تبليغاتX
مهر تابان
سه شنبه 15 بهمن1387
برگ چهلم

روزهای خوب من

یکشنبه دو هفته پیش بود.برای رسیدگی به امور درسی و غیر درسی مرخصی بودم.قرار بود با نازی دوستم تا دانشگاه علم *و صنعت بریم تا در مورد آزمایشگاهها چند سوال بپرسم.با نازنین سر صدر قرار گذاشته بودم تا برم دنبالش.ساعت 12 قرار داشتیم.ساعت 11:45 من هنوز خونه بودم.درسته راه دوری نبود .اما حسابی دیرم شده بود.المیرا هم از اونجا که بسیار وقت شناسه توی همون گیر و دار زنگ زد.صداش می لرزید.گفت :سارا یه خوابی دیدم.گفتم:چی؟؟؟؟گفت:با هم سوریه بودیم.جایی گم شدیم و بعد رفتیم وارد یه جایی شدیم که عین سالن بود.یه آقایی اونجا بود از اینا که کلاه سوریه ای می ذارن و ........................به اینجا که رسید گفتم الی جان من دیرمه بعدا با هم حرف می زنیم.گفت:باشه. خیلی برام مهم نبود چه خوابی دیده.نمی دونم چرا.اما حواسم رو نمی تونستم بهش متمرکز کنم.مثل خیلی از تعریف های خواهرانه که برای هم می کنیم تلقیش کردم و اصلا یک اپسیلون هم بهش توجه نکردم.بعد از ظهر وقتی برگشتم بهش زنگ زدم و الی باز اصرار داشت که باقیش رو بگه.گفتم:خوب بگو. گفت:از اون آقاهه پرسیدم اینجا کجاست؟گفت:اینجا خونه امام علیه!بعد یه خرده توش گشتیم و دیدم یه جایی یه سری خرده وسایلی ریخته که انگار گم شده اند.از بین اونا یه کارت که شبیه کارت عروسی بود توجهم رو جلب کرد.وقتی بازش کردم اول متوجه امضاش شدم که نوشته بود:مهدی!!!بعد خوندمش و با هیجان توی خوابم گفتم:ساراااااا منو مکه دعوت کردن!!!!!!!و تو گفتی خوش به حالت.اما همه بهم می خندیدن و می گفتن مگه میشه ؟؟؟؟

با اینکه خواب عجیبی بود،اما از اونجا که من اعتقاداتم یه مقدار مشکل پیدا کرده خوابش برام عادی جلوه کرد و فقط و فقط به این جمله اکتفا کردم که خیره ان شا ا....شاید می خوای بری مکه.اون روزا حرف مکه رفتن مامان و بابا بود.فیش های من و المیرا مال امسال بود که بعد از قرعه کشی ها مثل اینکه نوبت فیشمون برای چند سال آینده در اومده بود.اما علی و مامان و باباش و مامان بابای من از سالهای قبل فیش داشتن.گفتم شاید بشه فیشت رو با علی عوض کنیم تا تو هم با مامان اینا بری.دیگه این قضیه به همین جا ختم شد و ادامه ندادیمش.باور کنید توی این دو هفته حتی یکبار هم بهش فکر نکردم.هفته پیش اعلام کردن که هر کسی فیش های قدیم بانک ملی رو برای مکه داره باید تا آخر 88 بره وگرنه باید صبر کنه تا در قرعه کشی شرکت کنه.علی هم می گفت برای من که فرقی نداره .فعلا وقتش نشده.حالا حالا ها هم نمیرم.باشه همون سالی که اسمت دراومد با هم میریم و .......قرار شد فیشش رو بدیم المیرا اگه قبول کردن اون با مامان اینا بره.تا چهار شنبه  عصر که مامان و بابا از سر کار یه راست اومدن خونه ما.روزنامه کیهان تمام شرایط و مدارک لازم برای ثبت نام رو نوشته بود.یک آن مامان چیزی رو خوند که من ماتم برد و اون اینکه چون علی فیش قدیم داشت می تونستم باهاش برم و چون بابا اینا هم فیش داشتن الی هم می تونست همراهشون بره!!!!!

باورتون میشه!خیلی خوشحال نشدم.چون علی خیلی خیلی قاطع گفته بود که حالا حالا ها نمیریم و باز اون شب هم گفت.تنها خوشحالیم برای المیرا بود.وقتی مامان بهش زنگ زد خیلی خوشحال شده بود.مامان بغض کرده بود و می گفت سارا می بینی بچه ام چقدر دلش پاکه!و واقعا هم همین طوره.هر چند بد اخلاق و هاپو میشه بعضی وقتها اما خیلی مهربونه.اتفاق جالب اینجا بود که با دو بار اصرار مامان اینا علی هم راضی شد که ما هم بریم.اصلا باورم نمیشه.اینقدر خوشحال شدم که نگو.دیگه از خوشحالی مامان اینا رو شام نگه داشتم و بابا هم رفت المیرا رو آورد.

