تبليغاتX
مهر تابان
دوشنبه 25 آذر1387
برگ سی و پنجم

هزارتا قصه ازخونه مادربزرگه!

می تونی تصور کنی اگه ۲ روز بری جایی که دوست داری و با آدمایی که دوستشون داری و دوستت دارن بگردی و بگی و بخندی ،چقدر بهت خوش میگذره؟واقعا جای همه خالی.بسیار انرژی گرفتیم و شارژ شده برگشتیم.مامان اینا هم با ما اومدن.شب قبل تا نزدیک کنسلی مسافرت هم پیش رفتیم.چون از علی اصرار برای همراه شدن با بابا اینا و مسافرت تک ماشینه بود و از من اصرار برای مسافرت با ماشین خودمان و چون دیدیم کودک علی جانمان پس از مدتها از خواب دوباره بیدار شدن و مرغ این کودک یک پا دارد،گفتم بحث برای چی؟اصلا نمیریم. بعد رفتم توی اتاق و با چند تکان شدید کودک خودم رو از خواب ناز بیدار کردم و اون شروع به گریستن کرد اما از آنجا که غرور سارای بزرگ اجازه نمی داد کودک علی اشکاش رو ببینه،اشکام رو پاک می کردم و می اومدم از اتاق بیرون و چشمها رو می بستم و دهان را باز می کردم تا کودکم هر چی می خواد اعم از تو به فکر آسایش من نیستی!تو نمی خوای بهم خوش بگذره!من سختمه با یه ماشین بریم!من می خوام تو ماشین قربون صدقه ات برم اما جلوی بقیه نمی تونم و.........بگه.اما کودک علی سرسخت تر از همیشه می گفت این کار احمقانه ایه که من و تو با یه ماشین بریم که هر صدتا  ۱۲ لیتر بنزین می سوزونه. کارت بنزین هم نداره و من باید دو باک بنزین بزنم.در حالی که با یه ماشین بریم ۱۵۰ لیتر بنزین صرفه جویی کردیم.(ماشاا... می بینید کودک درونش چقدر عاقل و حسابگره؟)من هم نمی دونم چرا حرص که می خورم چشمام ریز میشه و درد میگیره؟خلاصه پس از یک کشمکش طولانی و بعد از اینکه مادربزگ علی (مامان جون*) از کرمانشاه زنگ زدن و من دلم نیومد ذوقش رو خراب کنم بگم نمیام ،کودکم پیروز شد و به مناسبت این پیروزی شام رو بیرون خوردیم و این قدر ذوقمرگ بودم نتونستم چمدونم رو بپیچم و این کار رو صبح زود انجام دادم. جالب اینجاست یه جا اومدم علی رو بترسونم و بگم الان به مامان جون زنگ می زنم میگم نمیام.دیدم گفت :بزن.هر جور تو راحتی گوشی رو برداشتم به این خیال که میاد گوشی رو از دستم می گیره،دیدم نیومد.منم شماره اداره رو گرفتم،چون می دونستم کسی نیست گوشی رو برداره .می خواستم فیلم بازی کنم الکی به اون ور گوشی بگم نمیایم.دیدم خیلی خنده ام میگیره.بی خیال قطع کردم.بعد علی گفت چرا حرف نزدی پس؟منم گفتم گوشی رو برنداشت.مثل اینکه نماز می خوندن.خدایی خیلی کودک درون سمجی داره این علی.اون شب از ساعت ۵ تا ۱۰ با روش ها و ترفند های مختلف باهاش حرف زدم و قهر کردم و ناز کردم اما راضی نشد که نشد تا آخر وقتی دید دلم نمیاد به مامان جون بگم نمیایم،به دلیل این اخلاق خوب من،مرا عفو کرد و قبول کرد!کشتی من رو خدایی اون شب علی جونم.

فردا صبح زود بیدار شدم و  زنگ زدم*u*s*aبرای عرض تبریکاما بعد از اتمام مکالمه من دپرس از اصابت چند ترکش از صحبتهای قصار مادرشوهری و افتادن به غلط کردن که آخه سارای ... تو زنگ زدن و تبریک گفتنت اول صبحی قبل از مسافرت چی بود؟اینم جواب احترام گذاشتن من به ایشون در حضور بستگان آمریکایی و غیر آمریکاییمون به سبک خودشون!اینم برای خودش روشیه دیگه.

