تبليغاتX
مهر تابان - برگ سی و پنجم
دوشنبه 25 آذر1387
برگ سی و پنجم

هزارتا قصه ازخونه مادربزرگه!

می تونی تصور کنی اگه ۲ روز بری جایی که دوست داری و با آدمایی که دوستشون داری و دوستت دارن بگردی و بگی و بخندی ،چقدر بهت خوش میگذره؟واقعا جای همه خالی.بسیار انرژی گرفتیم و شارژ شده برگشتیم.مامان اینا هم با ما اومدن.شب قبل تا نزدیک کنسلی مسافرت هم پیش رفتیم.چون از علی اصرار برای همراه شدن با بابا اینا و مسافرت تک ماشینه بود و از من اصرار برای مسافرت با ماشین خودمان و چون دیدیم کودک علی جانمان پس از مدتها از خواب دوباره بیدار شدن و مرغ این کودک یک پا دارد،گفتم بحث برای چی؟اصلا نمیریم. بعد رفتم توی اتاق و با چند تکان شدید کودک خودم رو از خواب ناز بیدار کردم و اون شروع به گریستن کرد اما از آنجا که غرور سارای بزرگ اجازه نمی داد کودک علی اشکاش رو ببینه،اشکام رو پاک می کردم و می اومدم از اتاق بیرون و چشمها رو می بستم و دهان را باز می کردم تا کودکم هر چی می خواد اعم از تو به فکر آسایش من نیستی!تو نمی خوای بهم خوش بگذره!من سختمه با یه ماشین بریم!من می خوام تو ماشین قربون صدقه ات برم اما جلوی بقیه نمی تونم و.........بگه.اما کودک علی سرسخت تر از همیشه می گفت این کار احمقانه ایه که من و تو با یه ماشین بریم که هر صدتا  ۱۲ لیتر بنزین می سوزونه. کارت بنزین هم نداره و من باید دو باک بنزین بزنم.در حالی که با یه ماشین بریم ۱۵۰ لیتر بنزین صرفه جویی کردیم.(ماشاا... می بینید کودک درونش چقدر عاقل و حسابگره؟)من هم نمی دونم چرا حرص که می خورم چشمام ریز میشه و درد میگیره؟خلاصه پس از یک کشمکش طولانی و بعد از اینکه مادربزگ علی (مامان جون*) از کرمانشاه زنگ زدن و من دلم نیومد ذوقش رو خراب کنم بگم نمیام ،کودکم پیروز شد و به مناسبت این پیروزی شام رو بیرون خوردیم و این قدر ذوقمرگ بودم نتونستم چمدونم رو بپیچم و این کار رو صبح زود انجام دادم. جالب اینجاست یه جا اومدم علی رو بترسونم و بگم الان به مامان جون زنگ می زنم میگم نمیام.دیدم گفت :بزن.هر جور تو راحتی گوشی رو برداشتم به این خیال که میاد گوشی رو از دستم می گیره،دیدم نیومد.منم شماره اداره رو گرفتم،چون می دونستم کسی نیست گوشی رو برداره .می خواستم فیلم بازی کنم الکی به اون ور گوشی بگم نمیایم.دیدم خیلی خنده ام میگیره.بی خیال قطع کردم.بعد علی گفت چرا حرف نزدی پس؟منم گفتم گوشی رو برنداشت.مثل اینکه نماز می خوندن.خدایی خیلی کودک درون سمجی داره این علی.اون شب از ساعت ۵ تا ۱۰ با روش ها و ترفند های مختلف باهاش حرف زدم و قهر کردم و ناز کردم اما راضی نشد که نشد تا آخر وقتی دید دلم نمیاد به مامان جون بگم نمیایم،به دلیل این اخلاق خوب من،مرا عفو کرد و قبول کرد!کشتی من رو خدایی اون شب علی جونم.

فردا صبح زود بیدار شدم و  زنگ زدم*u*s*aبرای عرض تبریکاما بعد از اتمام مکالمه من دپرس از اصابت چند ترکش از صحبتهای قصار مادرشوهری و افتادن به غلط کردن که آخه سارای ... تو زنگ زدن و تبریک گفتنت اول صبحی قبل از مسافرت چی بود؟اینم جواب احترام گذاشتن من به ایشون در حضور بستگان آمریکایی و غیر آمریکاییمون به سبک خودشون!اینم برای خودش روشیه دیگه.

