دوران نقاهت این دل شکسته و گرفته من!
گاهی وقتا دلت می خواد از شدت ناراحتی سرت رو بکوبی به دیوار و اینقدر گریه کنی تا شاید آروم شی. اما بعضی وقتا این گریه ها هم نمی تونه مرهم دلت باشه و تو می مونی و قلب ناآرومت .دنبال یه نفر میگردی تا بهش پناه ببری.توی آغوشش احساس امنیت کنی.برات حرف بزنه تا آروم بگیری و بانوازشش زخمهای قلب شکسته ات خوب بشه.برای من این پناه تا قبل از ازدواج بابا بود.صبورانه به حرفام گوش می داد.آرومم می کرد و باهام کلی شوخی می کرد.احساس می کردم تمام غصه هام وقتی باهاش حرف می زنم به اون منتقل میشه.می فهمیدم که طفلی همه چیز رو می شنوه و منو آروم می کنه اما پرده ای از غم توی چشماش میشینه.با مامان نمی شد خیلی دردودل کرد.چون زود از کوره در می رفت و فقط و فقط به جای آروم کردن من تمام اشتباهاتم رو بهم گوشزد می کرد و اینقدر می گفت که علنا بگی مامان غ...کردم.اصلا هیچی نشده.بعد تا چند روز اعصابش خرد بود و تو دلش می ریخت و غصه می خورد که چرا بچه ام ناراحته.پس چرا تلاشهای من برای آروم کردنش نتیجه نداد؟
بعد می رفت سراغ خاطی یا هر چیز دیگه ای که باعث ناراحتی من شده بود.حالا بیا و درستش کن!!!!!
بعد از ازدواج تمام امید و پناهم علی شد.هر چیزی چه کوچیک چه بزرگ فقط و فقط با گفتن براش و گوش کردن اون و مهربونیاش برام تموم می شد.حتی توی خاطرم هم نمی موند.وقتی توچشاش زل می زنم و براش تعریف می کنم که کی چی گفت و کی چکار کرد،حتی اگر اون کوچکترین جمله ای نگه ،من آروم میشم.مگه در شرایطی باشم که از خودش دلخور باشم و کودک درونم اصرار به آزارش داشته باشه که در این شرایط سارایی هستم با دو گوش کر و دو چشم بسته و دهانی باز که در این شرایط خودمم دوست دارم بزنم تو دهن خودم پر خون شه![]()
خوب تمام این مقدمه چینی ها رو کردم تا بگم توی شرایط این روزا هیچی نتونست آرومم کنه الی نوشتن توی این وبلاگ و حرفای شما و همدردی هاتون.حتی علی هم نتونست توی این شرایط کمکی به وضع روحیم بکنه چون خودش انرژی برای این کار نداشت و نیاز داشت که من آرومش کنم که شرمندش شدم.اونقدر شرمندش شدم که پریشب ساعت ۲ نصفه شب با محکم تکونش دادم و از خواب بیدارش کردم و بهش گفتم :علی تو رو خدا ببخش این چند روز اینقدر اذیتت کردم.اونم با یه چشم باز و گردن نیمه بلند شده از روی بالش در حالی که هنگ بود گفت:خواهش می کنم گلم و در ادامه گفت:خرررررررپففففففففف!فکر نکنم الان یادش بیاد کی رو دارم میگم!.باورتون نمیشه حتی تلفن دلجویانه مادرشوهر هم آرومم نکرد.هر چند فقط این تلفن دلجویانه به حال و احوال مختصر اما سراسر مهربانی از جانب مادرشوهری برگزار شد.اما میشه امیدوار بود که کهنه هنوز دل آزار نشده اما اگه این کهنه پرروبازی درآره در آینده دل آزار که چه عرض کنم یه چیز دیگه میشه که........!اما خدایی شماها خیلی خیلی آرومم کردید.خیلی با حرفاتون بهم انرژی دادید.از همتون ممنونم.![]()
