واااااااااااا!سارا خانوم مگه علی آقا نیست که شما اومدی داری جارو می کنی.
مثل پتک تو سرم خورد.آخه یکی نیست بگه مرد حسابی اصلا به تو چه ربطی داره که علی آقا هست یا نیست.شاید دلم خواسته که خودم دم در خونه ام رو جارو کنم.وقتی که به خاطر ۵۰۰۰ تومان نظافتچی رو بیرون کردی، وقتی خودم دارم در خونه ام رو تمیز می کنم حرف نزن.البته لطفا!اصلا دوست ندارم شوهرم رو کسی در خونه جارو بدست ببینه.به تو چه!
از همین جا بفهمید اعصاب مصاب ندارم امروز ها!!
مامان اینا هم که اومدن.شب قبل رفتم خونه شون رو تمیز کردم.براشون ناهار خورش کرفس پختم.ساعت ۵ می رسیدن.با این که خونه شون ۱ خیابون با ما فاصله داره اما شب رو اونجا خوابیدیم.فکر کن ساعت ۱ خوابیدیم.هر نیم ساعت یه بار من از خواب می پریدم و به علی می گفتم :علییییییییی خواب نمونیم. ساعت ۴:۳۰ باید بریم دنبالشون ها!اون طفلی هم انگار برق گرفته باشدش میپرید یه دور،دور هال می چرخیدو دوباره می خوابید.خلاصه با این اوصاف ما در کل ۲ ساعت خوابیدیم.وقتی داشتیم می رفتیم دنبالشون بابا زنگ زد نیاین!ما تاکسی گرفتیم.فکر کنید من چقدر سوختم.اینهمه نخواب و استرس داشته باش.آخرش هم خودشون برگشتن و ما دست از پا درازتر رفتیم ۲ تا نون سنگک خریدیم و رفتیم خانه ،صبحونه درست کردیم تا اونا اومدن.سوغاتی هم که از شلوار لی بگیر تا صندل و لباس و......
۴شنبه هم که مامان همه رو افطار بیرون دعوت کرد.روز ۴ شنبه علی بهم زنگ زد و گفت که فردا شام نارنجستان دعوتیم.گفتم کی دعوت کرده.گفت : خانواده دوست دختر برادرش به مناسبت تولد برادرش براش جشن گرفتن.منو می گی
از یه طرف هم
چون اونجا رو خیلی دوست می دارم. اما خدایی کار جدید و عجیبی بود.نظر شما چیه؟؟؟از همه جالبتر این که خودشون تا حالا اونجا نرفته بودن .در کل خوش گذشت.
*یه سوال! اگه یکی از نزدیکترین بستگانتون از نظر سببی ها، وقتی پدر مادرتون میرن مسافرت زنگ نزنه جاخالی بگه،آش فرستادی زنگ نزنه تشکر کنه،مامان اینا اومدن بهت زنگ نزنه چشم روشنی بگه.باهاش از این به بعد چه برخوردی می کنید.گفتم نزدیکترین ها!دقت کنید.
*امروز از اون روزاست که دیر و بد میگذره.حالم داره به هم می خوره.کمک!
زندگی جاریست
در حال حاضر یه سارای خسته خواب آلود برای شما می نویسد:
یکی از هفته های پرکار خفن رو پشت سر گذاشتم.هفته ای که خدا رو شکر خیلی خوش گذشت اما فکر کنم دو هفته طول می کشه که خستگی این یه هفته از تنمون در بیاد.
یکشنبه با عجله رفتم آرایشگاه و خودم رو رسوندم خونه .سریع دوش گرفتم و تا علی اومد رفتیم دنبال مامان اینا تا برسونیمشون فرودگاه.قرار بود سه تایی برن سوریه.ساعت ۱۲ پرواز داشتن.اما از آنجا که پدر جان اصرار داشتن که ساعت ۹ اونجا باشن !(هنوز هم نفهمیدم این ۳ ساعت می خواستن اونجا چه بکنند)بالاجبار ایشان ساعت ۷ درب خانه منتظرشون بودیم.خلاصه بعد از این که اونها رو رسوندیم . در راه برگشت نزدیک عوارضی ساوه مامان زنگید که سوییچ ماشین که قرار بود چند روز دستم باشه نگرفتم ازش.خلاصه گفتیم گور بابای بنزین و برگشتیم و گرفتیم.از سردرد داشتم میمردم.نمی دونم از چی بود.خلاصه علی پیشنهاد یه شام تقویتی داد و ما ساعت ۱۱:۳۰ دقیقه سر از شکری توی خیابون سئول درآوردیم.وبعد به سوی خانه روانه گشتیم.