خلاصه ما رفتیم ،دو ماشینه به همراه مامان و بابا و المیرا*و بسیار بسیار بهمون خوش گذشت.خونگرمی و صداقت کلام خانواده مهربون بابای علی و تعریف کردن خاطرات بامزه گذشته مامان جون و تداعی شدن اوقات خوش کودکی برای مامان بعد از ۴۰ سال.رفتن به طاقبستان و نشستن دم کوه و چای گرم خوردن و دیدن دو تا گرگ و خندیدن با همه همسن و سالهای خودت که با هم ۱۰ تایی میشدیم،دعوت شدن به هتل جمشید با اون دنده کباب های حرفه ای که فقط  مختص علی جانه.جیم شدن من و علی یواشکی از مهمونی ناهار به بهونه خوردن جوجه کبابهای *ح ی د ر ی*.خندیدن از دست مامان جون با اون غر زدن های شیرینش که نماز بخونید.بیدار شید.بخوابید صبح باید زود پاشید.نون بخرید.بیایید ناهار بخورید.زیاد نخورید که بتونید شام بخورید.و فقط و فقط چشم گفتن به مامان جون و خندیدن و خندیدن.دست گرفتن من و علی و پسر عمه علی از بعضی اصطلاحات رایج به سبک مهران*مدیری.واقعا خوب بود.جاتون خالی.جمعه صبح بعد از رفتن سر مزار پدربزرگ علی که واقعا مرد بزرگواری بوده به طوری که همه شهر میشناختنش و خوردن حلیم داغ که به دستور مامان جون خریده بودیم راهی تهران شدیم و کلی خاطره از خونه مادر بزرگ توی این دو سه روز تو ذهنم نقش بست که با یاد آوریش کلی انرژی میگیرم و این جاست که باید گفت خونه مادربزرگه هزارتا قصه داره .شادی داره ان شاا... هیچ وقت غصه نداشته باشه .القصه ناهار رو همدان خوردیم و ساعت ۷ تهران بودیم و یه راست رفتیم خونه پدرشوهر که پیش برادر باشیم. اونم به خاطر ما برای اولین بار در زندگیش مرغ پخته بود.اونم چه مرغی.طفلی مامانش نیست خیلی ماه شده.مهربونیش تازه داره معلوم میشه.شام خوردیم و من گفتم بعد از یوزارسیف ظرفها رو میشورم.اما جلوی تلویزیون خوابم برد و وقتی چشم باز کردم دیدم علی داره میشوره،برادر آب میکشه.از دیدن این صحنه به قدری متعجب و هیجان زده شدم اما به وجد اومدم  که بیهوش شدم و نیم ساعت بعد با صدای علی که ساراجون پا شو بریم خونه به هوش اومدم.

* پریشب یه بعد دیگه از شخصیتم رو کشف کردم و اون عصبانی شدن مثل شیر در برابر بیگانگان مزاحمه که یکیشون همسایه محترممونه.(خوب من متولد مردادم دیگه)همچین سرش داد زدم و تهدید کردم که به ۱۱۰ زنگ می زنم که هنوز شکه ام. جریان مفصلی داره.میگم براتون. 

*امروز خوشحال و بشاشم.اما ته وجودم کلافه ام.دیروز خونه بودم .اما فقط جارو کردم و شام پختم.صبح هم چون دیشب زود خوابیده بودم و علی میخواست صبح زود بره اراک برای کارهای کارخونه در شرف تاسیس ۴:۳۰ بیدار شدم.اما الان کلافه ام.چون اینقدر دست دست کردم نمازم قضا شد و یادم رفت لباسهای توی ماشین رو پهن کنم.من چقدر......ام خدایا کمکم کن

*آپ کردم تا یه کوچولو از دلتنگیم برای شماها کم بشه.می بوسمتون .خوشحال و شاد و خندان باشید و قدر دنیا رو بدونید.عید همتون هم مبارک و ان شا ا... بهتون خوش بگذره.

