تا حالا شده برای خودت یه دل مشغولی درست کرده باشی و از انجامش لذت ببری بعد یه مدت بگذره نتونی بهش برسی و احساس خلاء کنی؟اون وقت چکار می کنی؟من چه کار می کنم؟؟؟هر وقت بهش فکر می کنم به خودم و اراده محکمم و برنامه ریزی دقیقم!توی انجام این جور کارها احسنت میگم!!همین.اینقدر از خودم خوشم میاد که خودم رو میشناسم و باز تصمیم های جدید می گیرم.نمی دونم از اعتماد به نفس موروثی هست که از خانواده پدری به ارث بردم یا از پشتکاریه که از شخص شخیص مامان بهم رسیده!خوب اینا رو گفتم تا مراتب شرمندگیم رو از به روز نکردن وبلاگ که یکی از اصلی ترین دلمشغولی هام شده و با برنامه ریزی دقیق بهش میرسم !!!و ۱۶ روزه که آپش نکردم اعلام کنم.اما گذشته از اراده ضعیف ،خونه تکونی و دانشگاه و خرید و مسافرت مزید به علت شد.جاتون خالی. سه روز کیش رفتیم و بسیار بسیار خوش گذروندیم.البته درستش این بود که خوش گذرونی ها رو با توجه به شرایط فعلی اعم از بیکاری و پایان نامه و خونه تکونی و درست نشدن وام کارخونه و غصه خوردن علی از این قضیه فراموش کنیم ها! اما مگه این پوست کلفت میذاره.جاتون خالی اونجا وقتی با علی سوار جت اسکی شدیم به قدری جیغ زدم که تا دو روز گلوم می سوخت.یه جورایی تمام تنش های این چند وقت رو خالی کردم.خیلی مفید و موثر واقع شد.ویتامین خریدم هم اومده بود پایین که اونجا تامینش کردم.البته بیشتر برای خونه خرید کردم تا خودم.هر چند دیروز به لطف همراهی های علی جون از ظهر تا شب تمامی خریدهای خودم رو انجام دادم و بعد از مدتها از یه خرید جانانه لذت بردم که این نوع خرید بی نظیر هم باز بر می گرده به پوست کلفت اینجانب و مغز شستشو شده ام که آینده ای بس سخت منتظرمون هست و من بی پروا این جوری ولخرجی می کنم.خدا کمکمون می کنه دیگه.مگه نه؟؟ از خونه تکونی بگم که فقط دوهفته است که داریم کمد تمیز می کنیم!نمی دونم چرا این آشغالا تمومی نداره.پریشب که عملا گریه ام گرفته بود.حالا فردا تازه علی جان قول دادن پنجره سه تا اتاق ها و پذیرایی و آشپزخونه رو تمیز کنن.هر چند می دونم صبح از ساعت ۹ باید بالای سرش بشینم و مراسم نوحه خونی و التماس و قربون صدقه را انجام بدم تا بیدار بشه.البته جدیدا یه روش تازه برای بیدار شدنش یاد گرفتم.یه شکلات مترو میارم بالای سرش و با آب و تاب می خورم و بهش میگم یه گاز دیگه مونده تا تموم بشه ها.واقعا معجزه رخ میده.علی با چشمای بسته میشینه و دهنش رو باز می کنه !!!!هنوز خوابه ها! حتی گاها دیده شد همین طور که دهنش باز و نشسته خر و پف هم میکنه.اینم یه جورشه دیگه!
*به یه شناخت جدید از خودم رسیدم و اون اینه که روحیه خوبی توی تحمل سختی های زندگی دارم.(همون پوست کلفت)اما نمی دونم چرا این تحمل رو در هضم حرفای مامان علی ندارم.البته جدیدا حدود ۹۹ درصد روابط حسنه و خوب شده ها.اما اون موقع ها رو میگم.مثلا بیکار شدنم رو می تونم تحمل کنم اما وقتی مامان علی بهم میگه بالای چشمت ابروئه میرم زیر سرم!چرا واقعا؟؟؟؟یه معما شدم برام.
*گل دختر و گل پسرش کیه؟؟؟؟؟؟؟اینم یکی دیگه از معما های مطرح شده در این روزهاست.سریعا خودت رو معرفی کن.البته خواهش می کنم.وگرنه این دفعه از فضولی میرم زیر سرم ها.
*امیدوارم روزای خوبی داشته باشید و آخرین هفته سال بهتون خوش بگذره.
*ضمنا جهت تداعی خاطرات اونم از نوع هفت سینی که متعلق به پارسال و سال قبلش هست، عکس هاش رو براتون میذارم.