دوشنبه نیز برای کارهای تکمیلی خودمان را به آرایشگاه رساندیم و بعد به خانه آمدیم و از بس به تازگی تنبل شده ایم شام نیز به علی نداده و از این ور به اون ور گشته و خوابیدیم.(دوشنبه خیلی از نظر ادبیات سنگین شد!)
سه شنبه تولد یکی از دوستای دوران دبیرستانم بود.خوب قاعدتا بچه های دیگه دبیرستان هم بودن.برای همین باید برای تجدید دیدار بعد از ۷-۸ سال میرفتم.از طرف دیگه آش پشت پای مامان اینا و جلسه دفاع دو تا از دوستام هم باعث شد که اداره نرم.تازه علی هم نگه داشتم.صبح بلند شدم نخود و لوبیا رو گذاشتم توی دیگ زودپز .تا صبحانه خوردیم پخته بود!بعد با عدس گذاشتمشون توی قابلمه اصلی آش.زیرش رو کم کردم و از علی خواهش کردم منو ببره دانشگاه. دو تا دسته گل توپ خریدم و بردم برای اون دو تا دوستم.واقعا استرس گرفتم خیلی جلسه دفاع خفنی بود.اساتید هی سوال های وحشتناک می پرسیدن که از شانس یکی از دوستای گرامم برق رفت و رهایی پیدا کرد و با نمره ۱۹.۵ فارغ التحصیل شد.خلاصه علی طفلی هم که یه ساعت دم در دانشگاه توی آفتاب تشریف داشت و من به منزله قدردانی آبمیوه براش بردم .تا نشستم تو ماشین گفت گلی خوب میذاشتی من تا بانک برم.تا اومد جمله دوم رو بگه آبمیوه رو درآوردم و کلی ذوق زده شد و همه چی یادش رفت.خدایی مرد شکمو خیلی خیلی خوبه.سریع اومدیم خونه و آش رو هم زدیم. سبزی و رشته و ....ساعت ۵ آماده بود.ساعت ۶ من یه پام جلوی آینه بود و یه پام تو آشپزخونه.علی روی آش ها کشک می ریخت و من نعناع داغ و ......با همکاری هم آش ها آماده شد اما حالا کی حال داشت ببره به دست صاحبان اصلی برسونه.منم گفتم بی خیال رفتم تولد.ساعت ۱۱ از تولد برگشتم و تازه رفتیم آش ها رو دادیم و ساعت ۱ برگشتیم به خانه.
حالا رسیدیم به چهارشنبه که قرار بود بریم شمال و من هیچ حرکتی در این راستا انجام نداده بودم.دوباره از اداره سریع خودم رو رسوندم خونه و با علی وسایل رو جمع کردیم و مثلا با پدرشوهر جانمان ساعت ۵ قرار حرکت داشتیم،که ساعت ۷:۳۰ حرکت کردیم و ساعت ۱ رسیدیم.خلاصه دیشب ساعت ۱۲ هم رسیدیم تهران.اونجا هم که دریا و خواب و کباب و کتاب برقرار بود و باعث شد علی جانمان در این ۳روز ۳ کیلو از ۷ کیلویی که کم کرده بود رو بازیابد.![]()
*گاهی وقتا خوبه چشمت رو نیمه باز کنی و از یه خط باریک و تار به دنیا نگاه کنی تا زیاد حرص نخوری. اینجوری بیشتر از دنیا لذت میبری.باور کن.یه بار امتحان کنی می فهمی چی میگم.