نمی گم خوشحال شدم که خانواده علی عزیزم به دلیل این رفتارشون مورد سرزنش همه قرار گرفتن.اما آروم شدم.همین! جالب اینجاست علی چند تا کامنت اول رو که خوند گفت:سارا!ببین یه جوری نوشتی همه فکر می کنن مامان بابای من شمرن و چه کارا که باهات نکردن.اما من این دفاع رو از خودم می تونم بکنم که از خوبیهاشون هم قبلا گفتم.مگه نه؟؟؟
*خوب در راستای گله گذاری علی شنبه با حضور مامان و بابا و برادر جلسه ۴ نفره ای رو برگزار می کنه و این قدر میگه تا مامان گریه می کنه و میگه همش تقصیر بابا بوده و بابای طفلک که الهی من قربون مهربونیاش برم با دو چشم گرد شده از این اتهام ،حقیقت امر رو میگه که همون حدس من به واقعیت تبدیل میشه.یعنی معلوم میشه برادر طبق اوامر عروس گفته که علی اینا نفهمن و مامان هم که گوش به فرمان رهبر عالیقدر خانواده (برادر کوچک) به بابا میگه و اصرارها و پافشاری ها و فریادهای بابا و مادربزرگ راه به جایی نمی بره و این میشه که شد! و برادر هم که رو شدن دستش رو می بینه میگه نه شما اشتباه کردید که به علی اینا نگفتید !من گفتم اونا نیان بهتره!!!!!!!!!جالب اینجاست جمعه صبح زنگ زده میگه علی به خدا قضیه دیشب تقصیر من نبود ها!اصلا ولش کنید .حوصله بیان کردنش رو ندارم.ببخشید.یه جورایی احساس حقارت می کنم اینا رو می گم.منظور من از بیان کردن این چیزا این نبود که چرا ما رو نبردن فقط من میگم چرا روابط بین من و مادرشوهر و یا پدرشوهر و یا سیاستهای خانواده شوهر من رو باید یه دختر تازه از راه رسیده تعیین کنه.می دونید چی میگم؟؟؟؟؟؟؟؟
*چند سوال:
۱-اگه اون دختر الان به جای من اینجا مهرتابان رو می نوشت و براتون با یه سری دلایل منطقی می گفت که از جاری آینده ام خوشم نمیاد و به همین دلیل از همسر آینده ام خواستم اونا رو خواستگاری نیاره تو کامنتاتون چی براش می نوشتید.توجه کنید نویسنده همین نویسنده فعلی بود.یعنی علی می خواست بیاد خواستگاریم اما بهش تکلیف می کردم که برادرش رو نیاره و می اومدم اینجا این قضیه رو با دلایل منطقی براتون تعریف می کردم.تو رو خدا بگید ها!
۲-شنبه شب پدرشوهر و مادرشوهر به مدت تقریبا دو ماه میرن ا.م.ر.ی.ک.ا و من از قبل برنامه داشتم همه رو برای شام ۵ شنبه شب دعوت کنم.حتی هفته پیش به مادرشوهر گفتم شاید ۵شنبه بهتون خبر بدم تشریف بیارین خونه مون.حالا با وضع فعلی نمی دونم چه کار کنم؟
یه جوری ام.چون مطمئنا برادر هم میاد و من چون وقتی از یکی ناراحتم نمی تونم بروز ندم،موندم چکار کنم؟راهنماییم کنید.ضمنا برنامه آش پشت پا رو که می افته برای هفته دیگه چکار کنم.دوست دارم هر کار برای پدر مادر خودم می کنم برای اونا هم بکنم.با علی برنامه ریختیم که بپزیم یه کاسه گنده هم برای مادر پدر دختره ببریم که بفهمن نمی تونن توی روابط ما خدشه وارد کنن.نظر شما چیه؟؟؟؟؟؟؟بگید تو رو خدا.