خلاصه ما رفتیم ،دو ماشینه به همراه مامان و بابا و المیرا*و بسیار بسیار بهمون خوش گذشت.خونگرمی و صداقت کلام خانواده مهربون بابای علی و تعریف کردن خاطرات بامزه گذشته مامان جون و تداعی شدن اوقات خوش کودکی برای مامان بعد از ۴۰ سال.رفتن به طاقبستان و نشستن دم کوه و چای گرم خوردن و دیدن دو تا گرگ و خندیدن با همه همسن و سالهای خودت که با هم ۱۰ تایی میشدیم،دعوت شدن به هتل جمشید با اون دنده کباب های حرفه ای که فقط  مختص علی جانه.جیم شدن من و علی یواشکی از مهمونی ناهار به بهونه خوردن جوجه کبابهای *ح ی د ر ی*.خندیدن از دست مامان جون با اون غر زدن های شیرینش که نماز بخونید.بیدار شید.بخوابید صبح باید زود پاشید.نون بخرید.بیایید ناهار بخورید.زیاد نخورید که بتونید شام بخورید.و فقط و فقط چشم گفتن به مامان جون و خندیدن و خندیدن.دست گرفتن من و علی و پسر عمه علی از بعضی اصطلاحات رایج به سبک مهران*مدیری.واقعا خوب بود.جاتون خالی.جمعه صبح بعد از رفتن سر مزار پدربزرگ علی که واقعا مرد بزرگواری بوده به طوری که همه شهر میشناختنش و خوردن حلیم داغ که به دستور مامان جون خریده بودیم راهی تهران شدیم و کلی خاطره از خونه مادر بزرگ توی این دو سه روز تو ذهنم نقش بست که با یاد آوریش کلی انرژی میگیرم و این جاست که باید گفت خونه مادربزرگه هزارتا قصه داره .شادی داره ان شاا... هیچ وقت غصه نداشته باشه .القصه ناهار رو همدان خوردیم و ساعت ۷ تهران بودیم و یه راست رفتیم خونه پدرشوهر که پیش برادر باشیم. اونم به خاطر ما برای اولین بار در زندگیش مرغ پخته بود.اونم چه مرغی.طفلی مامانش نیست خیلی ماه شده.مهربونیش تازه داره معلوم میشه.شام خوردیم و من گفتم بعد از یوزارسیف ظرفها رو میشورم.اما جلوی تلویزیون خوابم برد و وقتی چشم باز کردم دیدم علی داره میشوره،برادر آب میکشه.از دیدن این صحنه به قدری متعجب و هیجان زده شدم اما به وجد اومدم  که بیهوش شدم و نیم ساعت بعد با صدای علی که ساراجون پا شو بریم خونه به هوش اومدم.

* پریشب یه بعد دیگه از شخصیتم رو کشف کردم و اون عصبانی شدن مثل شیر در برابر بیگانگان مزاحمه که یکیشون همسایه محترممونه.(خوب من متولد مردادم دیگه)همچین سرش داد زدم و تهدید کردم که به ۱۱۰ زنگ می زنم که هنوز شکه ام. جریان مفصلی داره.میگم براتون. 

*امروز خوشحال و بشاشم.اما ته وجودم کلافه ام.دیروز خونه بودم .اما فقط جارو کردم و شام پختم.صبح هم چون دیشب زود خوابیده بودم و علی میخواست صبح زود بره اراک برای کارهای کارخونه در شرف تاسیس ۴:۳۰ بیدار شدم.اما الان کلافه ام.چون اینقدر دست دست کردم نمازم قضا شد و یادم رفت لباسهای توی ماشین رو پهن کنم.من چقدر......ام خدایا کمکم کن

*آپ کردم تا یه کوچولو از دلتنگیم برای شماها کم بشه.می بوسمتون .خوشحال و شاد و خندان باشید و قدر دنیا رو بدونید.عید همتون هم مبارک و ان شا ا... بهتون خوش بگذره.

نوشته شده توسط سارا در 10:56 AM | | لینک به این مطلب
" by pagerank"
>