تبليغاتX
مهر تابان
سه شنبه 29 مرداد1387
برگ هجدهم
یه مسافرت لازم و واجب

واقعا بهش نیاز داشتم.چه از نظر روحی و چه از نظر جسمی.از نظر روحی به خاطر اون فکر و خیال ها و از نظر جسمی به خاطر خستگی و ضعف توی این مدت.یه سفر معنوی بود همره با سیاحت و گردشگری.خیلی خوش گذشت.پارسال هم مشهد رفته بودم اما امسال از لحظه لحظه اش احساس لذت و شادابی می کردم.هر چند داخل حرم به خاطر ازدحام جمعیت و ...... نرفتم.اما به نظر خودم از توی حیاط ارتباطم با اونی که بهش نیاز داشتم سریعتر برقرار می شد.یه گریه یواشکی توپ حالمو جا آورد.سیاحتمون هم که دیگه نگید.اگه رفتید مشهد حتما یه سر پدیده شاندیز برید. فضاش که وصف ناپذیره و غذاش فوق العاده اس.واقعا به اون کسی که اونجا رو طراحی کرده باید دست مریزاد گفت.طوس هم رفتیم.از اونجا که علی عزیز همیشه در حال مچ گرفتنه،مچ بعضیا رو که دولت ش.... رو از روی متن های حک شده روی یادبودها پاک کرده بودند رو گرفت و بدین ترتیب موجب مسرت و خوشحالی جمع شد. نمی دونم چه جوری این کار رو کرده بودند؟؟؟؟؟با چه وسیله ای؟چه مجوزی؟مگه میشه اسم یه دولت رو با هر پیشینه چه خوب چه بد از تاریخ حذف کرد؟میشه؟

اگه طوس رفتین یه سر به اون دیوار پشتی بزنید. ما شاا... مرمتش کرده بودند.دیوار با ۵۰۰ سال قدمت شده بود قلعه سحرآمیز توی سرزمین عجایب.کلا گند زده بودن به قدمت سیستم اثر تاریخی!

یه چیزی تازگی ها رفته روی مغزم.این که دیگه نیام سر کار.مخصوصا این شش ماهه که می دونم هفته ای دو تا سه بار باید مرخصی بگرم تا به کار های پایان نامه ام برسم.از یه طرف دوست ندارم سابقه کارم رو اینجا از دست بدم.علی میگه تو ناشکری .اما اینجوری احساس اسارت می کنم.این که یه روز میخوام برم مسافرت باید چند ساعت فکر کنم چه جوری به مدیرمون بگم عذابم میده.نمی دونم چه کار کنم؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده توسط سارا در 11:54 AM | | لینک به این مطلب
یکشنبه 20 مرداد1387
برگ هفدهم

من باور دارم ....

من باور دارم ...
که دعوا و جرّ
و بحث دو نفر با هم
به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند نيست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز
به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند نمى‌باشد.

من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد
هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد
و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.

من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد
حتى در دورترين فاصله‌ها.
عشق واقعى نيز همين طور است.

من باور دارم ...
که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى کنيم
که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.

من باور دارم ...
که زمان زيادى طول مى‌کشد
تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.

من باور دارم ...
که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را
با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم
زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.

من باور دارم ...
که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مى‌دهيم،
صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.

من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،
او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.

من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را
در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مى‌دهد،
صرفنظر از پيامدهاى آن.

من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى
و درماندگى به ما ضربه بزنند،
به کمک ما مى‌آيند و ما را نجات مى‌دهند.

من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم
حق دارم که عصبانى باشم امّا
اين به من اين حق را نمى‌دهد که
ظالم و بيرحم باشم.

من باور دارم ...
که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشته‌ايم
و آنچه از آن‌ها آموخته‌ايم بستگى دارد
تا به اين که چند بار جشن تولد گرفته‌ايم.

من باور دارم ...
که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم،
گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.

من باور دارم ...
که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد
دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.

من باور دارم ...
که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و اجتماعى
برآنچه که هستم تاثيرگذار بوده‌اند
امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.

*با خوندن این مطلب چیز جالبی فهمیدم.این که من همه این چیزارو باور دارم اما موقع عمل و وقتی نیاز به این باورها دارم همش میشه کشک!وقتی در آرامش و به دور از استرس این چیزا رو می خونم همشون با مسما و منطقی به نظرم میاد.اما در مواقع عصبانیت و دلخوری تا این موارد میان تو ذهنم میگم برو بابا! واقعا یعنی چی؟

خودمم هنوز دلیل این همه تفاوت رو توی این قبیل مواقع نفهمیدم.