*از خدا می خوام همیشه و همیشه تنی سالم و دلی شاد و عاشق و خانواده ای خوشحال داشته باشید.![]()
![]()
![]()
![]()
*پی نوشت فوری:(ساعت ۱۱:۳۰)
همین الان توی وبلاگ گیسو خوندم تو حرم امام رضا برام نماز خونده.ازت ممنونم گیسوی مهربونم.از خدا میخوام که بهترین ها نصیبت بشه. اینقدر که پیامت برام شادی داشت همه چیز از یادم رفت.خدای عزیزم مگه من چه کار کردم که همه آدمای مهربون و عاشق رو توی وبلاگ من جمع کردی.از همتون ممنونم.
دل شکسته و گرفته من!
ساعت نزدیک ۱۲ شبه. من سارا با دلی شکسته هستم که شوهرش الان اومد توی اتاق و با خنده و شیطنت گفت: سارا یه وقت نامردی ننویسی ها! خودش می دونه که مرهم این دل من، نوشتن نامردی هاست.خودش می دونه که این دل لعنتی سارا نامرد نیست و نمی تونه نامردی رو تحمل کنه.از کلمه نامردی گریه ام می گیره.کیبورد برام تار شده و حروف رو واضح نمی بینم.اما چاره ای جز این جور خالی شدن ندارم.دلم می خواد اشکام رو نبینه تا فکر نکنه اشک تمساح می ریزم!!!داره اخبار گوش میده.خوب موقعیه برای هق هق بدون حضورش.می دونید چیه؟ازش ممنونم برای درکش.هیچ ایرادی توی این قضیه به اون وارد نیست. اون هم دلگیر شد.اما نه به اندازه من.نه به اندازه منی که یه بت برام شکست.
بهتون گفته بودم که خدا دستش رو زده زیر چونه اش و نگاه می کنه ببینه من چه کار میکنم و چی میگم تا سریع جوابم رو بذاره کف دستم(فکر کنم برگ بیست و ششم بود).وقتی که همه جا به خودم می بالیدم و چه توی خلوت خودم و چه توی جمع می گفتم:پدر شوهر من لنگه نداره!کدوم پدر شوهری میاد برای عروسش سرمایه گذاری کنه که این بزرگوار کرده،در کمال ناباوری خدا زمینه ای فراهم کرد تا بفهمم که این پدر بزرگوار از جانب اطرافیانش آنقدر تحت فشار بوده که تصمیم داشته برای رهایی از این فشار امتیازاتی بهشون بده که فقط و فقط به ضرر خودش بوده و بس.خوب خیلی دلم شکست.علی ۶ ماه بود می دونست و بهم چیزی نمی گفت.اما خیلی اتفاقی فهمیدم و با اینکه ناراضی بود هر جور شده به بابای خودم گفتم.و بابا هم با اینکه هیچ تعهدی نسبت به زندگی بعد از ازدواج من نداره این پول رو به ما داد تا به بابای علی بدیم.این قضیه خیلی خیال من رو راحت کرده خصوصا با توجه به این که چیزهایی در مورد دختر جدید الورود خانواده شنیدم و متوجه شدم چقدر برای برادر علی تعیین تکلیف می کنه و برادر علی هم چقدر سیاست های خانواده اش رو رو بر مبنای رضایت اون گذاشته.مثل امشب که امر فرموده بودن مامان اینا قبل از عزیمت به ا م ر ی ک ا باید حتما بیان خواستگاری رسمی و همچنین امر فرموده بودن که ما (من و علی) نباید چیزی بدونیم و نباید در این جلسه حضور داشته باشیم و این دستورات توسط پدر شوهر من با توجه به فشارهای همسرش مو به مو اجرا شد .غافل از این که من خودم قبل تر به علی گفته بودم در صورت بودن مراسمی اگه بزرگترها در وهله اول تنها برن بهتره!هر چند بعد از ۶ بار برپایی مراسمهای مختلف آشنایی این جلسه ،وهله اول به شمار نمی اومد.و علی موند و دلگیری از این که چرا غریبه فرض شده و من موندم و افسوس بر این که کجای منش من در این مدت خرانه بوده که تا این حد خر فرض شدم که سریع بعد از مراسم با من تماس بگیرن و از بیست تا کلمه بیست تا دروغ تحویلم بدن و مثل بچه ها غافل از سن و سالش یه جورایی بهم بگه:دلت بسوزه دیدی ما رفتیم تو رو نبردیم
.دروغ محض گفتم اگر بگم نسبت به این قضیه دلخور نبودم.اما توجیهات دروغ بعدش و یادآوری کنایه آمیز خواستگاری اول من که مامانم دلسوزانه به خاطر آبروی دخترش سختگیری هایی کرد تا فقط ثابت کنه که دخترش هیچ ضعفی نداره،خیلی آزارم داد. سختگیریهایی که مادر این دختر نکرد تا .................