نوشته شده توسط سارا در 10:56 AM | | لینک به این مطلب
دوشنبه 18 آذر1387
برگ سی و چهارم

سلام یک سارای خوشحال و شاد و خندان رو از اداره ای که کلی کار رو سرش ریخته پذیرا باشید.امروز یک دوشنبه طلاییست.(به دلیل نور آفتابش) و من دوشنبه های آفتابی طلایی رو خیلی دوست دارم.اینقدر دوست دارم که تونستم به تنبلی مفرطی که توی وبلاگ نویسی پیدا کردم غلبه کنم و آپ نمایم. 

خوب روزهای خوبی داشتم و امیدوارم در پیش رو هم داشته باشم.(البته اگه این چشم شورم بذاره).این روزای خوب که میگم با عدم موفقیت توی کارای پایان نامه ام همراه بوده ها.اما پوست من کلفت تر از این حرفاس که با یه بار جواب منفی گرفتن نا امید بشم.از رو می برم این ماده سمی خطر ناک رو. من از اون سمی ترم.خیال کرده.(یک سارای وحشی)

بگذریم.زندگی روال عادی خودش رو طی میکنه.غیر از یک اتفاق خارج از روال عادی که چهارشنبه شب رخ داد و اون زنگ زدن مادر جاری به خونه ما و دعوت کردنشون برای شام جمعه بود.برادر شوهر (الف) چهارشنبه برای شام خونه ما بود و من برای تنوع براش پیتزا درست کرده بودم.شب خوبی بود .خیلی مسائل بینمون مطرح شد و من و علی صحبت های سر بسته اما مفیدی باهاش داشتیم .حتی اگه این صحبت ها نتیجه نده من خیلی خوشحالم که باهاش مثل یه خواهر صحبت کردم و حتی در مواردی حق رو به اون و جاری دادم.هر چند اشتباهات فاحشی در طرز تفکرش متوجه شدم و فهمیدم در این جور موارد کاری از دست من و علی بر نمیاد.همون شب به صورت آروم قضیه دعوت رو مطرح کرد و علی هم به همون صورت آروم به من گفت و من مخالفت کردم.اون کودک درونم این قضیه رو بهترین فرصت برای تلافی دید با خودش گفت:فکر کردن،من پامو خونه شون نمیذارم.ولی احساس کردم علی مهربونم نه گفتن براش سخته اما با این حال نظر من رو تصدیق کرد.تا مادر جاری خودشون زنگ زدن و دعوتمون کردن.کاش بودید میدید.اول گفتم ممنونم خانوم.من مشتاق زیارتتون هستم .اما توی یه فرصت مناسبتر. ولی ایشون گفتن:حالا که مامان بابا نیستن بیاین پیشمون تا دور هم باشیم و از تنهایی درآین.منم که آخر احترام...........گفتم آخه به زحمت میفتین.ما راضی به زحمت شما نیستم.و زیر چشمی میدیدم که برادرشوهر دل تو دلش نیست که یه موقع من نه بگم و اون طفلی ضایع بشه(اینجا واقعا دلم سوخت براش)و با احترام و خوشرویی قبول کردم . هر چند مادربزرگ هم دعوت بودن اما قبول نکردن به دلایلی همراهیمون کنن.به مادرشوهر هم زنگ زدم و گفتم اینطوری شده و با این که صحیحش اینه که ما باید صبر کنیم دفعه اول با شما بریم اما صحیح نبود بهشون جواب رد بدیم.( برای احترام)خلاصه ما رفتیم و من خوشروتر از قبل.خدا رو شکر مثل اینکه نازبانوی عزیز(اسم مستعار جاری) هم دیگه فهمیده بود من باهاش برنامه ای ندارم و مثل کف دستم و خیلی خیلی خوب برخورد میکرد.مادرشون هم در ابتدایی که من رفتم ،یعنی تا نشستم،پرسیدن چند تایید؟اسم خواهرتون چیه؟چند سال با هم اختلاف دارید؟چی میخونه؟کدوم دانشگاهه؟و خیلی خیلی براشون عجیب بود چرا ما دو تاییم؟؟؟؟سر شام هم بعد از تشکر من گفتن به پای دستپخت شما (یعنی من)نمیرسه.ما خیلی تعریف شنیدیم و من   اما سوال بدی که من پرسیدم این بود:از کجا شنیدین؟خودم خجالت کشیدم.و ایشون گفتن الف خیلی برای نازبانو تعریف کرده.و سر همون شام پرسیدن مامانتون کی بازنشسته میشن؟؟