چیزجالب!                                                                                                      میدونید ریشه این همه استرس و ناراحتی که من با عمق وجودم توی روزای پیش حسش می کردم چی بود؟کمبود ویتامین ب.خیلی حساس شده بودم و زود از کوره در میرفتم.با سحر دوست صمیمیم که حرف می زدم گفت منم نزدیک عروسیم این طوری شده بودم .دکتر که رفتم ویتامین ب بهم داد.بعد از اون دیگه هیچ چی ناراحتم نمی کرد!!!!!!خلاصه بدو بدو رفتم داروخانه وخریدمش وخوردمش و بعد از یه ساعت شاد و شنگول و سرخوش شدم و.......تا الان این سرخوشی ادامه دارد.باور کنید! البته از اینترنت خوندم که زیادیش دفع میشه و عواقبی نداره.

*هفته پیش با یکی از مدیران بزرگ یکی از مراکز مطالعاتی مهم ایران آن چنان بحثی کردم که تا الان به خاطر این که تا آخر حریفم نشد و نتونست جوابم رو بده به خودم می بالم.بحث سر  پروژه ام بود.فکر کنید دکتر مملکت یه چیزایی راجع به پایان نامه و تحقیق و این جور چیزا می گفت که به بچه دو ساله هم می گفتی از خنده روده بر میشد.

*با یه کسی تازگی ها داریم آشنایی پیدا می کنیم .یه بنده خدایی بعد از مهمونی اومده بهم میگه:سارا دیدی دماغشو عمل کرده بود چه دختر خوبی بود.از نظر ایشون البته چون اون خانوم دماغش رو عمل کرده بود خییییلی دختر خوبی بود.نمی دونم از کی تا حالا خوبی یه دختر رو با عمل بینی اش باید سنجید.به نظر من که این کار برای زیبایی مفیده نه برای ارزیابی شخصیت و.....نظر شما چیه؟؟؟؟؟علی که نسبت به این جور حرفها بی تفاوته خنده اش گرفته بود چه برسه به من.

خوش بگذرونید و شاد باشید.

 

نوشته شده توسط سارا در 11:27 AM | | لینک به این مطلب
سه شنبه 15 مرداد1387
برگ شانزدهم
حسم خوب نیست

نمی دونم چرا از یه جایی یا کسی دارم انرژی منفی می گیرم.خیلی خوب این انرژی منفی رو حس می کنم.

از یه ماجرا دلم گرفته و از ذهنم بیرون نمیره.گاهی به خودم شک می می کنم که شاید حسودم . اما به خدا از حسادت نیست.چرا باید حسادت کنم وقتی همه چیزم خدا رو شکر روبه راهه.می دونید چیه اون طرف داره جوری رفتار می کنه که منو حساس کنه.واقعا مریضه!

فکر کن !دیشب تا ۲ نصفه شب در این مورد با علی حرف می زدم.علی هم همش می خنده و به شوخی می زنه لج منو بیشتر در میاره.همین جور داشتم تند تند حرف می زدم تازه داشتم به نتیجه می رسیدم که آب ته لیوان رو پاشید تو صورتم و بغلم کرد و قهقه زد زیر خنده.اینقدر از این کارش عصبی شدم وهنوز عصبیم که الان که دارم این رو می نویسم دوست داشتم اینجا بود و ......

*روزهای روشن یعنی کجایید؟؟پارسال این موقع ها چقدر سبک بودم.چقدر از زندگیم لذت می بردم.چقدر هر چیز کوچیکی منو خوشحال می کرد .چقدر دیر ناراحت می شدم.چقدر بی خیال بودم.چقدر آرامش داشتم.الان چی شده؟؟؟؟کسی می دونه؟ می دونید جالب کجاست؟از خیلی نظر ها الان خیلی شرایط بهتری از پارسال دارم. اما لذتش رو حس نمی کنم. یعنی اصلا به چشمم نمیان.

*دوست جونا یه کرم پودر توپ غیر اورال بهم معرفی کنید.پنکک هم می خوام. پوستم هم چربه. راستی شده تا حالا خودتون مژه مصنوعی بذارین.فکر می کنید برای یه مجلس خیلی خیلی رسمی شب (بعد از شام البته)خوب میشه ازش استفاده کنم؟ 

ببخشید.دلتون گرفت؟دوست داشتم حسم رو بنویسم.همین!