هیچ وقت نمی تونم خودم رو احمق فرض کنم وقتی از روی حرکات دیگران ،برنامه ها و نقشه ها و برداشت ها شون را در مورد خودم می فهمم.وقتی دیشب اونجا بودم فهمیدم بابا چرا کلافه است؟ مادر بزرگ علی چرا نگاه شرمسار داره؟(کسی که در این قضیه با دروغ های مصلحت آمیز امشبش!!!!نقش بت شکسته من رو داره)چرا پدربزرگ اینقدر دستپاچه است؟اما من احمق نفهمیدم چرا برادر به تازگی این قدر با من خوب شده ؟؟؟؟؟؟؟یعنی فهمیدم و از علی پرسیدم و علی گفت بعد از پس دادن پول شاید پی به اشتباهاتش برده!نفهمیدم چرا مامان محبت هاش خارج از تصوره؟چرا این قدر به فکر ناهار فردای منه؟چرا.................
دلم گرفته.برام عزیزند.برام مهمند.اما انگار نباید باشن.انگار باید با نگاه بی تفاوت بهشون نگاه کنم.انگار باید عینک خودخواهیم رو که با حرفهای مامانم چند سال پیش درآورده بودم رو دوباره بزنم و فقط و فقط خودم رو ببینم.فقط و فقط.هر چند با وجود علی عزیزم دیگه عینک خود خواهی معنا نداره.وقتی به علی گفتم چون مثل یه زن برادر باهام رفتار نشده منم وظایفم رو تمام و کمال انجام نمیدم دلم لرزید.یک آن به خودم گفتم این منم؟من همون سارایی ام که تا دیشب برای غذا پختن و شستن و اتو کردن لباس های کثیف برادرشوهرش در نبود مادرشوهرش برنامه ریزی می کرد؟من همون سارایی ام که با وجود اون همه خاطره بد از برادر برای درد پاش بغض می کرد؟
دلم گرفته.چرا بعضی ها باید حضورشون رو با نابودی حضور چند نفر دیگه تضمین کنن؟چرا بعضی ها انصاف ندارن؟چرا بعضی ها دل شکستن رو هنر می دونن؟چرا بعضی ها سکوت می کنن؟چرا بعضی فرشته ها دروغ مصلحت آمیز! میگن؟چرا بعضی ها سعی در خر کردن دیگران دارن؟چرا بعضی ها احترام گذاشتن به دیگران رو هم بر مبنای منافع خودشون تعریف میکنن؟چرا من نمی تونم اون کارایی که تصمیم دارم انجام بدم؟چرا من نمی تونم دو کلمه حرف حساب با این جماعت بزنم؟چرا من قدر خوشی از صبح تا شبم رو با علی نمی دونم؟چرا مزه خوشی هامون این قدر زود از یادم میره؟ چرا بعضی چیزها این قدر تلخن؟ چرا مدافع من اینقدر محجوبه و دلش پاکه؟چرا عشق من اینقدر منتظره تا ببینه چی پیش میاد و تئوری اش اینه که هر چی پیش آید خوش آید؟ چرا من همیشه یادم میره این مسائل پوچ و بی ارزشه و مهمترین چیز سلامتیه؟ چرا؟چرا؟چرا؟
*می دونم که این پستم خاله زنکی تر از بقیه شد.می دونم. جنس نوشته ام به دل خودم هم ننشست اما برای سبک شدنم این کلمات جادو کردن.به خدا این قدر سبکم که الان انگار نه انگار مسئله ای پیش اومده.انگار نه انگار یک ساعت پیش با گریه تایپ می کردم(الان ساعت ۱:۱۸ است).گشنگی اومده سراغم.انگار نه انگار همین یه ساعت پیش از شدت ناراحتی حالت تهوع داشتم. شاید به خاطر کدئین هایی که خوردم.شایدم هم به خاطر این چشم عسلی نگرانیه که الان اومد و گفت نمیای شام بخوریم؟؟؟میذاری بخونم؟؟؟ همین برام امیده.همین برام یه دنیاست.همین برام کافیه.