*اینجا رو نیگا:
من:علی تو رو خدا یه ذره مواظب باش داری بد شکم میزنی ها.شکمت نافرم شده گلم.
مامانش:سارا جون ولش کن بچم رو این شکم خرجش شده!مفتی که بدست نیومده!!!!!!!!!!!
من:می دونم مامان، قرررررررررررررربون اون شکمش برم .
مامانش:وا سارا جون مگه تو دشمنشی . اینجوری میگی اونم خوشش میاد شکمش رو آب نمیکنه!
من:![]()
*اینجوریاست دیگه![]()
*دوست داشتم یه شمال دو نفری با علی بریم.وقتی برنامه رو به پدرشوهری گفتیم تا کلید ویلا رو ازش بگیریم با یه لحن مهربانانه مثل همیشه گفت خوب اگه بذارید ما هم میایم.خیلی خیلی دوستش دارم. وقتی اینو شنیدم لذت مسافرت دو نفره از سرم رفت.به جز ما اینجا کسی رو ندارن و به شدت به ما دوتا علاقه داره.واقعا مرد بزرگواریه .کارهایی برای من کرده که کمتر کسی برای بچه اش می کنه تا عروسش.اما خدایی من نتونستم براش جبران کنم.کمترین کاری که می تونم بکنم اینه که بهش احترام بذارم و چشمم رو روی حرکات اطرافیانش ببندم تا خیالش راحت بشه.خدا کمکم کنه.
*فردا صبح هم که مامان اینا میان.هی فامیل زنگ میزنن و میگن چه برنامه ای داری.نمی دونم باید چه برنامه ای برای برگشت از سوریه داشت.اصلا برنامه چی هست؟اصلا اینجا کجاست.؟من کجام؟.
*شاد شاد باشید و خوش بگذرونید.![]()
مرد!تو هیچ وقت برام عادی نمیشی!
۲ سال گذشت.از اون روزی که بعد از ۶ ماه گذاشتم دستم رو بگیری.باورت میشه این شش ماه طولانی ترین شش ماه زندگیم بود.روزایی که لحظه شماری می کردم تا بتونم بدون هیچ پایبندی تو چشات نگاه کنم و بهت بگم قربونت برم زندگی جونم!تا قبل از اون با خودم می گفتم اگه بهش بگم فکر می کنه چه خبره.فکر می کنه من کشته مرده اش شدم. می دونی که اخلاق منو.یه کوچولو گنده فقط یه کوچولو.
وای نمی دونی چی می کشیدم وقتی زنگ زدنت یه ذره دیر میشد.نمی دونی چی میکشیدم وقتی می فهمیدم شب نمی تونیم هم رو ببینیم.نمی دونی چی می کشیدم وقتی می فهمیدم باید بری ماموریت و یه روز تهران نیستی.نمی دونم چرا؟ شاید عاشقت بودم.شاید!
همه اینا بعد از اون روز گرم تابستون،بعد از اون روز که دیگه خیالم راحت شد که مال خودمی تبدیل شد به یه ابراز احساسات.تا قبل از اون می دونستم که مال خودمی اما من لعنتی می گفتم تا عقد نشیم مال هم نیستیم.قبول دارم خیلی جوگیر بودم.شایدم ترسو.شایدم خجالتی.هنوز نفهمیدم چرا این ایده رو داشتم.