  

نوشته شده توسط سارا در 9:42 AM | | لینک به این مطلب
سه شنبه 8 مرداد1387
برگ پانزدهم

از در اومد تو بدون اینکه مثل همیشه زنگ بزنه!

همین طور که روی کاناپه روبروی تلویزیون دراز کشیده بودم پشتم رو به در ورودی کردم تا نبینمش.۱۰ ساعتی می شد که با هم حرف نزده بودیم و این یعنی عمق فاجعه!برای ما که توی این دو سال و نیم هیچ وقت قهر نکرده بودیم خیلی ۱۰ ساعت عجیبی بود.صدای بسته شدن در رو شنیدم .دستش چیزی بود که خش خش می کرد.انگار گذاشت رو میز.بعد گرمای نفسی رو نزدیک گوشم حس کردم و بعد نجوایی که گفت:سلام گل.آشتی دیگه.به خدا نمی دونم چکار کنم.دیشب نیومدم آشتی چون می خواستم فکر کنم.ضمنا تو هم قدرم رو بدونی!!!راست میگی. حق با توئه. نباید اینجور می شد.اما تقصیر من این وسط چیه؟

یه جورایی راست می گفت.خدایی یک اپسیلون این وسط تقصیر نداشت.اما باید درکم می کرد.

منم در اوج خشونت گفتم :ولم کن حوصله ندارم.می خوام تنها باشم.دست از سرم بر دارو................تو باید درکم می کردی.........اونم گفت که چه اقداماتی انجام داده و خیالم یه کم راحت شد.

آقا از اونجا که بلا نسبت همه  خانم های خواننده وبلاگ خر شدن در ذات اینجانبه،خر شدم. به همین راحتی!نمی دونم شاید هم از خر شیطون اومدم پایین.

خلاصه زندگی شیرین شد.اما از اونجا که قضیه ناراحتی من هنوز حل نشده بود تا ۵ شنبه دپرس بودم .تا اینکه شب ۵شنبه اونم حل شد.جمعه هم به سلامتی این پایین اومدن از خر شیطان یه ناهار توپ مهمون علی بودم.

اما

شنبه فقط و فقط به دلیل بیماری ها نه تولدم کار رو پیچوندم.خدارو شکر شام با علی بود اما بالاخره یه خرده ریز کارایی بود که انجامشون دادم.کادو ها هم که دیگه نگو.توپ توپ.به همشون واقعا احتیاج داشتم.

*این روزا اسم کسی و گاها حضورش توی خونه ام با اون بی اعتناییهای عذاب آورش آزارم میده.نمی دونم شاید حساسیت خودمه که بیشتر آزارم میده.

*روزهای خوب یعنی از راه می رسن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شاید هم رسیدن و من انتظارات زیادی دارم.

*راستی عید همه تون هم مبارک.شاد باشید

 

 

نوشته شده توسط سارا در 11:30 AM | | لینک به این مطلب
دوشنبه 7 مرداد1387
برگ پانزدهم
روزهای خوش همراه با کسالت های موقتی
نوشته شده توسط سارا در 3:30 PM | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 2 مرداد1387
برگ چهاردهم

با این که عاشقتم............................

با این که عاشقتم اما از دستت خیلی دلخورم

با این که عاشقتم اما بعد از سه سال عاشقی ،دیشب تنها شبی بود که بدون دیدن چشای عسلیت گذشت اما من ککم هم نگزید.دلم برات تنگ نشد.هنوزم دلم برات تنگ نیست.ببین چکار کردی،یا بهتره بگم چکار نکردی.نا مرد شدی .........نامرد.

فهمیدی از اون قضیه چقدر دل شکسته ام اما به روی خودت نیاوردی و تنهام گذاشتی.تو مرد منی.می تونستی خیلی نقش سازنده ای اون وسط بازی کنی اما نکردی.وقتی فکر می کنم به این نتیجه می رسم که خودت فهمیدی که  این دلخوری من در درجه اول توهین به تو بوده که حساب نشدی.برای همین رفتی تو غار تنهایی تا با خودت کنار بیای.این چیزیه که این روزا خیلی نیاز داری.

دلم بد جوری ازت گرفته.بد جوری.بد جوری.باید خیلی چیزا رو بفهمی.باید خیلی چیزا رو بگی.باید روشت رو با من عوض کنی.