*جمعه خوبی داشته باشید و شاد باشید.
نامرئی می شویمممممممممم
خانومی عزیز من رو به یه بازی دعوت کرده که چند روزه بهش فکر می کنم.اما هیچ چیز جذابی پیدا نمی کنم.می دونید چرا؟چون اینقدر دور از ذهنه وقتی این فرصت رو به تو میدن هی استرس داری که چه جوری ازش استفاده کنی.هر چند خیلی هم فرصت توپی نیست.(به نظر من البته)
اگه نامرئی بودم...................
اولا اصلا دوست نداشتم تنهایی نامرئی بشم.با علی خیلی بیشتر خوش می گذشت.حالا اگه زورکی بود و باید تنهایی نامرئی میشدم،اولش مقاومت می کردم و بعدش اگه با تودهنی نامرئیم کردن اونوقت........
اوووووووووووم.خوب می دونی چیه بستگی داشت در صورت نامرئی بودن قدرت پرواز داشتم یا نه!اگه داشتم این کار رو می کردم.هر روز صبح می اومدم اداره کارت می زدم و بر می گشتم خونه کارای خونه ام رو می کردم .دوباره می اومدم اداره یه خودی نشون می دادم و می رفتم خونه بعد ناهار یه چرتی میزدم می اومدم اداره تا عصر. اه چه کسل کننده![]()
حالا اگه میشد با علی نا مرئی بشیم هااااااااااااا.حتی اگه قدرت پرواز نداشتیم،چی میشد:اولش این که از اداره مرخصی می گرفتم یه ماه.بعد با علی اول می رفتم برزیل که آرزوش رو دارم.بعد که برگشتیم می رفتم یه جای دولتی تا یه ذره برای ندادن واممون حالشون رو بگیرم.مثلا وسایل رو میز آقاهه رو می ریختم پایین یا ناخناش رو وقتی داشت در وقت اداری چرت میزد لاک قرمز میزدم!
بعد می رفتیم کارخونه قبلی که جفتمون اونجا بودیم و یه سری می زدیم و بعدش می رفتیم تمام کارخونه های مربوط به کارمون تا ببینیم چه می کنن و فرمولاشون چیه و.........(هر چند خود علی خدای فرموله).بعد می رفتیم خونه عمو و خاله ام و یه ذره سر به سر اونا میذاشتم و بر می گشتم خونه.بعد هر جا که علی می گفت می رفتم که احتمالا یا سر از یکی از پژوهشکده ها در می آوردیم یا سر از یکی از دانشگاهها یا یکی ازآزمایشگاهها .
اما خدایی در کل نامرئی شدن خیلی جذاب نیست خصوصا اگه نتونی پرواز کنی.
