تبليغاتX
مهر تابان
دوشنبه 30 دی1387
سی و نهم

زندگی ما از دیدگاه علمی

روزی که می خواستم برای ارشد ۸۵ ثبت نام کنم،هیچ امیدی به قبولی نداشتم.بیشتر برای یک تجربه شرکت کردم و برای سال بعد یعنی ۸۶ در حال برنامه ریزی بودم.اون روزا یه کلاس بسیار بسیار عالی از نوع شیمی آلی!در یکی از موسسات معروف برگزار می شد.من و دوستم که همکار بودیم البته در دو قسمت جداگانه با هم از کارخونه مرخصی می گرفتیم و می رفتیم کلاس و بعد سارای زورو ساعت ۸ شب ایشون رو به خونه شون می رسوند.(هر چند بعد از رفتن از شرکت فکر کنم اینققققققققدر بد بودم دیگه بهم زنگ نزد!)بگذریم.فکر کنم اواخر دی ماه ۸۴ یا اوایل بهمن بود که دفترچه های آزاد اومد.علی دقیقا توی اون یه هفته یا ده روز مهلت ثبت نام تهران نبود.قبل از اون تمام حرفهای من و این آقا در پیگیری کارهای ارشد بود و کلاس ها و جزواتی که من از دوستام برای ایشون در راه رضای خدا ! تهیه می کردم و بس.یکی از آخرین روزای مهلت ثبت نام بود که سیمین****** بهم گفت:سارا آقای ........(همون علی فعلی)زنگ زده و برای ارشد پرس و جو کرده.اونجا هم انگار به پست دسترسی نداره و دفترچه گیرش نیومده و گفته از خانم ....بپرسید تا کی مهلت داره .حالا سارا تو اگه برای خودت گرفتی برای اونم بگیر.خوب کار سختی نبود.منم که آخر معرفت! دفترچه رو براش گرفتم .روز بعد سیمین گفت:سارا حالا هر وقت برای خودت پست کردی برای اونم پست کن دیگه.گفتم مشکلی نیست اما مدارکش رو ندارم که.گفت عیب نداره من می گم با مامانش هماهنگ کنه و بیاره دم خونه تون.بعد زنگ زد به علی و علی هم گفته بود مامان گفتن هر وقت خانوم ... خونه بودن به من یه زنگ بزنن تا من براشون ببرم!!علی هم شماره خونه شون رو داده بود به سیمین که بده به من تا با مامان هماهنگ کنم.هر چند خود ایشون باید به من زنگ می زدن اما تصور من این بود که شاید دیدن درست نیست یا من خوشم نیاد که شماره ام رو بدم! خلاصه یک روز کامل با خودم کلنجار رفتم که چه جوری خونه شون زنگ بزنم.۴ شنبه بود و فرداش یعنی ۵ شنبه روز آخر ثبت نام.با هزار بدبختی علیرغم میل باطنی یه روز از سر کار به مامانش زنگ زدم و ازش خواستم مدارک علی رو بیاره و ایشون هم گفتن امروز بعد از ظهر میارم.خلاصه بعد از ظهر شد و مامان و دوستشون اومدن در خونه ما.الی (خواهرم)از روی فضولی بالفطره که داره از توی آیفون در حال دید زدن و استراق سمع بوده که می شنوه دوست مامان علی که جیگر همه از فضولی هاش خونه از مامان علی می پرسه:اینجا مال خودشونه؟؟؟(یه چیز جالب این که ما خونه هامون بر حسب اتفاق یه خیابون با هم فاصله داشت!و مهمتر از اون اینکه علی توی عروسی سیمین که ۱۰ روز قبلش بود من و مامانش رو بهم معرفی کرده بود و من یواشکی بابایی گل رو از دور دید زده بودم!!!و علی همونجا توی عروسی بهم گفت اگه میشه فردا برای پاتختی  با مامان هماهنگ کنید با مامان برید!!چون مامان تنها اند و کسی  رو اونجا نمی شناسن.و من هم با اجازه بزرگترها با ایشون هماهنگ کردم و در راه رفت و برگشت و مهمونی با هم بودیم.)القصه من رفتم دم در .فکر کنید خواب بودم و با زنگ در از خواب پریدم و با همون وضع لباس و قیافه رفتم دم در مدارک رو ازشون گرفتم.اون شب وقتی داشتم دفترچه علی رو پر می کردم،دل تو دلم نبود.دعا می کردم خدایا قبول بشه اگه نشه فکر می کنه دست من براش خیریت نداشته و هزار فکر مسخره و بچه گانه دیگه.حالا فکر کنید مدارک رو میز بود و من داشتم می نوشتم که بابا اومد جلو و همین طور که خودش رو بی تفاوت نشون می داد عکس علی رو دید و گفت:اون همکارت که می خواست ارشد شرکت کنه ایشونه.گفتم :بله.اخماش رو کرد تو هم گفت حالا چرا تو؟؟؟؟گفتم من چی؟؟؟گفت تو چرا داری براش پر میکنی؟حالا قشنگ معلوم بود داره فیلم بازی میکنه و مثلا می خواد به من بگه که هنوز رو من حساسه و حواسش به منه!آخرش نتونست خودش رو کنترل کنه و برگشت گفت:خوش تیپ هم که هست!و بعد از اتاق رفت!مامانم هم طبق معمول فقط به انتهای هر چی نگاه می کرد و می گفت:این پسر یه فکرایی داره حالا ببین من کی گفتم.و کلی من حرص می خوردم.خلاصه فرداش من رفتم و بعد از ۴ ساعت توی صف ایستادن و همین طور که آیت الکرسی و دعا می خوندم جفت دفترچه ها رو پست کردم و خوشحال و شاد و خندان اومدم خونه.هنوز فیش جفتمون رو دارم!!!!!!

