تبليغاتX
مهر تابان
سه شنبه 30 مهر1387
برگ بیست و ششم

کودک درون من

خوب از این به بعد سارایی رو ملاحظه می کنید که از کامنت های شوهرش کلی انرژی می گیره و سرعت آپ کردنش رو بالا میبره(البته تذکرات نیلو جون رو نباید نادیده گرفت).شوهری گل من ترجیح میده کامنت هاش رو خصوصی بفرسته.اما اولین کامنتش که به اشتباه خصوصی نفرستاده رو می تونید توی برگ بیست و چهارم بخونید.       

یک سوال:                                                                                                                           به نظر شما اون چه موجودیه که ساعت ۶:۳۰ صبح از خواب پا میشه و ترشی درست میکنه؟

خوب باید بگم بعضی وقتا یه کارایی می کنم و گاها یه حرفایی میزنم که خودم نیستم.کودک درونمه که از بچگی تقس (نمی دونم املاش درسته یا نه) و کنجکاو و شیطون و فضول بوده که با من الان چندین سال نوری فاصله داره.این ترشی هم اون درست کرد.یه سری حرفا هم اون دیشب به علی گفت که من همین جا از طرف ایشون از علی عزیزم عذر خواهی می کنم.خوب چه کار کنه این کودک درون سارا که با کودک درون علی آبش توی یه جوی نمی ره. آخه می دونید چیه؟وقتی قراره علی دو تا کار مهم تا قبل از اومدن مهمونا برای سارا انجام بده،اومده نشوندتش پای کامپیوتر تا حساب کتاب کنه.حالا نیم ساعت دیگه قراره مهمونا بیان.(تصور کنید من چه حرصی خوردم). 

دیشب تولد پدرشوهری رو خونه خودمون گرفتیم.الهی قربونش برم .شمع فوت کرد و عکس گرفتیم و خندیدیم و خوش گذروندیم. وقتی کادوها رو باز می کرد چقدر برق تو چشاش بود. حتی وقتی کادوی عروس بعد از این *(جاری آینده بنده ) رو دید از این که یک نفر دیگه به جمع مشتاقانش اضافه شده کلی ذوق کرد اما به روی خودش نیاورد و فقط گفت دستش درد نکنه.البته ایشون خودشون که نبودن کادوش رو که یه تی شرت بود (بدون کاغذ کادو البته) فرستاده بودن.جالب بود مادر شوهری یواشکی به پدر شوهری به شوخی میگفت خوبه دیگه یه عروس دیگه داره میاد که دوستت داره و من دیگه هیچ.البته اون کودک درون فضول شنید.منم پیش خودم گفتم پدرشوهری خیلی بامعرفت تر از این حرفاست که قدر زن به این مهربونیش رو ندونه. کادوی من و علی همون کاپشن بالنو بود که براتون گفته بودم.

*این عروس ما دختر خوبیه ها.تا حالا سه بار دیدمش.اما نمی دونم با این که چهار سال از من کوچکتره چرا خودشو برای من می گیره.اون صمیمیتی که باید داشته باشه رو نداره.نمی دونم شاید عمدی نیست.شایدم تفاوتهایی با من در خودش می بینه که خودش رو از من سر می دونه!(مثلا ماشین پدرش).شایدم این کار رو میکنه که کلاس بذاره!(اشتباه می کنه).شاید بخشی از سیاست مواجه با خانواده شوهرشه!(هنوز نه به باره نه به داره)شایدم از من خوشش نمیاد!(آخه چرا).شایدم داره خودش رو برای یه گیس و گیس کشی در آینده آماده می کنه!(مگه من چه کارش کردم.همش ۳ بار دیدمش). من با این جور افراد که خودشون رو می گیرن نمی تونم ارتباط برقرار کنم.شایدم اشکال از منه(قطعا اینجوریه).خوب می دونید سیاست من در رابطه با این افراد چیه؟وقتی نمی بینمشون میگم بذار ببینمش می دونم باهاش چه جوری رفتار کنم.وقتی می بینمش همه چی یادم میره .سریع می گم خوبی ........جون،کلی باهاش گرم می گیرم و براش حرف می زنم.اما در نهایت وقتی میام خونه و یاد حرکات مسخره اش می افتم کلی غر به جون علی گلم می زنم تا خالی بشم.اما در دیدار بعدی دوباره روز از نو روزی از نو.ولی امان از وقتی که بخوام یه نفر رو با تمام خوبی و بدی هاش به کلی از ذهنم پاک کنم.اینقدر دراین قضیه موفقم که نگو.مثل تنها خواهر مامانم. که فقط و فقط به خاطر یه جمله که ازش شنیدم برای همیشه از ذهنم بیرونش کردم.اما ته این اخلاق ...*من که از نفرت چیزی نمی دونه وقتی توی عروسیم دیدمش بغلش کردم و بوسیدمش و باهاش رقصیدم.اما باز به فراموشی سپردمش.

