تبليغاتX
مهر تابان - برگ سی و هفتم
سه شنبه 10 دی1387
برگ سی و هفتم

این من هستم .یک سارای ......

یه چیزی مثل خوره تو مغزم افتاده.بهش خیلی فکر می کنم و وقتی به نتیجه اش می رسم قاطی می کنم و اعصابم داغون میشه.قضیه از این قراره که :

می تونم بگم یه جورایی از بچگی نماز می خوندم.از نه سالگی نه ها...اما در کل از ۱۲-۱۳ سالگی نماز می خوندم.دست و پا شکسته.گاهی اوقات قضا میشد.اما خودم رو ملزم می کردم اگه ساعت ۲ نصفه شب هم بود قضاش رو بخونم.تا رفتم دبیرستان.اونجا نمی دونم چی شد با این که شیطون بودم و سر و گوشم می جنبید اما نمازم رو جدی تر می خوندم.یا حتما همه روزه هام رو می گرفتم.نمی خوام جانماز آب بکشم ها.اما مقید بودم.حس خوبی بهم دست می داد وقتی نماز می خوندم .با این حال باز قضا شدن نمازم اجتناب ناپذیر بود.تا نزدیک کنکور شد.یادمه پیش دانشگاهی بودم که یه معلم معارف یا بینش اسلامی (اسم درسش یادم نیست) داشتیم.یه بار برامون یه نوار گذاشت که داستان کلیش این بود:یه آقای دکتر پولداری دوران جنگ بوده یا هر زمان دیگه ای نمی دونم اما بنا به دلایلی با اتوبوس راهی جایی بوده.دم اذان که میشه میره به راننده التماس میکنه که تو رو خدا نگه دار نمازم رو بخونم.هر چی راننده میگه صبر کنید دو ساعت دیگه نگه می دارم و .... گوشش بدهکار نبوده و التماس وار از راننده میخواد که نگه داره.راننده نگه میداره اون با کلی عذر خواهی از مسافران پیاده میشه و نمازش رو میخونه.بعد از سوار شدن وقتی همه متعجب از این التماس ها ازش میپرسن جریان چیه اون تعریف میکنه که:از سال ۴۸-۴۹ تمام زندگیش رو میفروشه و راهی امریکا میشه تا توی یک امتحان تخصصی مربوط به یک دانشگاه که هر چند سال یکبار برگزار میشده و اونایی که قبول میشدن رو بورس می کرده شرکت کنه.برای این کار باید بعد از رسیدن به شهر مقصد،برای دادن امتحان ،راهی یه شهر دیگه بشه (با ماشین) که دانشگاه در اونجا واقع بوده.فاصله زمانی رسیدنش به فرودگاه تا برگزاری امتحانش  ۶-۷ ساعت بوده و فاصله اون دو تا شهر ۳-۲ ساعت.خلاصه بعد از رسیدن به فرودگاه سریع سوار یه مینی بوس میشه و راهی اون شهر میشه.بعد از یه ساعت ماشین توی بیابون خراب میشه و راننده و بقیه مسافرها هر کار می کنن ،کاری از دستشون برنمیاد و چون اونجا جاده متروکی بوده هیچ ماشینی هم از اونجا رد نمیشده.این آقای دکتر هم مستاصل و پریشان از اینکه اگه از امتحان جا بمونه تمام برنامه های زندگیش مختل میشه و پولی هم نداره که بتونه دوباره بیاد ایران و از اول شروع کنه،چون هر چی داشته رو فروخته بوده تا مخارج سفر و اقامتش رو تامین کنه ،با خودش کلنجار می رفته که امید اول و آخرش که خدای مهربونش توی ذهنش میاد و رو به آسمون می کنه و میگه : خدایا کمکم کن از این مخمصه نجات پیدا کنم.از تو روسیاهم اما به تو و امام زمانت قول میدم اگر از این مهلکه نجات پیدا کنم نمازم رو حتی در بدترین شرایط اول وقت می خونم.قول میدم. همیطور مشغول راز و نیاز با خدای خودش بوده که صدای های و هوی مسافرها رو میشنوه که دارن میگن یه ماشین داره از دور میاد.اون ماشین میاد و نمی تونه کاری بکنه و میره.بعد از نیم ساعت یه ماشین میاد که انگار یه بومی توش بوده.به اینا میرسه و نگه می داره و ازشون میپرسه چی شده و راننده میگه که ماشینمون مشکل پیدا کرده.اون آقا هم نگاهی به ماشین میندازه و دستی به موتور میزنه و به راننده میگه استارت بزن و راننده استارت میزنه و ماشین روشن میشه و همه خوشحال و شاد از اون آقا تشکر می کنن.و آقای دکتر هم از خوشحالی برق شادی توی چشماش می افته میره بالا سوار ماشین میشه و سرجاش می شینه که میبینه اون مرد هم داخل ماشین میشه و از بین همه مسافرها رو به آقای دکتر میکنه و میگه:اون قولی که به خدا و امام زمانت دادی یادت نره........................و اون آقای دکتر هم هاج و واج از اینکه چه اتفاقی افتاده و................................................................ خلاصه به امتحانش میرسه و با بهترین نمره قبول میشه و درسش را تا مدارج عالی ادامه میده و برمی گرده.اما قولش رو هیچ وقت از یاد نمی بره.