این خاطره تاثیر عجیبی توی زندگی من داشت.شب عقدمون یعنی اول شهریور(شب عروسیمون نه ها) وقتی همه داشتن بوق زنان ماشین عروس داماد رو که من و علی توش نشسته بودیم بدرقه می کردن،موبایل علی زنگ زد.دقیقا ساعت ۱۲ شب بود.دوستش بود و یه خبر خوب براش داشت و اون قبولی توی کارشناسی ارشد و رشته ای بود که علی آرزوش رو داشت!بلند ترین جیغ زندگیم رو شب عقدم با شنیدن این خبر توی ماشین زدم.تمام اون شب از خوشحالی خوابم نبرد.علی ساعت ۵ صبح باید می رفت شهرستان.ساعت ۸ زنگ زد و گفت:سارا تو هم که قبول شدی.گفتم اذیت نکن علی .گفت به خدا.روزنامه گرفتم.اسمت توی روزنامه هست و اونجا بود که فهمیدم در رحمت الهی از بعد ازعقدمون به روی ما بازتر شده و خوشبختی در انتظار ماست.

روی دیگر سکه این رحمت الهی که هنوز که هنوزست دست از سر کچل ما برنداشته،توام شدن تمام خاطرات ما با درس توی این دو سال بوده.آقا همین دیشب بود که علی جانمان می گفت :سارا اگه این درس رو قبول نشم میرم انصراف میدم.و سارا جان به سبک جکی جان به هوا پرواز کرد و باز به سبک ایشون با جفت پا به سمت علی حمله ور شد که مگه ما مسخره ایم که این همه درس خوندیم و تمام زندگی دو ساله مون درگیر این درسای لعنتی بودیم الان ترم آخری به این نتیجه رسیدی.فکر کنید،۵ روز بعد ازعروسی امتحانات ترم اول ما شروع شد و ما توی ماه عسل هر شب تا ۵ صبح در حال درس خوندن بودیم و اون دوران کتابامون رو بیشتر دیدیم تا همدیگر رو.بعد از اون اولین عیدمون که بدترین عید زندگی من به خاطر خاطرات خوشی که مامان و برادر علی برام رقم زدن باز توام با درس بود.شاید جفتمون خیلی بچه های درس خونی نباشیم اما استرس درس رو همیشه داشتیم.چه تو مهمونی چه مسافرت و ......خلاصه هنوز این رحمت الهی عزیز حالا حالاها با ما همراهه.البته من تئوری هام رو تموم کردم نیست از علی زرنگترماما سر پروژه ام علی حالم رو جا میاره و مطمئنا زودتر تموم می کنه.البته من اولتیماتوم بهش دادم که خدای من اون خداست تو زودتر تموم کنی!(قربونش برم من)