شاید من دیگه اون سارایی نباشم که با هر نگاه عاشقانه ات اشک تو چشام جمع شه.نه فکر نکن با یه موضوع به اون کوچیکی می خوام زندگیم رو فنا کنم.فقط یه کوچولو سنگدل میشم.یه کوچولوبی تفاوت. یه کوچولو لجباز.یه کوچولو بد جنس و یه کوچولو قدر نشناس.

نترس شام خوشمزه ات قطع نمی شه اما شاید چاشنی با عشق پختن ازش حذف شه تا دیگه نتونی بگی این عشقی که من با این غذا می خورم من رو چاق کرده.هر چند تو توی رژیمی!!!!!!!!!

ببین! این کارها رو می کنم تا دیگه نتونی بگی "سارا با همه فرق داره اگه این رو بشنوه ناراحت نمیشه" "اگه این رو ببینه دلتنگ نمیشه""اگه فلانی فلان جور باهاش رفتار کنه غرش رو سر من نمیزنه" میخوام کاری کنم نتونی بگی "سارا گلی! می بینی من و تو چه خوشبختیم.اگه هر کی دیگه جای تو بود و فلان حرکت رو می دید تا صبح پدر شوهرش رو در می آورد اما تو داری با خنده همش رو برام تعریف می کنی" در حالی که می دونستی این سارا داره با خنده هاش...... 

دلم ازت گرفته.کاش بشه یه چند روزی تنهام بذاری تا آروم بشم.فقط همین رو ازت می خوام.همین!

 

نوشته شده توسط سارا در 9:47 AM | | لینک به این مطلب
سه شنبه 1 مرداد1387
برگ سیزدهم

شما نجار زندگی خود هستید:

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست.

شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.

سلامتی خونه ما هم یواش یواش داره بر میگرده(گوش شیطون کر)

 تیر ماه سختی بود.کلی مسائل ریز و درشت خسته کننده اتفاق افتاد که روحم رو خیلی آزار دادن.از کار بابا گرفته تا نگرانی برای کنکور الی(خواهرم)،ناراحتی های مامان و نمره کم آوردن علی.در مورد شخص خودم اخبار نگران کننده ای وجود نداره جز خرده حرفایی که از اینور و اون ور شنیده میشه یه خرده کوچولو آزاردهنده است.

علی بعد از اون سردر گمی ها داره حالش بهتر میشه.خیلی فکر کرد اما به نتیجه ای نرسید .چیزی که من از اول بهش گفته بودم.متاسفانه تحت تاثیر یه آقای ۵۰ ساله که از بستگان نزدیکش هست و از امریکا اومده قرار گرفته بود و حرفای عجیب غریب در مورد دین و ....میزد. هنوز نمی دونه مسلمونه،مسیحیه،ایرانیه،امریکاییه ،چیه.جالبه وقتی باباجون علی رو نصیحت کرد،علی جانمان اومده میگه سارا چقدر حرفات شبیه بابامه.اینقدر خوشحا ل شدم که نگو..........

شنبه تولدمه.اینجا تنها جاییه که از گفتن  روز تولدم خجالت نمی کشم.چون کسی برای کادو دادن بهم دسترسی نداره.

تازه فهمیدم چقدر عاشقانه بابام رو دوست دارم که نمی تونم نخندیدنش رو ببینم.به خنده هاش عادت کردم.تازه فهمیدم قلبم به قلبش مستقیم بسته شده.بدون واسطه بدون انشعاب.تا حالا می گفتم عشق فقط علی.اما بابام برام زندگیه روحه یه چیز دیگه اس . اینو علی هم می دونه.

راستی چیزی از پتینه کاری شنیدید؟من با دختر عمه علی کلاساش رو رفتم.حرفه ای شدیم.دو تا از اتاقای اونا رو زدیم.این ۵شنبه نوبت خونه ماست.اگه خوب شد عکساش رو میذارم براتون.

شکیبایی هم که رفت.باورتون میشه اون روز آبولانسش از جلوی من رد شد.یعنی بعد از پل حافظ از ماشین پیاده شدم بیام اینور خیابون آمبولانسش از جلوم رد شد. تا قبل از اون لحظه فقط افسوس رفتنش رو می خوردم اما اونجا دیگه گریه امونم نداد.روحش شاد.

 


 

نوشته شده توسط سارا در 2:0 PM | | لینک به این مطلب
" by pagerank"
>