*تو پست بعدی می خوام از مامانم براتون بگم.

*برای مامان علی دعا میکنم.هر وقت میاد خونه ما تا ته آشپزخونه من رو تمیز می کنه و میره.واقعا دوستش دارم .هر چند سالی دو یا سه بار لج من رو (نه به عمد البته) در میاره،ولی واقعا دوست داشتنیه.این رو همه میگن.

*گاهی حس می کنم خدا نشسته و همین طور خیره و ساکت به من نگاه می کنه.همه کارای منو موشکافانه می بینه،حرفای منو میشنوه.حتی حس می کنم گاهی به بعضی کارای من می خنده.اما امان از وقتی که بخواد با من حرف بزنه.نشونه هایی برام می فرسته که من تا دو روز ساکت میشم اما نمی دونم به کجا باید خیره بشم.مثل قضاوت نادرستی که راجع به مامان علی کرده بودم و اون حتی یک اپسیلون از قضیه خبر نداشت و چقدر قشنگ خدا کلماتی رو توی دهنش گذاشت که من رو از اشتباه درآورد.باورم نمیشد.

*شاد باشید و خوش بگذرونید.

نوشته شده توسط سارا در 12:53 PM | | لینک به این مطلب
شنبه 27 مهر1387
برگ بیست و پنجم

اولین شور زندگی من

در راستای نیل به کامیابی در زندگی روزگار را با تمام سختی های شیرینش پشت سر می گذاریم.چنانکه اینقدر خوشی زده زیر دلمان شور (سبزیجات) پاییزه را جمعه به راه انداختیم.البته با کمک علی جان که اگر کمکش نبود این سارا تمام این جمعه لغایت آن جمعه در آشپزخانه مشغول بود.

۴ شنبه از علی خواستم تا ما(من و مامانش) رو قزل قلعه ببره.خوب مامان هم از این پیشنهاد من استقبال کرد و ما ۵شنبه قزل قلعه رفتیم و از اونجا که من اصولا آدم جوگیری هستم و در هر بازاری پا میذارم اعم از تره بار و خشکبار همه چی باید بخرم.خلاصه مثل مادربزرگ های ۷۰ ساله کلی وسایل گرفتیم و اومدیم خونه خودمون وسایل رو گذاشتیم و ما مامان راهی خونه علی اینا شدیم . بابا هم که مسافرت بودن و ما تمام روز تا ساعت ۲ نصفه شب چترمان در خانه مادر شوهرمان باز بود.تازه مامان زحمت سبزی ها رو هم کشیدن و شسته شده تحویلم دادن!

جمعه تصمیم گرفتیم برای پدر مادرها هم از این شور بذاریم.بعد از فراهم کردن سه تا دبه مشغول هنر نمایی شدیم.خلاصه ما تمام جمعه رو مشغول بودیم.موقع ریختن آب نمک پس از یک گیس و گیس کشی خطرناک با علی به این نتیجه رسیدیم هر لیوان آب یک قاشق نمک. اما آخر شب خستگی توی تنم موند.فکر کنم خیلی شور شده.نمی دونم چه کنم؟

حالا فکر کنید وقتی پدرشوهری زنگ زد خونه ما و گفتم شور براتون گذاشتم اینقدر خوشحال شد که نگو. یا بابای خودم که فکر کنم از خوشحالی تا رسیده شدن شور هر روز یه خط توی تقویمش می اندازه. آخه نیست خانوماشون از این کارا بلد نیستن چشمشون به هنر نمایی منه

خلاصه یه گندی زدم که نگو و نپرس.اونم به چی.به اولین شور زندگی مشترک.