ولی خدایی الان هم که یک ساله که امتحاناتم تموم شده هنوز هر ترم استرس امتحانات علی رو دارم.همین دیشب تا ساعت ۳ نصفه شب داشتم توی حل کردن تمرینات بهش کمک می کردم.ترم پیش برای سمینار من با علی دو شبه ۱۴۰ صفحه سمینار پاکنویس کردیم.خلاصه دست به دست هم قرار دو تا مدرک بگیریم و بذاریم لب کوزه و ...........

****(یک تو ضیح ضروری:سیمین در حال حاضر بهترین و مهربونترین دوست منه که از من ۶ سال و از علی ۴ سال بزرگتر و در جریان علاقمندی ما نقش مهمی داشت و زمان اتفاق افتادن این جریانات در حال برگزاری جشن عروسی بود و الان ۲ تا پسر داره!!)

*یک خبر:یک شنبه هفته پیش مسافران از u*s*a برگشتن و چشممون روشن شد و اعصاب بنده هم که چند وقتی بود ورزش نکرده بود توسط مادرشوهر عزیزتر از جان یه ایروبیکی انجام داد.فکرکن روز عاشورا به سان یک کوزت یک خونه ۲۶۰ متری رو به همراه کمک های علی تمیز کردم.حتی شب اومدنشون برای ناهار فرداشون قورمه سبزی درست کردم و آماده گذاشتم.روی میز توی گلدون دوتا دسته گل گذاشتم.شیرینی و شکلات توی ظرفها ریختم.خونه عین گل شده بود.خود مادرشوهرم ازم می پرسید چکار کردی گازم اینقدر نو شده!!!یا سنگ حموم چقدر سفید شده!!!(آقای مهندس علی سابیده بود).جالب اینجاست وقتی جفتمون مثل دو کارگر انجام وظیفه می کردیم،برادرشوهر می گفت:چه خبره؟نکنه قراره سوغاتی های توپ تری نصیب شما بشه!!!!!!!با تمام این اوصاف اونوقت مادرشوهر.........عیب نداره.باز هم اگه بره من به خاطر بابا و علی هر کار از دستم برمیاد میکنم.

**شاد باشید.خیلی خیلی خیلی.و هر حاجتی دارید امیدوارم هر چی زودتر حاجتتون برآورده بشه.

نوشته شده توسط سارا در 11:20 AM | | لینک به این مطلب
یکشنبه 15 دی1387
برگ سی و هشتم

امروز شروعی دیگر است

شروعی از جنس لطف الهی که آغازگرش تو بودی.توی مهربان من.تویی که حاجتم را به لطف پروردگار برآورده کردی.راستش را بگو!می دانستی که حاجتم تویی؟؟؟؟؟؟

 از وقتی عشقت در وجودم جرقه زد هر بار که از کنارم می گذشتی تپش قلبم خبر از پیدایش احساس جدیدی در وجودم را میداد.احساسی که ابتدا و انتهایش تو بودی.

