سلام یک سارای خوشحال و شاد و خندان رو از اداره ای که کلی کار رو سرش ریخته پذیرا باشید.امروز یک دوشنبه طلاییست.(به دلیل نور آفتابش) و من دوشنبه های آفتابی طلایی رو خیلی دوست دارم.اینقدر دوست دارم که تونستم به تنبلی مفرطی که توی وبلاگ نویسی پیدا کردم غلبه کنم و آپ نمایم.
خوب روزهای خوبی داشتم و امیدوارم در پیش رو هم داشته باشم.(البته اگه این چشم شورم بذاره).این روزای خوب که میگم با عدم موفقیت توی کارای پایان نامه ام همراه بوده ها.اما پوست من کلفت تر از این حرفاس که با یه بار جواب منفی گرفتن نا امید بشم.از رو می برم این ماده سمی خطر ناک رو. من از اون سمی ترم.خیال کرده.(یک سارای وحشی)
بگذریم.زندگی روال عادی خودش رو طی میکنه.غیر از یک اتفاق خارج از روال عادی که چهارشنبه شب رخ داد و اون زنگ زدن مادر جاری به خونه ما و دعوت کردنشون برای شام جمعه بود.برادر شوهر (الف) چهارشنبه برای شام خونه ما بود و من برای تنوع براش پیتزا درست کرده بودم.شب خوبی بود .خیلی مسائل بینمون مطرح شد و من و علی صحبت های سر بسته اما مفیدی باهاش داشتیم .حتی اگه این صحبت ها نتیجه نده من خیلی خوشحالم که باهاش مثل یه خواهر صحبت کردم و حتی در مواردی حق رو به اون و جاری دادم.هر چند اشتباهات فاحشی در طرز تفکرش متوجه شدم و فهمیدم در این جور موارد کاری از دست من و علی بر نمیاد.همون شب به صورت آروم قضیه دعوت رو مطرح کرد و علی هم به همون صورت آروم به من گفت و من مخالفت کردم.اون کودک درونم این قضیه رو بهترین فرصت برای تلافی دید با خودش گفت:فکر کردن،من پامو خونه شون نمیذارم.
ولی احساس کردم علی مهربونم نه گفتن براش سخته اما با این حال نظر من رو تصدیق کرد.تا مادر جاری خودشون زنگ زدن و دعوتمون کردن.کاش بودید میدید.اول گفتم ممنونم خانوم.من مشتاق زیارتتون هستم .اما توی یه فرصت مناسبتر. ولی ایشون گفتن:حالا که مامان بابا نیستن بیاین پیشمون تا دور هم باشیم و از تنهایی درآین.منم که آخر احترام...........گفتم آخه به زحمت میفتین.ما راضی به زحمت شما نیستم.و زیر چشمی میدیدم که برادرشوهر دل تو دلش نیست که یه موقع من نه بگم و اون طفلی ضایع بشه(اینجا واقعا دلم سوخت براش)و با احترام و خوشرویی قبول کردم . هر چند مادربزرگ هم دعوت بودن اما قبول نکردن به دلایلی همراهیمون کنن.به مادرشوهر هم زنگ زدم و گفتم اینطوری شده و با این که صحیحش اینه که ما باید صبر کنیم دفعه اول با شما بریم اما صحیح نبود بهشون جواب رد بدیم.( برای احترام)خلاصه ما رفتیم و من خوشروتر از قبل.خدا رو شکر مثل اینکه نازبانوی عزیز(اسم مستعار جاری) هم دیگه فهمیده بود من باهاش برنامه ای ندارم و مثل کف دستم و خیلی خیلی خوب برخورد میکرد.مادرشون هم در ابتدایی که من رفتم ،یعنی تا نشستم،پرسیدن چند تایید؟اسم خواهرتون چیه؟چند سال با هم اختلاف دارید؟چی میخونه؟کدوم دانشگاهه؟و خیلی خیلی براشون عجیب بود چرا ما دو تاییم؟؟؟؟سر شام هم بعد از تشکر من گفتن به پای دستپخت شما (یعنی من)نمیرسه.
ما خیلی تعریف شنیدیم و من
اما سوال بدی که من پرسیدم این بود:از کجا شنیدین؟خودم خجالت کشیدم.و ایشون گفتن الف خیلی برای نازبانو تعریف کرده.
و سر همون شام پرسیدن مامانتون کی بازنشسته میشن؟؟![]()
ولی خدایی ازپذیرایی و احترام سنگ تموم گذاشتن.هر چند من میخواستم دست پرتر برم اما علی جون گفتن به شیرینی اکتفا کنیم و من از گلبن دو کیلو از بهترین شیرینی هاش رو گرفتم.اما پیش پذیرایی و احترام اونها کم بود.قبول دارم.
*این آقای گل ما پست قبل در مورد آشمون نظر گذاشتن.مردم از خنده وقتی مامان گلی گفته مگه اروپا هم آش رشته میخورن.
*فردا عازم کرمانشاهیم.سرزمین مادری و شوهری.هم مامان و هم علی اونجا به دنیا اومدن اما تهران بزرگ شدن.ببین روزگار این دو همشهری رو چه جور با هم فامیل کرده ها!!!!
*عید همتون مبارک.خوش باشید.شاد و خندان باشید و خوش بگذرونید.
*مهربانو جونم تولد وبلاگت مبارک باشه.