ولی خدایی ازپذیرایی و احترام سنگ تموم گذاشتن.هر چند من میخواستم دست پرتر برم اما علی جون گفتن به شیرینی اکتفا کنیم و من از گلبن دو کیلو از بهترین شیرینی هاش رو گرفتم.اما پیش پذیرایی و احترام اونها کم بود.قبول دارم.

*این آقای گل ما پست قبل در مورد آشمون نظر گذاشتن.مردم از خنده وقتی مامان گلی گفته مگه اروپا هم آش رشته میخورن.

*فردا عازم کرمانشاهیم.سرزمین مادری و شوهری.هم مامان و هم علی اونجا به دنیا اومدن اما تهران بزرگ شدن.ببین روزگار این دو همشهری رو چه جور با هم فامیل کرده ها!!!!

*عید همتون مبارک.خوش باشید.شاد و خندان باشید و خوش بگذرونید.

*مهربانو جونم تولد وبلاگت مبارک باشه.

                                                           

نوشته شده توسط سارا در 11:9 AM | | لینک به این مطلب
دوشنبه 11 آذر1387
برگ سی و سوم

بیایید با هم بخوانیم.......

این روزها،روزهای لطیفیه.روزهایی که تمام خوبیهای دنیا رو با تمام وجود حس می کنم . روزهایی که شعر قدیمی دوران بچگیم بی اختیار شده ورد زبونم.روزهایی که کینه مثل فاز آبی موقع استخراج مایع -مایع رفته ته و فاز آلی آرامش اومده بالا(خیلی شیمیایی شد.ببخشید.هیچ چیز دیگه نمی تونست وصف حالم باشه مثل این یکی.خانومی میدونی که چی میگم؟)

این روزها،همه وجودم شده علی.نمی دونم شاید خصلت آذر ماهه که عشق من رو آتشین تر می کنه. سه ساله که آخرین ماه پاییز شده بهار عشق من.سه سال از آذری که لبخند یه مرد دلم رو لرزوند میگذره.لبخندی که از پشت ترافیک نزدیک کارخونه (محل کار جفتمون)،وقتی از تاخیر نخوردن ناامید شده بودم،بهم زده شد و راه رو برام باز کرد و با سر اشاره کرد بفرمایید!تا من تاخیر نخورم و ساعت ۷:۱۵ کارت بزنم و اون ۷:۱۶ و من( با شرمندگی البته ) دلم قنج بره که به خاطر من ۱۶ دقیقه تاخیر خورد طفلییییی! لبخندی که به قلبم نشست و رفت و رفت و رفت تا ته قلبم رسید.اونجا یه شعله کوچیک رو روشن کرد تا توی سردترین روزای زمستون وجودم رو گرم نگه داره.اون روزا فکر نمی کردم اون آتشی که از دیدنش حتی از دور تمام بدنم رو میسوزونه عشقه.فکر نمی کردم عاشقم.از روی غرور کاذبم فکر می کردم چون عاقلم عاشق نمی شم. نمی دونستم سه سال بعد یعنی امروز باز از روی همون غرور کاذب میگم چون عاشقم پس عاقلم.اون روزا دیدن علی شده بود برام یه حادثه بزرگ. دیدنش توی رستوران کارخونه،موقع گرفتن غذا از سلف که کنارم می اومد می ایستاد و من قلبم تند تند میزد و هر آن امکان داشت سینی غذا از دستم بریزه،هیچ وقت از یادم نمیره.هیچ وقت.دیشب بعد از این که پس از چند وقت دیرتر اومد خونه تازه حس وابستگی بهش رو فهمیدم.می دونستم بهش وابسته ام.اما حسش نکرده بودم.