یادت می آید؟شبی که تا ساعت ۸ در آزمایشگاه مشغول کار بودم؟شبی که دستم سوخت! سیمین وارد آزمایشگاه که شد و من را در آن وضعیت دید به تو زنگ زد و گفت:آقای..... یه پماد سوختگی از کشوی من برای سارا بفرست و تو به بهانه نبودن کارگر خودت آن را آوردی و سیمین زرنگ تر از تو به بیرون آزمایشگاه دوید تا تو بهانه ای برای آمدن به آزمایشگاه نداشته باشی.و من در دل هر چه فحش قشنگ بلد بودم در حالی که دستم می سوخت نثارش کردم ، که چرا مانع دیدار ما شد! اما غافل از این بود که تو یک پماد بهتر ! پیدا می کنی و آن زمان که من با بی میلی و ناراحتی از نیامدن تو پماد را به دستم می زدم،تو دوباره به سمت آزمایشگاه آمدی و با هیجان همیشگی ات وارد آزمایشگاه شدی و با آن صدای مهربان و گرم و دوست داشتنی ات گفتی:سلاممممممممممممممم. یکی دیگه پیدا کردم که بهتر از اون یکیه.وای خانوم ....... دستتون چی شده؟؟؟؟ اینجا چه خبر شده.چقدر زمین چسببببناکه!مواظب باشید تو رو خدا و من توضیح می دادم که دستگاه فوران کرد و مواد داخلش به اطراف پاشید و سیمین فحش ها بود که در دل به من و تو میداد.                                                                                                                                                فردای آن روز به بهانه پس دادن پماد!این من بودم که به واحد شما آمدم و گفتم :ممنون آقای .....پماد خیلی خیلی خوبی بود.دستم خوب خوب شد.و تو می گفتی و می گفتی.با آن صدای مهبانت.اما من چیزی نمی شنیدم و غرق در این فکر بودم که رنگ چشمانت چه شاهکاری بوده از خدای مهربان و حقیقتا چه معجزه ای داشت این رنگ زیبا.

آن روز از پماد خیلی تعریف کردم!اما تو بعد از ازدواج گفتی:سارا پماد خیلی خوبی بود.نه؟من گفتم:آره.خیلی توپ بود.و تو گفتی :کلک اگه استفاده کرده بودی پس چرا درش پلمب بود؟؟؟؟؟؟

از این خاطرات زیاد  داریم مهربانم.بگذریم.

هنوز چند صباحی از روزهای خوش طعم گرمای وجودم با عشق تو نگذشته بود که تو در حیاط کارخانه از من خواستگاری کردی.نمی دانم چرا هر وقت یاد آن لحظه می افتم،فقط گردش حیاط کارخانه به دور سرم تداعی می شود و صدای بنیامین که می خواند :دنیا دیگه مثل تو نداره ..........نداره نمی تونه بیاره...............که از بلند گوی کارخانه پخش می شد در گوشم زنگ می زند.آن روز شروع فصل جدید عاشقی من بود.روزی که شعله عشقت در وجودم زبانه کشید و پس از ۱۰ ماه و ۴ روز زیر یک سقف همنفس شدیم.۱۰ ماه و ۴ روزی که هر روز بیش از روز پیش برای زیر یک سقف ودن با تو روز شماری می کردم و امروز دو سال است که روزهای خوش با تو بودن زیر یک سقف را می شمارم و هر روز خدا را از این احساس زیبا که حاصل گرمی نفس هایت است ،شاکرم و هر لحظه که نگاهم به چشمانت می افتد در دل می خوانم:    

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید 

 وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید 

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

 چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی   

یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود  

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود 

 من بودم و چشمان تو ،نه آتشی و  نه گلی  

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

امروز ۱۴ دی سالگرد شروع با هم بودن ماست.شروع آغاز دیگ از نوع با تو بودن و در کنار تو بودن.

مهربانم،هدیه من در این روز به تو تمامی لحظات زندگی ام و تک تک نفس هایم.چرا که بی تو نه لحظات برایم معنا دارد و نه نفس کشیدن برایم باارزش است.

*مهمانی کوچولوی ما ۵ شنبه با ناز بانو و الف به مناسبت سالگرد ازدواجمون بود که در دیدنیها برگزار کردیم.خدا رو شکر خوش گذشت و نازبانو راحت بود.دو شمعدان سنگ کاری شده کوچولو و یک کارت پستال با نوشته ای به خط خود نازبانو هدیه اونا بود . هر چند من خیلی شرمنده شدم.چون اولین کادو را ما باید به اونا می دادیم.دیشب هم به تمام جاهایی که از اول ازدواجمان از آنجا خاطره داشتیم و خیلی وقت بود که نرفته بودیم،رفتیم.پیتزا ناپولی و دربند و امامزاده صالح.مهمونی اصلی هم موکول میشه به بعد از تاسوعا عاشورا و برگشت مامان اینا از آمریکا*.

