عاشقانه های امروزم تقدیم به تو
یادت می آید؟زمانی که کودکی بیش نبودم؟در اوج کودکی وقتی با تمام وجود نیازمندم دستان پر مهرت بودم؟۳ سالگی ام را می گویم.آن سالهاکه جنگ بود و آه و نفرین.روزهایی که وقتی در ذهنم تداعی می شود همیشه ابری است و مه آلود.تو سرباز بودی.یک سرباز اجباری نه داوطلبانه!آن روزها در خانه پدر بزرگ چه بر من و فرشته(مامان) می گذشت.روزهایی که سرشار بود از نگاه ترحم آمیز اطرافیان با چشمانی مضطرب و نگران که شاید این دفعه نیاید!وای که چه کشید فرشته وقتی ۴۰ روز از تو خبری نبود.وای که چه می کشید فرشته وقتی گرمی صدایت را روزها نمی شنید و منتظر، چشم به تلفن می دوخت تا که شاید زنگ بزنی و چه می کشید وقتی با زنگ تلفن به سمت آن هجوم می آورد،ولی تو نبودی! آن روزها من بی قید و سبکبال در کوچه با بچه ها بازی می کردم. می خندیدم و می دویدم رها از دلتنگی مادر.اما وقتی دست یکی از همبازی هایم را در دست گرم پدرش می دیدم،وقتی یکی از همبازی هایم را در آغوش پدرش شاد و خندان می دیدم و یا خوراکی و اسباب بازی های رنگارنگی که شوهرخاله برای بچه هایش می گرفت و خاله ترحم آمیز به من هم می داد!این من بودم که درد نبودت را با تمام وجود حس می کردم و با چشمانی گریان و فریادهایی ناله وار به آغوش فرشته پناه می بردم و تو را می خواستم و فریاد می زدم:من بابا رو می خوام.همین الان .... کودک بودم اما مهرت نمی گذاشت که نیازمندت نباشم.
یادت می آید؟زمانی که از آن خط مقدم لعنتی برمی گشتی؟جایی که وقتی خاطراتش را می گویی مو بر اندام سیخ می کند! یادت می آید شگرد اعلام برگشتت چه بود؟من می گویم.صدای گربه با آهنگ مییییییییو میییییییییییو از پشت در،نوید برگشتنت بود.تو بودی و چه لذتی می بردی وقتی دیوانه وار از هر جای خانه با صدای فریاد بابا بابا بابا به سمت در هجوم می آوردم،در را برایت باز می کردم و خود را در آغوشت رها می کردم.آن لحظه ها را خوب به خاطر دارم.انگار همین دیروز بود.لذت آن لحظه ها را با تمام لذتهای دنیا عوض نمی کنم.اما،اما چه تلخ بود وقتی آهنگ صدای گربه ای را می شنیدم و با همان فریادها به سمت در می آمدم،اما تو را نمی دیدم.چه تلخ بود برای همه وقتی به من میگفتند :سارا بابا نیست که یه پیشی داره از پشت در رد میشه،اما من می گفتم:نهههههههههه،باباست می دونم،الان می بینید،اما بعد از باز کردن در ،گریه من بود و بغض همه.
آن روزها با تمام سختی هاش تموم شد.اما قسم می خورم و ایمان دارم که عشق دیوانه وار من به تو بود که تو رو هر بار صحیح و سالم به خونه می رساند.قسم می خورم که خدا به من رحم می کرد که تو را صدها بار از یک قدمی خطر،معجزه وار نجات می داد.۵ ساله بودم که تو برگشتی و پس از آن وقتی رنجیده از لمس زمین،با پاها و دستهای خراشیده به آغوش مهربانت پناه می آوردم،یک بوسه،فقط و فقط یک بوسه مرهمی بود بر تمام دردهایم اما بزرگتر که شدم آغوشت پناهی بود برای دل خراشیده ام و بوسه ات مرهمی بر قلب زخمی ام.
وای که بابا تو چه مهربان و بزرگ منشی . آسمانی بودن عشقت را با تمام وجودم حس می کنم.قسم می خورم که عشقت به من آسمانی است.می دانی چرا این قدر مطمئنم؟یادت می آید؟وقتی اولین خواستگار رسمی با آن موقعیت خوب به خانه ما آمد و پس از چندین بار رفت و آمد و سکوت تو،از تو خواستم که سکوتت را بشکنی و نظر نهایی ات را بگویی و تو گفتی:من مطمئنم خوشبختی تو جای دیگریست اما اگر این مرد،مرد ایده آل توست من حرفی ندارم.ولی بعد از ازدواجت حضورم در زندگی تو کمرنگ می شود.این جمله مثل پتکی توی سرم خورد.قلبم یخ زد و دیگر هیچ چیز راجع به ازدواج نگفتم.نظرت و آرامش قلبی ات در ازدواج برایم مهم بودکه حتی وقتی عشق علی به وجودم تابید،با آنکه عاشقانه منتظر ابراز علاقه اش بودم،اما در جواب خواستگاری اش گفتم:......................................
می دانم اگر عشق آسمانی پدری ات نبود نمی توانستی حس کنی خوشبختی من در خانه علی است.مردی که فقط پس از یک جلسه آشنایی در موردش گفتی:فقط این مرد می تواند تو را خوشبخت کند.
و امروز اگر عشق علی در رگهایم جاریست اما عشق تو را در تک تک سلولهای بدنم حس می کنم و ایمان دارم عشق به علی یک هدیه الهی است و عشق به تو ،یک عشق آسمانی.
و امروز بهانه ایست برای یادآوری خاطرات کودکی ام با تو و نوشتن عاشقانه هایم برای تو ،به مناسبت تولد تو.تولدت مبارک.از خدا عاجزانه می خواهم،التماسش میکنم و قسمش می دهم تا زمانی که زنده ام هر سال جشن تولدت را برپا کنیم یک نفس را بدون حضور تو تجربه نکنم.آمین.
* پی نوشتی نمی نویسم تا این پست فقط و فقط برای بابا بمونه.فقط باز هم دعا میکنم براتون شاد و خندان باشید و خوش بگذرونید