دیگه وقتی دیر می اومدی با خیال راحت بدون اینکه ترسی از این داشتم کسی فکر کنه که برام خیلی مهمی بهت زنگ می زدم می گفتم علی جونم دلم برات تنگ شده بیا دیگه.وقتی می خواستی بری ماموریت با گریه بهت میگفتم نرو آخه دلم برات تنگ میشه.وقتی به خاطر فشار کار بهم زنگ نمی زدی ،زنگ میزدم و با جیغ بهت میگفتم چرا زنگ نمی زنی نمی دونی من زود دلم برات تنگ میشه؟؟؟
یادته؟اون روزی که ساعت سه بعد از ظهرش کنکور ارشد داشتی؟اون روز سرد زمستون رو می گم که ساعت یک و نیم تو حیاط شرکت بهم گفتی خانم ..... من می خواستم رسما ازتون خواستگاری کنم.منم با این که از خوشحالی روی زمین نبودم با لحن محکم و جدی بهت گفتم من ترجیح میدم این موضوع بین خانواده هامون مطرح بشه و تو گفتی بله من فقط می خواستم نظرتون رو بدونم.مگه مجبور بودی مرد یه ساعت قبل از امتحان به اون مهمی خواستگاری کنی که به قول خودت سر امتحان اون جوری گیج بزنی؟
خلاصه امروز هم بهانه ای که بهت بگم برام خیلی عزیزی.روز به روز عزیزتر هم میشی.وقتی می بینم بهانه گیری های الکی منو با لبخند جواب میدی.وقتی حرف های چرت و پرت منو می شنوی و جمله معروفت رو که"همه اینا رو گفتی ولی تو عشق منی"در جوابم میگی تازه می فهمم من کجام و تو کجا.وقتی لجبازی های بچه گانه من رو می بینی و جمله های عاشقانه ات به سمتم هجوم میارن تازه می فهمم من کجام و تو کجا.وقتی می بینم تو این دو سال تو یک بار حتی یک بار هم ازم بهانه نگرفتی و تمام تلاشت این بوده که آرامش را در من القا کنی تازه می فهمم من کجام و تو کجا.
وقتی فلاش بک می زنم و می بینم توی دوران عقد ما هیچ دلخوری و کدورتی نه از هم و نه از خانواده هامون داشتیم احساس غرور می کنم.نه به خودم ها.به تو که اینقدر مردی که با مدیریتت تونستی همه چیز رو آروم نگه داری.
وقتی می بینم مامان و بابا وقتی اسم تو رو میارن چه برقی تو چشاشون می افته،وقتی می شنوم مامانم میگم علی مثل آینه است،وقتی می شنوم بابام میگه سارا، علی رو اینقدر اذیت نکن، علی ماهه!به خودم می بالم.
یادته!.اون ۵ شنبه رو می گم که قرار بود خونه پیشم بمونی اما به خاطرکارهای کارخونه نظرت عوض شد و تنهام گذاشتی رو می گم.اون شبی که من عین خل و چل ها شده بودم.وقتی بهت گفتم علی دیگه دوست ندارم.گفتی:بگو به جان علی.گفتم :به جان علی.تو توی دلم نبودی که بشنوی تو دلم گفتم به جان علی دوست ندارم عاشقتم
و تو پا شدی و رفتی .اما از شدت ناراحتی ......در اتاق خواب که یادته.(راستی یادمون باشه هنوز درستش نکردیم)علی باورت میشه.اون شب تازه فهمیدم چقدر دوستم داری.چقدر برات مهمم.هنوز اون چشمای عسلیت جلوی چشممه، وقتی بهت گفتم چه کلکی بهت زدم و توی دلم چی گفتم اولین باری بود که دیدم نم چشمات از حالت عادی بیشتر شد.چقدر دلم قنج رفت.خدایی خیلی کیف کردم.خلم دیگه چه میشه کرد.
می دونی علی بزرگترین سوال زندگی من بعد از اینکه تو مال من شدی چیه؟اینکه من چه کار خوبی توی زندگیم کرده بودم که اینقدر خدا من رو دوست داشته که تو رو بهم داده؟هنوز جوابی نگرفتم.فکر نکنم تا آخر عمرم همجوابی بگیرم.
از ساعت ۴:۴۵ روز چهارشنبه اول شهریور ۱۳۸۵ به بعد بود که پیوند ما که یکی از پاکترین و بی دردسرترین پیوندهای دنیا بود بسته شد.یادته که نه؟
*متن بالا رو می خوام بنویسم رو کاغذ بدم به علی.به مناسبت سالگرد عقدمون.عکس العملش رو می گم براتون.
*راستی دیروز بالاخره اون یه دیوار خونمون رو پتینه کردیم.خیلی خوشگل شد.
شاد شاد باشید و خوش بگذرونید.