و

و

چند عکس :

شمعدان ها:

http://xs.to/xs.php?h=xs435&d=09010&f=1713.jpg

کارت پستال:

http://xs.to/xs.php?h=xs435&d=09010&f=2554.jpg

http://xs.to/xs.php?h=xs435&d=09010&f=3563.jpg

و اینم یک هنر نمایی از بنده و یک پیتزای......:

http://xs.to/xs.php?h=xs435&d=09010&f=4636.jpg

*برای همتون از ته دل دعا می کنم و از خدا می خوام توی این شبها همه خواسته هاتون رو برآورده کنه.شاد باشید و خوش بگذرونید.

نوشته شده توسط سارا در 11:57 PM | | لینک به این مطلب
سه شنبه 10 دی1387
برگ سی و هفتم

این من هستم .یک سارای ......

یه چیزی مثل خوره تو مغزم افتاده.بهش خیلی فکر می کنم و وقتی به نتیجه اش می رسم قاطی می کنم و اعصابم داغون میشه.قضیه از این قراره که :

می تونم بگم یه جورایی از بچگی نماز می خوندم.از نه سالگی نه ها...اما در کل از ۱۲-۱۳ سالگی نماز می خوندم.دست و پا شکسته.گاهی اوقات قضا میشد.اما خودم رو ملزم می کردم اگه ساعت ۲ نصفه شب هم بود قضاش رو بخونم.تا رفتم دبیرستان.اونجا نمی دونم چی شد با این که شیطون بودم و سر و گوشم می جنبید اما نمازم رو جدی تر می خوندم.یا حتما همه روزه هام رو می گرفتم.نمی خوام جانماز آب بکشم ها.اما مقید بودم.حس خوبی بهم دست می داد وقتی نماز می خوندم .با این حال باز قضا شدن نمازم اجتناب ناپذیر بود.تا نزدیک کنکور شد.یادمه پیش دانشگاهی بودم که یه معلم معارف یا بینش اسلامی (اسم درسش یادم نیست) داشتیم.یه بار برامون یه نوار گذاشت که داستان کلیش این بود:یه آقای دکتر پولداری دوران جنگ بوده یا هر زمان دیگه ای نمی دونم اما بنا به دلایلی با اتوبوس راهی جایی بوده.دم اذان که میشه میره به راننده التماس میکنه که تو رو خدا نگه دار نمازم رو بخونم.هر چی راننده میگه صبر کنید دو ساعت دیگه نگه می دارم و .... گوشش بدهکار نبوده و التماس وار از راننده میخواد که نگه داره.راننده نگه میداره اون با کلی عذر خواهی از مسافران پیاده میشه و نمازش رو میخونه.بعد از سوار شدن وقتی همه متعجب از این التماس ها ازش میپرسن جریان چیه اون تعریف میکنه که:از سال ۴۸-۴۹ تمام زندگیش رو میفروشه و راهی امریکا میشه تا توی یک امتحان تخصصی مربوط به یک دانشگاه که هر چند سال یکبار برگزار میشده و اونایی که قبول میشدن رو بورس می کرده شرکت کنه.برای این کار باید بعد از رسیدن به شهر مقصد،برای دادن امتحان ،راهی یه شهر دیگه بشه (با ماشین) که دانشگاه در اونجا واقع بوده.فاصله زمانی رسیدنش به فرودگاه تا برگزاری امتحانش  ۶-۷ ساعت بوده و فاصله اون دو تا شهر ۳-۲ ساعت.خلاصه بعد از رسیدن به فرودگاه سریع سوار یه مینی بوس میشه و راهی اون شهر میشه.بعد از یه ساعت ماشین توی بیابون خراب میشه و راننده و بقیه مسافرها هر کار می کنن ،کاری از دستشون برنمیاد و چون اونجا جاده متروکی بوده هیچ ماشینی هم از اونجا رد نمیشده.این آقای دکتر هم مستاصل و پریشان از اینکه اگه از امتحان جا بمونه تمام برنامه های زندگیش مختل میشه و پولی هم نداره که بتونه دوباره بیاد ایران و از اول شروع کنه،چون هر چی داشته رو فروخته بوده تا مخارج سفر و اقامتش رو تامین کنه ،با خودش کلنجار می رفته که امید اول و آخرش که خدای مهربونش توی ذهنش میاد و رو به آسمون می کنه و میگه : خدایا کمکم کن از این مخمصه نجات پیدا کنم.از تو روسیاهم اما به تو و امام زمانت قول میدم اگر از این مهلکه نجات پیدا کنم نمازم رو حتی در بدترین شرایط اول وقت می خونم.قول میدم. همیطور مشغول راز و نیاز با خدای خودش بوده که صدای های و هوی مسافرها رو میشنوه که دارن میگن یه ماشین داره از دور میاد.اون ماشین میاد و نمی تونه کاری بکنه و میره.بعد از نیم ساعت یه ماشین میاد که انگار یه بومی توش بوده.به اینا میرسه و نگه می داره و ازشون میپرسه چی شده و راننده میگه که ماشینمون مشکل پیدا کرده.اون آقا هم نگاهی به ماشین میندازه و دستی به موتور میزنه و به راننده میگه استارت بزن و راننده استارت میزنه و ماشین روشن میشه و همه خوشحال و شاد از اون آقا تشکر می کنن.و آقای دکتر هم از خوشحالی برق شادی توی چشماش می افته میره بالا سوار ماشین میشه و سرجاش می شینه که میبینه اون مرد هم داخل ماشین میشه و از بین همه مسافرها رو به آقای دکتر میکنه و میگه:اون قولی که به خدا و امام زمانت دادی یادت نره........................و اون آقای دکتر هم هاج و واج از اینکه چه اتفاقی افتاده و................................................................ خلاصه به امتحانش میرسه و با بهترین نمره قبول میشه و درسش را تا مدارج عالی ادامه میده و برمی گرده.اما قولش رو هیچ وقت از یاد نمی بره.