*پارسال:
http://www.free2upload.com/img008/e784606w7wnz81pqcf.jpg
http://www.free2upload.com/img008/ji7o4k0uehwfu8qy39m.jpg
http://www.free2upload.com/img008/uf330lflpcg3qglnp19i.jpg
http://www.free2upload.com/img008/n8rr7z95vtiimci9y9d.jpg
*اینم مربوط به سال قبلش:



امروز یه روز تعطیل نا آرامیه.علی و باباش تو آشپزخونه با درل افتادن به جون کابینت ها تا نقشه شومشون که همانا نصب آبگرمکن در کابینت نازنین منه رو عملی کنن.به دلایلی لوله آب گرممون که از شوفاژخونه اومده زیر خونه همسایه طبقه اول ترکیده و ایشون هم ناز فرمودن که نمی تونن بذارن زمینشون دم عیدی کنده بشه و ما هم که از خود گذشته!!اون لوله رو بی خیال شدیم و تصمیم بر این شد که به یه خرج مفصل برای آبگرمکن و لوله کشی بیافتیم.منم که حسسسسساس ! کلی قهر کردم و پا رو زمین کوبیدم ولی در مقابل تصمیم قاطع علی جان جواب نداد و این شد که امروز آبگرمکن عزیز در آشپزخانه آینه دق ماست و در عوض علی هم قول داد که یه کاری کند کارستون تا دیزاین!!! آشپزخونه من بهم نخوره.این شد که می خوان توی یکی از کابینت ها نصبش کنن تا اصلا معلوم نباشه.دقیقا پارسال همین تاریخ بود که ما زمین آشپزخونه رو کندیم تا لوله سوراخ شده که به پایین نم داده بود رو درست کنیم.این یعنی هر سال یه سهمیه تعمیر در اسفند ماه داریم.خدا سال دیگه رو به خیر کنه.
اوضاع خدا رو شکر به طرز فجیعی قمر در عقربه.اما من و علی هم به سان شیر و پلنگ با اوضاع در حال جنگیم.از کارهای پایان نامه هامون بگیر تا اوضاع تاسیسات خونه همه چیز داغانه(یک اصطلاح زیبا).اما نمی دونم من چرا اینقدر خوشحال و شاد و خندانم.باورتون نمیشه اگه بگم ۲۰ روز شده که آب گرم نداریم.نترسید هنوز کپک نزدیم.به لطف خونه مامان باباها که در نزدیکی ماست حمام رو به راهه.
از زندگی بخوام بگم خیلی از این اوضاع نابسامان راضی ام که اینم به برکت حضور این گاو عزیزه که طاقتامون رو زیاد کرده.می دونید که از سوم بهمن سال گاو شروع شده.نمی دونم شما هم حس کردید یا نه؟همه چیز حتی سختی ها رنگ و بوی بهتری به خودشون گرفته خدا رو شکر.هر تلاشی نتیجه میده و آدما کلا انرژی بهتری دارن.من که اینجوریم.البته خیلی اعتقادی به این جور مسائل ندارم.اما وقتی ۲۵ سال زندگیم رو مرور کردم دیدم یه جورایی بهترین سالها برام سال گاو بودن.
مهمترین اتفاق زندگی این روزا بیکار شدن اینجانب می باشد.هنوز تو شوکم و خیلی دارم زیر سیبیلی رد می کنم این قضیه رو. می دونید؟برای منی که از سال سوم دانشگاه تو بهترین جاهای ممکن و با بهترین حقوق ممکن کار کردم یه دفعه بیکار شدن سخته.اما برام لازم بود.این پایان نامه با یه روز مرخصی انجام پذیر نبود.سه ترمه که دارم نصف شهریه ثابت می ریزم به حساب دانشگاه.بالاخره باید تموم شه دیگه نه؟نمی دونم .شاید بعد از پایان نامه دوباره برگردم.شایدم حقوق بیکاریم رو راه بندازم تا کارخونه راه بیافته .نمی دونم چی در انتظارمونه.هر چی هست می دونم خیره.بازی خدا با من و زندگیم خیلی قشنگه.اینم یکی دیگه از بازیهاشه.
*نیست همه چی رو به راهه و من اصلا بیکار نشدم!پایان نامه ام جواب میده!آب گرم داریم!اوضاع جسمیم روبه راهه!کلی کار دارم و همممممممممممشون انجام شده!از همه مهمتر خونه تکونیمون رو تموم کردم!!!!اینقدر خوشحال بودم،رفتم کلاس ر ق ص ثبت نام کردم!(روحیه رو می بینید)البته اغفال شدم .امان از دست این دوستای ناباب.همه وقتی می خوان برن مکه کلی زمینه فکری و روحی برای خودشون مهیا می کنن.اونوقت من دارم میرم کلاس رقص!تازه نازی (همون شخص اغفال کننده بنده) میگه بیا عربی هم اسم بنویسم!!!!
*نمی دونم چرا استعداد نویسندگی رو از دست دادم.بعد از یه جلسه ۲ ساعته علی با مامانش و بابا ، مامان علی هم قربونش برم کاری نمی کنه من بیام وبلاگم یه ذره غر بزنم و نق بزنم و سر شما رو درد بیارم.شایدم من پوستم کلفت شده !چه می دونم.
*به علی میگم :تو اصلا عشقولانه نیستی.اصلا یادت هست ۱۰ اسفند چه روزیه؟؟؟میگه:خوب شد گفتی،آخرین مهلت پرداخت قبض هاست!!![]()
*گلی عزیزم مامان شدنت مبارک.![]()
*الان صدای الله اکبر اذان رو شنیدم.دلم لرزید. برای همتون از جمله ساره عزیز دعا می کنم که حاجتاتون رو از خدا بگیرین.شاد باشید و خوش بگذرونید.

