،همه (توی محل کار)میگن این از نظر رفتار خداست.چه مرد با خانواده ای.خود من توی خونه همش ازش تعریف می کردم .یعنی الگوی کاری و رفتاری ام توی اون برهه زمانی این آقا بود.
از اونجا که ارتباط کاری بسیار نزدیکی با هم داشتیم در روز خیلی باهاش سر و کار داشتم.
خوب منم یه دختر بسیار ساده بودم که تا ازدواج حتی دست به ابروهام نزده بودم.حتی تو دانشگاه اسم یکی از همکلاسی هام رو نمی دونستم.نمی دونم کلمه ساده مناسب اون شرایط من بوده یا نه؟؟؟؟؟؟
اینجا که کسی نیست فقط خودمم و شما و خدا.یه ماهی بود که به رفتاراش شک کرده بودم اما از ساده لوحی به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم و فقط سعی می کردم کمتر باهاش ارتباط کاری داشته باشم.از اون طرف از رفتارهای علی که توی یه قسمت دیگه بود فهمیده بودم که یه برنامه هایی داره اما اینقدر محکم بود که اصلا حدس نمی زدم می خواد خواستگاری کنه.با خودم میگفتم شاید فقط از من خوشش اومده.
بگذریم،درست روز اول دی ماه بود که خواب دیدم لباسهای این مرد رو درآوردن و دارن تو حیاط کارخونه می چرخوننش!با آشفتگی از خواب پریدم.درست یادمه ۵شنبه شب بود.دیگه جمعه من فقط به دعا و توسل گذشت.تو ذهنم فقط دعام این بود که ماهیت این مرد برام روشن شه.
نزدیک اذان بود.داشتم دعای سمات می خوندم که تلفنم زنگ زد.
سلام خانم
من:سلام
گفت من قصد مزاحمت ندارم فقط می خواستم بدونم شما آقای ........... رو می شناسید
گفتم بله .ایشون همکارم هستند.
گفت تو رو خدا به من می گید ایشون زن و بچه دارن؟؟؟
تا اینجا رو داشته باشید تا من برگردم.