شاد شاد شاد باشید و ان شا ا... به همه آرزوهاتون برسین.حتی اگه آرزوتون نامرئی شدنه![]()
پی نوشت:باور کنید سر نزدن به خونه علی اینا به این دلیل نیست که علی اینجا رو می خونه!اونجا میرم سر فرصت.اما کاملا در جریانم اونجا چه خبره برای همین می دونم وقت تلف کردنه.مگه اینکه بعد از یه اتفاقی چیزی که من عکس العمل نشون دادم اونجا برم ببینم مادرشوهری چیا میگن.اما باور کنید اون رو هم می دونم.چون مامان علی حرف جدیدی پشت سرم نمی زنه.همش رو تو روی خودم قبلا گفته
.خوبیش همینه دیگه خیلی رکه.
اسمش رو چی میشه گذاشت؟؟؟؟؟؟؟
داری روی خط عابر از خیابون رد میشی و یه ماشین تا تو رو میبینه سرعتش رو زیادتر میکنه تا حتما به تو استرسی وارد کنه تا دیگه دفعه آخری باشه که از خیابون رد بشی.اسم این چیه؟
سوار ماشین های خطی شدی.خوب طبیعتا این جور ماشین ها مقصد مشخصی دارن.قراره انقلاب پیاده بشی اما به دلایل واهی مثل مسدود بودن خیابون!بلوار کشاورز سر ۱۶ آذر پیاده ات می کنه.وقتی میگی آقا این خیابون که بسته نیست.میگه مگه نمی بینی خانوم بسته است!
حالا کجاش بسته بود نمی دونم.خوب اسم این رو چی میشه گذاشت؟
سرتو انداختی پایین داری سریع از پیاده رو میری تا به مقصدت برسی.یه دفعه صدای میو از فاصله ده سانتی توی گوشت میپیچه و دنبالش میشنوی یکی میگه پیشی یواش برو!
و تو می مونی و تفکراتت راجع به شباهتت با پیشی!!!اسم این یکی رو چی میشه گذاشت؟
خوب.اینایی که گفتم همشون امروز توی نیم ساعت برام اتفاق افتاد.امروز فهمیدم توی جامعه ای که داریم زندگی می کنیم بلا نسبت شما افرادی هستن با امراض خطرناک و بعضا نا علاج.قبلا هم میدونستم ها.اما امروز مطمئن شدم.جالبه خود این افراد از بیماریشون بیشتر لذت میبرن تا رنج بکشن. من که تنها اسمی که به ذهنم رسی این بود.بیمارانی علاج ناپذیر!
*نمی دونم چرا بعضی روزا خیلی دقیق میشم.روی رفتارها،روی خودم،روی علی،روی خونه ام،روی مردم، حتی روی کمد لباسام!
صبح بدلیل این که مامان اینا زود می خواستن برن سر کار،موفق نشدم باهاشون همراه بشم.(آخه هر روز بابا من و مامان رو می رسونه،چون محل کار هر سه نزدیک به همه).منم به همین دلیل زنگ زدم به مدیرمون که دیرتر میام .
اول صبح که چشم باز کردم از لای در کمد اتاقم چشمم به لباسهایی افتاد که روی جا رختی نافرم شده بودن.به سرعت برق پریدم و اونا رو صاف کردم.هی می رفتم عقب یه نگاه به کمد مینداختم ببینم کجای لباسام کجه ،هی می اومدم اون کجی رو صاف می کردم.وقتی خیالم راحت شد که همه چی صافه،شیرجه زدم رو تخت و ۵ دقیقه دیگه چرت زدم.بعد رفتم توی آشزخونه و دیدم یه ذره کرک رو زمینه سریع جارو آوردم و آشپزخونه رو جارو کردن همانا کل خونه رو جارو کردن همان.اونم چه جوری؟یه چشمی خلاصه صبحونه رو خوردیم و علی من رو تا یه جا رسوند.توی ماشین یه دختر کنارم نشسته بود که نمی دونم یا گوشای من خیلی تیز بود که صدای MP3 PLAYER اون رو میشنیدم یا صدای اون خیلی بلند بود.خلاصه تا خود مقصد آهنگ که می خوند منم توی دلم تکرار می کردم.بعدش هم مجبور شدم به همون دلیلی که بالا گفتم کل ۱۶ آذر رو پیاده بیام و................