به مامان بابای علی هم خبر دادیم و جمعه بابا رفت هممون رو دست جمعی ثبت نام کرد .آقا خلاصه ما رفتنی شدیم به مکه!اونم چه جوری با مامان باباهامون.جایی که توی خواب شبم هم نمی دیدیم به این زودیا برم.البته هنوز هم باورم نشده.یعنی میشه؟؟؟؟

*5شنبه یه اتفاق جالب و هیجان انگیز هم افتاد.اصلا تصمیم جدی برای رفتن سر یک قرار وبلاگی رو  نداشتم.قراری که شاید هیجان انگیز بود اما با توجه به مهمون بودن من و مهمون داشتن فردا ش برام سخت بود.وقتی دیدم علی هم میگه برو،تصمیم جدی گرفتم.قرارمون ساعت 4 بود.من ساعت 3:30 تصمیم گرفتم و ساعت 4 آماده شدم و ساعت 4:15 سر قرار بودم.قرار توی کافی شاپ جام جم بود.کدوم طبقه؟نمی دونستم.طرفهای قرار کی اند؟ گلی عزیزم و فاطی خاکی جون که تا اون روز ندیده بودمشون.یک دفعه با خودم گفتم:من چه خلی ام ها!چرا از بچه ها نپرسیدم چی می پوشن؟نشونه شون چیه؟یا کافی شاپ طبقه چندم قرار داریم.10 دقیقه پله ها رو بالا پایین کردم .دیدم خبری از هیچ محفل دوستانه چند نفری نیست.تلفن فاطی هم همراهم نبود.دیدم با این اوصاف هیچ راهی برای دسترسی به بچه ها ندارم.رفتم دم در که برم.اومدم به علی زنگ بزنم ببینم کجا ایستاده که 2 تا خانوم خوشگل رو دیدم که از ماشین پیاده شدن.گفتم پشت سرشون میرم .اگه خبر از روبوسی و .....بود،خودشونن.خلاصه با هیجان دنبالشون کردم.دیدم از پله ها رفتن بالا و رفتن طرف یه میز که دو تا خانوم ناز و یه نی نی ماه دورش نشسته بودن.دیگه تردید جایز نبود.رفتم جلو گفتم:فاطی خانوم؟؟ فاطی هم گفت:بله.گفتم :سلام.ساراام.بعد روبوسی و...........خیلی جمع صمیمانه ای بود.هر چند من توی اون جمع تا حدودی نا آشنا بودم اما حس خوبی داشتم.فاطی عزیز آب پرتقالی مهمونمون کرد که تا یه هفته مویتامین ث من تامین بود.خلاصه حسابی ما رو خجالت داد.عکس هاش هم که منو کشت از بس قشنگ بود.خلاصه اینقدر حس خوبی داشتم که پاک یادم رفته بود با علی 4:45 دم در قرار دارم.گرم گوش دادن بودم(اصولا من اکثر اوقات شنونده ام) که یه دفعه دیدم یک سر آشنا از راه پله ها نمایان شد و به دنبال کسی می گرده.دیدم علی خودمه.اونم منو دید و یه خنده بامزه ای بهم کرد و بدو بدو از پله ها رفت پایین.دیگه خیالم راحت شد و یه 20 دقیقه دیگه اونجا نشستم و بعد عذر خواهی کردم و ازشون خداحافظی کردم. خیلی مهربون بودن.اینقدر گرم بودن که انگار چند ساله با هم دوستیم.گلی جونم نیومده بود اما با سه تا از دوستای فاطمه آشنا شدم که به خوبی خودش بودن.ممنونم ازت فاطی مهربون به خاطر زحمتت و مهربونیات.

*جمعه مامان بابی علی رو دعوت کرده بودم.ناهار براشون دیزی درست کردم.یعنی همون آبگوشت خودمون رو توی ظرف سفالی توی فر گذاشتم.خیلی خوشمزه شده بود .جاتون خالی.شب هم براشون یه سینی از اون پیتزاها درست کردم و حسابی خوش گذشت.فکر نمی کردم صحبت های علی که دو هفته پیش با مامان انجام داده بود اینقدر روش تاثیر گذار بوده باشه.فعلا که اوضاع عالیه خدا رو شکر.

*هیچکدوم از وبلاگ های بلاگفا رو نمی تونم از اینجا باز کنم.خونه هم وقت نمی کنم بیام پیشتون.به خدا به فکر همتون هستم.در اسرع وقت بهتون سر می زنم.

*ان شا ا....شاد و سلامت باشید و خوش بگذرونید و حاجت هاتون رو از خدا بگیرید.


نوشته شده توسط سارا در 3:11 PM | | لینک به این مطلب
" by pagerank"
>