 این داستان رو نگفتم که یه بحثی راه بندازم و به این نتیجه برسم که این داستان راست بوده یا دروغ. هر چی بود اون زمان خیلی روی من تاثیر گذار بود.طوری که تا یک سال و نیم هنوز اذان نگفته جانماز من پهن بود.بعد از قبولی توی دانشگاه باز شدم همون سارای قبلی (متاسفانه) و باز نماز قضا و ادای نماز قضا و مثلا خوندن نماز ظهر با الله اکبر اذان مغرب! و ............تا رفتم سر کار.خدایی دیگه سهل انگاریم توی این قضیه کم شده بود.چون نوع کارم طوری بود که همه چیزم افتاده بود روی نظم.قاعدتا نماز خوندنم از این قضیه مستثنی نبود.تا ازدواج کردم.خدار و شکر علی هم با توجه به این که خانواده اش اصلا مذهبی نبودن و به حجاب و این جور حرفا خیلی اعتقاد نداشتن،نماز و روزه هاش سر وقت بود.تا جایی که می تونم بگم علی تنها فرد زیر سی سالیه که توی کل خانوادشون نماز می خونه.اما مشکل من از همین جا شروع میشه که هر دوی ما بعد از ازدواج توی این قضیه سست شدیم.نه که بگم نمازمون قطع شده ها.نه.اما آمار نماز قضام رفته بالا.به خدا نمی خوام بگم :واااای مهمترین رکن دین نمازه.هر کی نخونه جاش تو جهنمه.هر کی نخونه آدم بدیه.هر کی بخونه تو بهشت میره حتی اگه توی این دنیا هر کار که دلش می خواسته کرده و.....چون نگاه من به نماز این بوده:یه فرصت برای گرفتن انرژی و به تبع اون یه آرامش که هدیه خداست به من.همین .و خیلی از نعمتهای زندگیم رو مدیون همین ارتباطی هستم که با خدا داشتم و امیدوارم باز داشته باشم.واقعا چند مورد معجزه دیدم که میگم براتون.درسته که گاهی اوقات نیازم برای حرف زدن با خدا بیشتر می شد و همون قضیه پیش می اومد که چون از خدا چیزی میخوام بیشتر متوجه اون باشم.خوب اینم یه انگیزه است .اما باز هم باید بگم متاسفانه حتی این حس هم در من از بین رفته.دیگه اینطوری نیست وقتی یه چیز فوری می خوام دست به کار بشم دعا بخونم و نماز و قرآن و.........توجیهم اینه:وقت ندارم.از سر کار میرسم خونه خسته ام.خدا می بخشه.خدا که به نماز من احتیاج نداره.زبونی همه چیز رو میگم.یا حتی وقتی میخوام نماز بخونم،اینقدر نمازم رو تند میخونم و توجیهم اینه:نباید خیلی مزاحم خدا شد،خدا سرش شلوغه باید سریع حرفام رو باهش بزنم!خوب اینا همه از توجیهاتیه که با هزار قدرت عقل بیان میشه.نمی دونم اما دعای اول و آخرم شده کمک خداوند برای از بین رفتن سستی اراده من توی انجام نه تنها نماز،تمام امور.و این سستی اراده همون نتیجه ایه که در بالا گفتم داغونم کرده.