 این داستان رو نگفتم که یه بحثی راه بندازم و به این نتیجه برسم که این داستان راست بوده یا دروغ. هر چی بود اون زمان خیلی روی من تاثیر گذار بود.طوری که تا یک سال و نیم هنوز اذان نگفته جانماز من پهن بود.بعد از قبولی توی دانشگاه باز شدم همون سارای قبلی (متاسفانه) و باز نماز قضا و ادای نماز قضا و مثلا خوندن نماز ظهر با الله اکبر اذان مغرب! و ............تا رفتم سر کار.خدایی دیگه سهل انگاریم توی این قضیه کم شده بود.چون نوع کارم طوری بود که همه چیزم افتاده بود روی نظم.قاعدتا نماز خوندنم از این قضیه مستثنی نبود.تا ازدواج کردم.خدار و شکر علی هم با توجه به این که خانواده اش اصلا مذهبی نبودن و به حجاب و این جور حرفا خیلی اعتقاد نداشتن،نماز و روزه هاش سر وقت بود.تا جایی که می تونم بگم علی تنها فرد زیر سی سالیه که توی کل خانوادشون نماز می خونه.اما مشکل من از همین جا شروع میشه که هر دوی ما بعد از ازدواج توی این قضیه سست شدیم.نه که بگم نمازمون قطع شده ها.نه.اما آمار نماز قضام رفته بالا.به خدا نمی خوام بگم :واااای مهمترین رکن دین نمازه.هر کی نخونه جاش تو جهنمه.هر کی نخونه آدم بدیه.هر کی بخونه تو بهشت میره حتی اگه توی این دنیا هر کار که دلش می خواسته کرده و.....چون نگاه من به نماز این بوده:یه فرصت برای گرفتن انرژی و به تبع اون یه آرامش که هدیه خداست به من.همین .و خیلی از نعمتهای زندگیم رو مدیون همین ارتباطی هستم که با خدا داشتم و امیدوارم باز داشته باشم.واقعا چند مورد معجزه دیدم که میگم براتون.درسته که گاهی اوقات نیازم برای حرف زدن با خدا بیشتر می شد و همون قضیه پیش می اومد که چون از خدا چیزی میخوام بیشتر متوجه اون باشم.خوب اینم یه انگیزه است .اما باز هم باید بگم متاسفانه حتی این حس هم در من از بین رفته.دیگه اینطوری نیست وقتی یه چیز فوری می خوام دست به کار بشم دعا بخونم و نماز و قرآن و.........توجیهم اینه:وقت ندارم.از سر کار میرسم خونه خسته ام.خدا می بخشه.خدا که به نماز من احتیاج نداره.زبونی همه چیز رو میگم.یا حتی وقتی میخوام نماز بخونم،اینقدر نمازم رو تند میخونم و توجیهم اینه:نباید خیلی مزاحم خدا شد،خدا سرش شلوغه باید سریع حرفام رو باهش بزنم!خوب اینا همه از توجیهاتیه که با هزار قدرت عقل بیان میشه.نمی دونم اما دعای اول و آخرم شده کمک خداوند برای از بین رفتن سستی اراده من توی انجام نه تنها نماز،تمام امور.و این سستی اراده همون نتیجه ایه که در بالا گفتم داغونم کرده.

*از اونجا که توی بهترین شرایط زندگی همیشه باید یه سری فکر و خیال داشته باشی این پست رو نوشتم که بگم وقتی خوشحال و شاد و خندانم همچین فکرهایی هم دارم که خوشحال و شاد و خندان بودنم و کنترل کنه.اینم لطف خداست می دونم.

*به مناسبتی الف و نازبانو رو ۵شنبه شام دعوت کردیم.البته یک رستوران که قطعی نیست.شاید دیدنیها.شاید...نمی دونم یه جای دیگه.امروز باید به خانوم زنگ بزنم و مراتب دعوت رسمی رو خدمتشون اعلام کنم.پیشنهادات در مورد مکان برگزاری مراسم پذیرفته می شود.

*خدای مهربون به من یک اراده محکم،به مجی یک ماشین و به بقیه دوستام دل خوش و تن سالم و جیبی پر پول عنایت کن و  همه حاجاتشون را برآوده کن.ضمنا کمک کن تا کار بد دیشب علی جان رو هم فراموش کنم.الان یادم افتاد.اگه خودش بذاره شاید ۲۴ ساعت باهاش قهر کنم.هنوز تصمیم قطعی نگرفتم.باید فکر کنم.

نوشته شده توسط سارا در 10:40 AM | | لینک به این مطلب
" by pagerank"
>