*یه حاجت فوری دارم.خیلی خیلی فوری.طبق معمول مربوط به خودم نمیشه.چون من همیشه برای دیگران دست به دامن خدا میشم.دعا کنید خدا هر چه زودتر حاجتم رو بده و اون شخص خوشحال بشه.
ان شا ا... این روز ابری به همتون خوش بگذره.
این فرشته تپل
نمی دونم تا حالا تو زندگیتون با چند تا فرشته روبرو شدید؟یا فرشته هایی که دیدید چه شکلی بودن؟یا چرا حس کردین این موجود ممکنه فرشته باشه؟
من توی زندگیم ۲ تا فرشته بیشتر ندیدم
یکیش که سارا توی وجودش شکل گرفت.نفسش به نفس اون بند شد و خونش توی رگهای سارا جاری شد و شد سارایی که با خود اون فرشته زمین تا آسمون فرق داره.این فرشته که می گم یه کمی تپل مپل و سفید گرد و قلمبه است.یه فرشته مهربون،خوش قلب،فداکار، سخت کوش ،تمیز و مرتب،دقیق،تیز و باهوش وتحصیل کرده و در عین حال جدی و سخت گیر و وسواس و گاها عصبانی که خلاصه همه یه جورایی ازش حساب می برن.این فرشته تا وقتی سارا ازدواج نکرده بود،بلای جون سارا بود! یعنی سارا عین چی ازش حساب می برد و وقتی اسمش میومد مو به تنش سیخ میشد! خلاصه این سارا شدیدا تحت کنترلش بود.اما این کنترل از بعد از قبولی در دانشگاه نامحسوس بود. تا جایی که بعد از قبولی، سارا به سرعت احساس استقلال کرد اما گمان می رود که تحت کنترل بوده و خودش خبر نداشته! خلاصه روزگار گذشت تا وقت ازدواج سارا رسید.هر چند سارا در اون شرایط و با انتخاب اون مرد مهربونه که معرف حضور همگی هست،یه سو استفاده هایی از این استقلال کرد و در جلب نظر اون آقاهه حرکات مخفیانه ای اعم از پیدا کردن یه سری جزوه که اون آقا مهربونه شدیدا دنبالش بود انجام داد(هر چند فقط برای رضای خدا بود
)،اما تا آقاهه خواستگاری کرد،سریع خودش رو به تلفن رسوند و این خبر میمون و خجسته رو برای اون فرشته گفت.
خوب،این فرشته تپلی با اون لپای گلی اندازه کل دل منه!یعنی با اون همه تپلی اش توی دل کوچولوی من جا شده. می دونید چرا؟چون هر وقت توی دلم چیزی خواستم و یا هر وقت هوس چیزی کردم،اون فرشته سریع فهمیده و برام فراهم کرده.بدون این که حتی من کوچکترین اشاره ای بهش داشته باشم.
مثلا: همین هفته پیش بود توی فروشگاه از یه ساندویچ ساز خوشم اومد.با خودم گفتم من خنگ رو بگو کاشکی اون موقع میذاشتم مامان اون ساندویچ ساز رو که برام کنار گذاشته بود بهم بده.اگه الان داشتم هر وقت شام حوصله نداشتم چیزی درست کنم ،سریع با این یه غذایی سرهم می کردم.یادم باشه جز خریدام بذارم .حتی به علی هم نگفتم.این قضیه توی فکر خودم بود.خدا خودش می دونه عین حقیقت رو می گم.فردای اون روز حدود ظهر بود.مامان بهم زنگ زد.گفت:سارا ساندویچ ساز مارک مولینکس خوبه نه؟گفتم آره خوب.گفت من برات یه چهارتایی خریدم.اگه از قیافه اش خوشت نیومد برات عوض می کنم.منو می گی
اشکم در اومده بود.(خوب من از ساندویچ ساز خوشم نمیومد.نیست خود مامانم داشت و یکی دو بار بیشتر استفاده نکرده بود چیز لازمی به نظرم نمی رسید.برای همین همون موقع به مامان گفتم نمی خوام. چیز جاگیریه و منم که ازش استفاده ای ندارم.یعنی دیده بودم هر کی داره یه گوشه انداخته.دیگه نمیدونم مامان با اونی که برام کنار گذاشته بود چه کار کرد.شاید گذاشته برای الی)
یا یه ۴ شنبه کلی توی اینترنت گشتم تا دستور پختن کوفته تبریزی رو یاد بگیرم.خیلی هوس کرده بودم.خلاصه ۵ شنبه اش تصمیم داشتم بپزم.حتی علی هم نمی دونست می خوام چه کنم.صبح همون ۵ شنبه مامان زنگ زد و گفت:سارا کوفته پختم .میدم ظهر بابا براتون بیاره!