*از اونجا که توی بهترین شرایط زندگی همیشه باید یه سری فکر و خیال داشته باشی این پست رو نوشتم که بگم وقتی خوشحال و شاد و خندانم همچین فکرهایی هم دارم که خوشحال و شاد و خندان بودنم و کنترل کنه.اینم لطف خداست می دونم.

*به مناسبتی الف و نازبانو رو ۵شنبه شام دعوت کردیم.البته یک رستوران که قطعی نیست.شاید دیدنیها.شاید...نمی دونم یه جای دیگه.امروز باید به خانوم زنگ بزنم و مراتب دعوت رسمی رو خدمتشون اعلام کنم.پیشنهادات در مورد مکان برگزاری مراسم پذیرفته می شود.

*خدای مهربون به من یک اراده محکم،به مجی یک ماشین و به بقیه دوستام دل خوش و تن سالم و جیبی پر پول عنایت کن و  همه حاجاتشون را برآوده کن.ضمنا کمک کن تا کار بد دیشب علی جان رو هم فراموش کنم.الان یادم افتاد.اگه خودش بذاره شاید ۲۴ ساعت باهاش قهر کنم.هنوز تصمیم قطعی نگرفتم.باید فکر کنم.

نوشته شده توسط سارا در 10:40 AM | | لینک به این مطلب
دوشنبه 2 دی1387
برگ سی و ششم

عاشقانه های امروزم تقدیم به تو

یادت می آید؟زمانی که کودکی بیش نبودم؟در اوج کودکی وقتی با تمام وجود نیازمندم دستان پر مهرت بودم؟۳ سالگی ام را می گویم.آن سالهاکه جنگ بود و آه و نفرین.روزهایی که وقتی در ذهنم تداعی می شود همیشه ابری است و مه آلود.تو سرباز بودی.یک سرباز اجباری نه داوطلبانه!آن روزها در خانه پدر بزرگ چه بر من و فرشته(مامان) می گذشت.روزهایی که سرشار بود از نگاه ترحم آمیز اطرافیان با چشمانی مضطرب و نگران که شاید این دفعه نیاید!وای که چه کشید فرشته وقتی ۴۰ روز از تو خبری نبود.وای که چه می کشید فرشته وقتی گرمی صدایت را روزها نمی شنید و منتظر، چشم به تلفن می دوخت تا که شاید زنگ بزنی و چه می کشید وقتی با زنگ تلفن به سمت آن هجوم می آورد،ولی تو نبودی! آن روزها من بی قید و سبکبال در کوچه با بچه ها بازی می کردم. می خندیدم و می دویدم رها از دلتنگی مادر.اما وقتی دست یکی از همبازی هایم را در دست گرم پدرش می دیدم،وقتی یکی از همبازی هایم را در آغوش پدرش شاد و خندان می دیدم و یا خوراکی و اسباب بازی های رنگارنگی که شوهرخاله برای بچه هایش می گرفت و خاله ترحم آمیز به من هم می داد!این من بودم که درد نبودت را با تمام وجود حس می کردم و با چشمانی گریان و فریادهایی ناله وار به آغوش فرشته پناه می بردم و تو را می خواستم و  فریاد می زدم:من بابا رو می خوام.همین الان .... کودک بودم اما مهرت نمی گذاشت که نیازمندت نباشم.  