این روزها با خودم میخونم:خوشحال و شاد و خندانم.قدر دنیا رو می دانم.دست بزنم من  پا بکوبم من ......بیایید با هم بخوانیم ترانه جوانی را.............عمر ما کوتاست، چون گل صحراست.....پس بیایید خندان باشیم.(یه جاهاییش رو چون خیلی وقته شعر رو نخوندم یادم رفته.شایدم اینایی که نوشتم بعضیاش غلط باشه.بهم بگید)

*داشتم پاراگراف بالا رو می نوشتم به ..عمر ما کوتاست... که رسیدم،همکارم که یه آقای جوون ۳۰ سالست زنگ زد و گفت که دیشب پدرش تو خواب فوت کرده.یخ زدم.خدا بیامرزدش.اینم از شادی ما!!!!!!!!

*دیشب با مسافرامون برای دومین بار حرف زدیم.خدا رو شکر خیلی بهشون خوش می گذشت.مامان برام کلی سوغاتی گرفته و بابا گفتن دنبال یه لباس* شنای حرفه ای توپه(اسمش یه چیز دیگه است ها به دلیل شرایط امنیتی نمی گوییم)برای من اما هنوز پیدا نکرده.به شوخی میگفت فقط موندم یه تیکه باشه یا چند تیکه! منم در حالی که از خجالت مرده بودم،گفتم ۵ تیکه باشه بهتر.(می بینید چقدر خجالتیم من؟)بابا می گفت مک*کنزی (نوه عموی علی) من رو با پدربزرگش به دلیل شباهتمون اشتباه میگیره و تا منو می بینه میاد بغلم می کنه و میگه پاپا...پاپا.اینقدر با ذوق این رو میگفت که فهمیدم مزه نوه رفته زیر زبونش.مامان هم حال برادرشوهر رو از من می پرسید وته حرفاش فهمیدم که میخواد بگه هواش رو داشته باش.می دونست خونه اونا پیش برادر شوهریم.اما براش نگفتم که شام براش خورش کرفس و سوپ بردم و موقعی که داشتم باهاش حرف می زدم لباساش رو پهن کرده بودم،داشتم گاز و یخچالش رو تمیز میکردم.یعنی میشه بعدا پشیمون نشم.

*از دیروز کارای آزمایشگاهی پایان نامه ام رو شروع کردم.خدا کنه نتیجه بگیرم.دعا کنید.

اینم اولین عکس وبلاگم اونم از نوع آش پشت پایی:

http://xs.to/xs.php?h=xs433&d=08484&f=dsc00736821.jpg

خوشحال و شاد و خندان باشید و قدر دنیا رو بدونید.

نوشته شده توسط سارا در 10:30 AM | | لینک به این مطلب
دوشنبه 4 آذر1387
برگ سی و دوم

تموم می کنم،قول میدم!

مجی مهربون و نیلوفر گلم ازم پست شاد خواستن.گفتم آخرین حرفای بیخود و بی ارزش دلم رو هم بزنم تا از پست بعدی مثل قبل روال عادی زندگیم رو توی مهر تابان بنویسم.