*گاهی وقتا تکلیفت رو با بعضی آدما نمی دونی.من الان توی این شرایطم.نمی تونم بگم مثل خیلی از آدما فلانی برام مهم نیست.کاش نبود.اما اینقدر نزدیکه که...........خدا به هممون کمک کنه تا بتونیم حرمت اطرافیانمون رو نگه داریم تا اونا هم ما رو دوست داشته باشن.

نوشته شده توسط سارا در 1:14 PM | | لینک به این مطلب
سه شنبه 23 مهر1387
برگ بیست و چهارم

یک خبر داغ اونم از نوع اول صبحی:

خانم ها و آقایان با افتخار و خوشحالی بسیار فراوان ورود یکی از بهترین های این زمانه را به جمع خوانندگان این وبلاگ اعلام می دارم،و اون کسی نیست جز..................علی جانمان

بسیار خرسندم که وبلاگم برای این مرد شخیص و باهوش و مرتب و تمیز لو رفت.این قدر خوشحالم که دیشب همش ۲ ساعت خوابیدم.دوست داشتم بدونه وبلاگ می نویسم اما بزرگواری کنه محتوی رو نخونهکه متاسفانه کنجکاوی های این عزیز دل من باعث شد که اونم از خواننده های وبلاگم بشه. 

خوب طبیعی بود که علی بعد از خوندن چند پست نظرش رو اعلام کنه.و اما نظر این گل:         

۱-خیلی خوب می نویسم.اصلا فکر نمی کرده که من این قدر نویسنده توانایی باشم.(خدایی کیف می کنید چه شوهری دارم.چقدر از این زن بی استعدادش تعریف می کنه) 

۲-وبلاگم در آینده یکی از بهترین وبلاگ ها میشه فرمودند تووووووووو می تونی سارا (با لحن آلن دلونی بخونید).  

۳-کار خوبی می کنم دارم وبلاگ می نویسم و دقیقا عین جمله خودش:سارا این وبلاگ ۱۰ ساله دیگه چی میشششششششششششه !!!(خیلی ممنون واقعا از این فرصت زمانی)              

۴-خیلی بدم.چون این گل رو درس نخون جلوه دادم.منم در مقام دفاع از خودم گفتم آخه کسی که داره فوق لیسانس مهندسی پلیمر میخونه مگه میشه درسش بد باشه.

و اما پیشنهاد من به علی این که با هم این وبلاگ رو بنویسیم.رفت تو فکر.جواب نداد.

چند وقت پیش پدر شوهر به من گفت که شما تو اداره همش تو اینترنت می رید یا کار هم می کنید؟ خوب این سوال از اونجا در ذهنشون ایجاد شده بود که من همش می گفتم تو اینترنت اینو خوندم.تو اینترنت اینو نوشته بود و............(خودتون می دونید که این بابا چقدر ماهه؟قبلا گفته بودم خدمتتون) خوب طبیعی بود که من یه کوچولو دلخور بشم.حالا این علی آقای گل گلاب دیروز تا جریان وبلاگ رو فهمید گفت:شاید بابا اینجا رو خونده که اون حرف رو بهت زده! و من

*از شنبه مثلا می خواستم یه پست جدید بذارم.حتی نوشته بودم.هی وقت نشد.تا این اتفاق جدید رخ داد.

*از همه این حرفا گذشته خوش اومدی عزیزتر از جان

 

 

نوشته شده توسط سارا در 8:47 AM | | لینک به این مطلب
یکشنبه 14 مهر1387
برگ بیست و سوم

می‌گويند زن‌ها در موفقيت و پيشرفت شوهرانشان نقش بسزايی دارند.

ساعد مراغه‌ای از نخست وزيران دوران پهلوی نقل کرده بود:

زمانی که نايب کنسول شدم با خوشحالی پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...

اما وی با بی‌اعتنايی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نايب کنسولی؟!»

گذشت و چندی بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافه‌ايی حق به جانب...

باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!»

شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزير امور خارجه است و تو...؟!»

شديم وزير امور خارجه گفت «فلانی نخست وزير است... خاک بر سرت کنند!!!»

القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گام‌های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی يکه بخورد و به عذر خواهی بيفتد.

تا اين خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشيد و گفت:

«خاک بر سر ملتی که تو نخست وزيرش باشی!!!

* وقتی این مطلب رو خوندم یاد علی و خودم افتادم  .طفلی ۳ شنبه با هزار ذوق و شوق اومد گفت سارا بالاخره کار ثبت نامم تموم شد.اون روز خیلی خسته و کسل بودم.بهش گفتم:علی خسته ام کردی از بس این درس خوندنت دنگ و فنگ داره کلافه شدم.یه روز می گی درس هام سخته.آخر ترم امتحاناتت سخته.بعد از امتحان نمره گرفتنت از اساتید برات سخته.بعد از اون نوبت ثبت نام ترم جدیدت می رسه .........بسه دیگهههههه.طفلکم اینقدر تو ذوقش خورد گفت حالا که من اینقدر تو رو با درس خوندنم عذاب میدم فردا میرم انصراف میدم.به این میگن تشویق کردن شوهر از نوع سارایی!

 

 

نوشته شده توسط سارا در 2:34 PM | | لینک به این مطلب
شنبه 6 مهر1387
برگ بیست دوم

سلامتی:بالاترین نعمت ها

تا حالا شده یه مرد هیکلی درشت رو ببینی به جای اینکه کفشش رو پاش کنه،اونارو دستش کنه؟     من دیدم

تا حالا شده یه نی نی ناز رو از پشت سر ببینی و جذب موهای طلاییش بشی،نگاهت به سمت پدر و مادرش بره بگی خوش به حالشون به خاطر این نی نی مو طلایی.اما نزدیکتر که میشی و اون رو از جلو ببینی و اشک تو چشات جمع شه . چون میبینی که ای داد این نی نی مو طلایی عقب افتاده اس؟   من دیدم 

*دیشب افطاری دعوت بودیم.این دو تا صحنه رو با هم دیدم.کلی اوضاعم بهم ریخت. به خودم اومدم. تازه فهمیدم که ای بابا!وقتی من دارم غصه شنیدن حرفای ریز و درشت و پیش پا افتاده از افراد مختلف رو  می خورم یه مادر  با آرامش  داره به بچه ناقصش شیر میده و خدا رو شاکره.یه پدر که دو پا نداره بدون کمک ویلچر و حتی کمک کسی توی مهمونی اقوامش شرکت می کنه و با اینکه قدش به خاطر بریده شدن پاش کوتاه شده اما هنوز همتش بلنده.خدایا شکر............

*افطاری رو دایی داده بود .توی محوطه باز یه رستوران.پدر و مادر علی هم بودن.خوش گذشت. خدا رو شکر.

*کلا روزای خوبی داریم.اوضاع درسی علی خدا رو شکر رو به راه شد.کار بابا به بهترین شکل ممکن درست شد.مامان حساسیتش بهتر شده.از همه مهمتر الی نازم،خواهر گلم یه رشته مهندسی توپ تهران قبول شد.خودمم که کلا انگار برای خودم داخل آدم حساب نمی شم.

*اون روز داشتم حساب می کردم دیدم من خنگ این ماه چقدر به هوای فروش فوق العاده تی تی و بالنو پول توی دخلشون ریختم.البته به هوای تولد پدر شوهری یه کاپشن توپ نصف قیمت از بالنو براش خریدم که علی کلی خوشحال شد.البته تولدش آخر مهره ها.من وسطای شهریور براش کادو خریدم.به من میگن عروس خودشیرین زرنگ.مگه نه؟؟؟

*امروز خونه یکی از همکاری سابقمون دعوتیم.در واقع سیمین همکار نزدیک علی بود و توی واحد اونا کار میکرد.اما دوست صمیمی من بود.از من ۶ سال بزگتره.فروردین ۸۶ نی نی به دنیا آورد.اما الان بچه دومش رو شش ماهه حامله اس.خیلی دوستش دارم.جفتشون هم پسرن.

*خوش باشید و خوش بگذرونید.

نوشته شده توسط سارا در 2:17 PM | | لینک به این مطلب
" by pagerank"
>