یادت می آید؟زمانی که از آن خط مقدم لعنتی برمی گشتی؟جایی که وقتی خاطراتش را می گویی مو بر اندام سیخ می کند! یادت می آید شگرد اعلام برگشتت چه بود؟من می گویم.صدای گربه با آهنگ مییییییییو میییییییییییو از پشت در،نوید برگشتنت بود.تو بودی و چه لذتی می بردی وقتی دیوانه وار از هر جای خانه با صدای فریاد بابا بابا بابا به سمت در هجوم می آوردم،در را برایت باز می کردم و خود را در آغوشت رها می کردم.آن لحظه ها را خوب به خاطر دارم.انگار همین دیروز بود.لذت آن لحظه ها را با تمام لذتهای دنیا عوض نمی کنم.اما،اما چه تلخ بود وقتی آهنگ صدای گربه ای را می شنیدم و با همان فریادها به سمت در می آمدم،اما تو را نمی دیدم.چه تلخ بود برای همه وقتی به من میگفتند :سارا بابا نیست که یه پیشی داره از پشت در رد میشه،اما من می گفتم:نهههههههههه،باباست می دونم،الان می بینید،اما بعد از باز کردن در ،گریه من بود و بغض همه.

آن روزها با تمام سختی هاش تموم شد.اما قسم می خورم و ایمان دارم که عشق دیوانه وار من به تو بود که تو رو هر بار صحیح و سالم به خونه می رساند.قسم می خورم که خدا به من رحم می کرد که تو را صدها بار از یک قدمی خطر،معجزه وار نجات می داد.۵ ساله بودم که تو برگشتی و پس از آن وقتی رنجیده از لمس زمین،با پاها و دستهای خراشیده به آغوش مهربانت پناه می آوردم،یک بوسه،فقط و فقط یک بوسه مرهمی بود بر تمام دردهایم اما بزرگتر که شدم آغوشت پناهی بود برای دل خراشیده ام و بوسه ات مرهمی بر قلب زخمی ام.

وای که بابا تو چه مهربان و بزرگ منشی . آسمانی بودن عشقت را با تمام وجودم حس می کنم.قسم می خورم که عشقت به من آسمانی است.می دانی چرا این قدر مطمئنم؟یادت می آید؟وقتی اولین خواستگار رسمی با آن موقعیت خوب به خانه ما آمد و پس از چندین بار رفت و آمد و سکوت تو،از تو خواستم که سکوتت را بشکنی و نظر نهایی ات را بگویی و تو گفتی:من مطمئنم خوشبختی تو جای دیگریست اما اگر این مرد،مرد ایده آل توست من حرفی ندارم.ولی بعد از ازدواجت حضورم در زندگی تو کمرنگ می شود.این جمله مثل پتکی توی سرم خورد.قلبم یخ زد و دیگر هیچ چیز راجع به ازدواج نگفتم.نظرت و آرامش قلبی ات در ازدواج برایم مهم بودکه حتی وقتی عشق علی به وجودم تابید،با آنکه عاشقانه منتظر ابراز علاقه اش بودم،اما در جواب خواستگاری اش گفتم:......................................

می دانم اگر عشق آسمانی پدری ات نبود نمی توانستی حس کنی خوشبختی من در خانه علی است.مردی که فقط پس از یک جلسه آشنایی در موردش گفتی:فقط این مرد می تواند تو را خوشبخت کند.

و امروز اگر عشق علی در رگهایم جاریست اما عشق تو را در تک تک سلولهای بدنم حس می کنم و ایمان دارم عشق به علی یک هدیه الهی است و عشق به تو ،یک عشق آسمانی.

و امروز بهانه ایست برای یادآوری خاطرات کودکی ام با تو و نوشتن عاشقانه هایم برای تو ،به مناسبت تولد تو.تولدت مبارک.از خدا عاجزانه می خواهم،التماسش میکنم و قسمش می دهم تا زمانی که زنده ام هر سال جشن تولدت را برپا کنیم یک نفس را بدون حضور تو تجربه نکنم.آمین.

* پی نوشتی نمی نویسم تا این پست فقط و فقط برای بابا بمونه.فقط باز هم دعا میکنم براتون شاد و خندان باشید و خوش بگذرونید

 

نوشته شده توسط سارا در 12:19 PM | | لینک به این مطلب
" by pagerank"
>