خوب گلای مهربون.از ۵ شنبه براتون میگم که مادر شوهر و پدر شوهری به همراه عزیز دل(برادر) خونمون بودن.شب قبل دعوتشون کرده بودم.از یه طرف همه شما گفته بودید خوب باشم.پس من هم خوب شدم.از طرف دیگه دلم نمیومد بعد از زنگ مادرشوهری بخوام پیله کنم و فکر کنن می خوام دم رفتنشون اعصابشون رو خرد کنم.شام هم لازانیا پختم و ماهی تازه ای که علی خریده بود رو سرخ کردم باسبزی پلو.پدرشوهری که اینقدر خوشحال بود از همیشه بیشتر مهربونی کرد و از غذاهای من تعریف می کرد.مادرشوهری هم که از این گذشت من خوشحال و شاد و خندان بود و کلی با من مهربونی کرد و از همه جا با من حرف زد و من سراپا گوش تمام مدت بدون کوچکترین غمی به حرفاش گوش کردم .و اما برادرکه طبق معمول ما رو مورد لطف خودش قرار داد بدون هیچ سلام علیک درست حسابی اومد و نشست و خورد و بدون تشکر،(آها یه جا سر شام گفت ماهیه خوشمزه ایه.یعنی ماهیه خودش خوشمزه بوده!)تشریف بردن.اما خدارو شکر ازم خداحافظی کرد و من رو مورد لطف خودش قرار داد و من اینقدر خوشحال شدم که شب خوابم نمی برد!در تمام این مدت هم خانوم عروس هر نیم ساعت تماس می گرفتن و از کیفیت غذاها و حرفایی که گفته میشه و کی چی پوشیده (احتمالا) اطلاعات کسب می کردن.تا خود ساعت ۱:۱۵ شب این زنگ ها ادامه داشت.یعنی باور کنید ساعت ۸:۴۵ اومدند اون ۹ زنگ زد .خلاصه جمعه شب هم که خونه مادر بزرگ بودیم و باز مهربونی های مامان ادامه داشت.تا جایی که گل سرش رو که خیلی خیلی ناز بود از سرش باز کرد و بست رو سر من.از لباسم تعریف کرد و ......... شنبه هم رفتم براشون از خیابون ویلا یه ظرف میناکاری خوشگل که قیمت بالایی داشت از طرف خودم و از طرف مامان خودم هم یه تابلوی معرق خیلی زیبا برای سر راهیشون خریدم.چون مامان خیلی خیلی مریض بود و  مامان و بابای علی ازش خواسته بود یه وقت به زحمت نیافتن.خلاصه با این بار و بندیل خوشحال و شاد و خندان از سمت اداره یه راست رفتم اونجا.علی هم قبل از من رفت خونشون.وارد خونه که شدم با استقبال گرم مادرشوهری مواجه شدم.و بوسم کرد و بغلم کرد(الان اینا رو میگم دلم براش تنگ میشه هر چند همین دل خیلی از دستش پره)تا کادوی من رو باز کرد گفت:وااااااای سارا چرا زحمت کشیدی،این چه کاری بود کردی؟آخه اینا خیلی گرونن.برای خودت می خریدی.اتفاقا نون(اسم جاری) هم چند رو زپیش اون کتاب رو برام آورده.علی به سارا نشونش بده ببینه چقدر قشنگه.دستش درد نکنه.تازه سی دی هم داره!در مورد ایرانشناسیه.قبل از این که تو بیای به علی گفتم قایمش کنه تو نبینی یه وقت بری تو هم چیزی بخری.از الف(برادر علی) پرسیده مامانت که کتاب خونه از کتاب خوشش میاد براش بخرم؟ آقا خلاصه ما شدیم.......اصلا یادش رفت چی تو دستشه.خلاصه علی و بابا هی از تابلو و ظرف تعریف کردن و مادر هم از اینجا به بعد یکی در میون از من و بعدش از عروس غایب تشکر می کرد.علی هم اومد در گوشم گفت می دونی چقدر پول این کتاب رو داده؟۸۵۰۰۰ تومن.منم گفتم اگه چیزی تو چنتش نبود قیمتش رو از طریق الف به گوش همه  نمی رسوند.بعد هم فهمیدم اومده در خونه کادوش رو داده و وقتی مادرشوهرم رفته پایین کادوش رو بگیره گفته:وااااااااای دارید میرید آمریکا چقدر خوب لاغر شدید مثل باربی ها شدیدنمی دونم چاق بودن مادر شوهر من رو کی دیده بود که اینو می گفت.

بابایی (بابای علی)طفلی دست درد و گردن درد بدی داشت.طوری که شب رفتنشون بعد از اینکه دیدم  تمام خریداشون رو (حتی بیگودی ای که سیخ نخواد!!!)رو انجام دادن اما یه کتف بند برای این مهربون نخریدن با علی رفتیم و خریدیم و آوردم بهشون دادم که کوچک بود دوباره بردم عوض کردم.جالب اینجاست که مادر از این خرید اینقدر خوشحال شده بود تا کتف بند رو دید گفت:دستتون درد نکنه.اتفاقا همین الان می خواستم به موبایل علی زنگ بزنم بگم سر راهش بخره.غافل از این که به موبایل من زنگ زدن و گفتن موبایل علی اینجا جا مونده!خلاصه شنبه شب هم بردیمشون فرودگاه و تا ساعت ۴:۱۵ اونجا بودیم.