از این مثال ها خیلی زیاد دارم.تا دلتون بخواد.باور کنید.چند بار خواستم اسم اینا رو بذارم اتفاق، تصادف.اما آخه مگه میشه؟
خلاصه این فرشته که مامان گل خودمه به معنای واقعی کلمه گله.البته خدا نصیب نکنه روزی که بداخلاق یا عصبانی باشه.به هیچ چی و هیچ کس رحم نمی کنه.ولی خدایی فقط خیر این فرشته مهربون بوده که به همه رسیده.حتی در مواقع عصبانیتش.چه توی محل کارش و چه در خونه. من که بچه بودم توی مواقع عصبانیت فلفل و نیشکونش نصیبم میشد اما المیرا جان(خواهرم)چشم غره براش کافی بود. شانس من اون موقع مامان انرژی و توانایی هاش بیشتر بود.
الان می فهمم معنای اون شعری که توی مهدکودک می خوندیم چیه.یادتونه که:از همه بهتر مامان منه طلا و گوهر مامان منه..................
فرشته بعدی مامان بزرگ (مادر)علی هستش که فوق العاده بی نظیره.خدایی مامان من با این همه مهربونیهاش پیشش هیچه.هر وقت من از مامان علی دلخور باشم خودم یا علی بهش می گیم. و راهنمایی هاش فوق العاده اس.باور کنید صورت این زن حتی شبیه فرشته هاس.بوی خوب میده.فکر کنم توی عمرش عصبانی نشده و واقعا من بهش ایمان دارم.البته کاشکی این فرشته شدن ارثی بود.تا هم من از مامانم به ارث ببرم.هم مامان علی از مادر.![]()
* یه مراسم شام به مناسبت پس بازدید(اسم من درآوردی)خانواده جاری عزیز در شاندیز از طرف پدرشوهری برگزار شد که عمه علی جان هم بودن.باورتون نمیشه چند بار سرمو بلند کردم دیدم عروس با چه غضبی داری منو نگاه میکه.من و علی هم که با عمه اینا سرمون گرم بود.خلاصه فقط اولش گفتیم سلام.آخرش هم گفتیم خداحافظ.این دختر یا مادرش به جز دو کلمه با مامان علی حتی هیچ صحبتی نکردن.یک کلمه این بود که به مامان گفت :بیاید جای من بشینید من کنار ....(برادر علی) بشینم.
اما مامان این قدر هواش رو داشت. براش تند تند غذا میذاشت.اصلا من و علی که .....هیچ کی ما رو دوست نداشت
به جز عمه که چون به دلایلی دل پری از این دختر داشت و خدا رو شکر همه فامیل علی من رو خیلی دوست دارن پیش ما نشسته بود.خلاصه این مامان شوهر من اینقدر دلم رو شکسته بود توی خونه به شوخی براش شعر می خوندم:فدای سرت اگه من خیلی تنهام.فدای سرت اگه گریون چشمام.فدای سرت اگه دلمو شکستی..............خلاصه کلی علی خندید و با خنده اون همش از یادم رفت.
سرتون رو در آوردم. ببخشید.خوش بگذره به همتون