وااااای مردم اینقدر حرف مفت گفتم.تمام زندگیم رو این بحث تحت الشعاع خودش قرار داده.توی این دو سال ازدواجم هیچ وقت به اندزه این چند وقت نا آروم نبودم.دیروز تمام این حرفا رو با غر و بغض برای علی گفتم.اگه بودید میدید دیروز چکار کردم تو خونه! همتون بهم می خندید و می گفتید این همون سارای مهرتابانه؟؟؟؟؟؟؟ توی تنهایی همش برای خودم تکرار می کنم.تمام خونه ام پر شده از انرژی منفی.اون روز تو حموم اینقدر با یه نفر تو ذهن خودم درگیر بود تا جایی که کار کشید به گیس و گیس کشی و اومدن ما رو از هم جدا کنن(همه اینا تو ذهنم اتفاق افتاد ها) یه دفعه دیدم یه چیزی محکم خورد تو مغزم.تا یه دقیقه گیج بودم.بعد بالای سرم رو دیدم.که سر دوش منفجر شده! فکر کنم از شدت انرژی منفی ای بود که توی حموم جمع شده بود.چکار کنم؟اعصابم از این جور برنامه ها حتی حتی اگه از طرف مامان و خواهر خودم باشه بهم میریزه.وقتی می بینم خوبی هایی که من برای دلم می کنم تبدیل به رقابت برای کسب توجه از مادرشوهر بشه حالم بهم می خوره! وقتی می بینم یه نفر قراره با چاپلوسی خودش رو توی دلها جا کنه(چون گویا برادر قلق مادرش رو لو داده) بهم می ریزم.می دونید روابط خانوادگی ما مثل یه زنجیر شده که نمیشه باز یا شلش کرد.اگه بخوام بازش کنم چشمم رو روی تموم خوبیهاشون بستم و لطفهای پدر و نادیده گرفتم و همه زنجیر پاره میشه و دیگه همه چی تمومه.و اگر بخوام شلش کنم عشقم عذاب میکشه.دیروز توی دو سه ساعت تنهایی با خودم تصمیم گرفتم چشم ببندم .احساس می کنم،درسته علی پابه پامه و به تمام حرفام که نه غر غرهام گوش میده ،اما آرامشش مختل شده.کلافه است تو خودش میریزه.نمی دونه چی بگه و چکار کنه.کاش برادرش یک اپسیلون به علی رفته بود.همه چیز حل بود.قسم می خورم حل بود.دیشب قیمه پختم جاتون خالی خیلی خوب شد.اولین قاشق رو که گذاشتم دهنم یاد الف افتادم که تنهاست و شام نداره.به علی اولش نگفتم.شروع کردم به بد و بیراه گفتن پشت سرش تا حواسم پرت شه،دیدم نمیشه.به علی گفتم بهش زنگ بزن اگه شام نخورده براش بکشم،ببر.لعنت به این دل.لعنت!

تمام اینا رو گفتم که ناآرومی هام و دغدغه های این چند روز رو همین جا دفن کنم و به سمت شادی برم. دعا کنید برام تا بتونم این خاطرات رو تکرار نکنم و به زندگیم در کنار علی،به کارم و به درسم برسم. پس پیش به سوی شادی و پست شاد.دعا کنید.

*ببخش علی.تو رو خدا ببخش.چشمات از دیشب تا حالا از جلوی چشمام کنار نمیره.

*شما ها هم ببخشید که وقتتون رو به خاطر خوندن این پست گرفتم.می بوسمتون و براتون خانواده ای شاد و تنی سالم و زندگی به کام و جیب پر پول از خدا میخوام.

نوشته شده توسط سارا در 12:55 PM | | لینک به این مطلب
" by pagerank"
>