تبليغاتX
مهر تابان - برگ سی و هشتم
یکشنبه 15 دی1387
برگ سی و هشتم

امروز شروعی دیگر است

شروعی از جنس لطف الهی که آغازگرش تو بودی.توی مهربان من.تویی که حاجتم را به لطف پروردگار برآورده کردی.راستش را بگو!می دانستی که حاجتم تویی؟؟؟؟؟؟

 از وقتی عشقت در وجودم جرقه زد هر بار که از کنارم می گذشتی تپش قلبم خبر از پیدایش احساس جدیدی در وجودم را میداد.احساسی که ابتدا و انتهایش تو بودی.

یادت می آید؟شبی که تا ساعت ۸ در آزمایشگاه مشغول کار بودم؟شبی که دستم سوخت! سیمین وارد آزمایشگاه که شد و من را در آن وضعیت دید به تو زنگ زد و گفت:آقای..... یه پماد سوختگی از کشوی من برای سارا بفرست و تو به بهانه نبودن کارگر خودت آن را آوردی و سیمین زرنگ تر از تو به بیرون آزمایشگاه دوید تا تو بهانه ای برای آمدن به آزمایشگاه نداشته باشی.و من در دل هر چه فحش قشنگ بلد بودم در حالی که دستم می سوخت نثارش کردم ، که چرا مانع دیدار ما شد! اما غافل از این بود که تو یک پماد بهتر ! پیدا می کنی و آن زمان که من با بی میلی و ناراحتی از نیامدن تو پماد را به دستم می زدم،تو دوباره به سمت آزمایشگاه آمدی و با هیجان همیشگی ات وارد آزمایشگاه شدی و با آن صدای مهربان و گرم و دوست داشتنی ات گفتی:سلاممممممممممممممم. یکی دیگه پیدا کردم که بهتر از اون یکیه.وای خانوم ....... دستتون چی شده؟؟؟؟ اینجا چه خبر شده.چقدر زمین چسببببناکه!مواظب باشید تو رو خدا و من توضیح می دادم که دستگاه فوران کرد و مواد داخلش به اطراف پاشید و سیمین فحش ها بود که در دل به من و تو میداد.                                                                                                                                                فردای آن روز به بهانه پس دادن پماد!این من بودم که به واحد شما آمدم و گفتم :ممنون آقای .....پماد خیلی خیلی خوبی بود.دستم خوب خوب شد.و تو می گفتی و می گفتی.با آن صدای مهبانت.اما من چیزی نمی شنیدم و غرق در این فکر بودم که رنگ چشمانت چه شاهکاری بوده از خدای مهربان و حقیقتا چه معجزه ای داشت این رنگ زیبا.

آن روز از پماد خیلی تعریف کردم!اما تو بعد از ازدواج گفتی:سارا پماد خیلی خوبی بود.نه؟من گفتم:آره.خیلی توپ بود.و تو گفتی :کلک اگه استفاده کرده بودی پس چرا درش پلمب بود؟؟؟؟؟؟

از این خاطرات زیاد  داریم مهربانم.بگذریم.

هنوز چند صباحی از روزهای خوش طعم گرمای وجودم با عشق تو نگذشته بود که تو در حیاط کارخانه از من خواستگاری کردی.نمی دانم چرا هر وقت یاد آن لحظه می افتم،فقط گردش حیاط کارخانه به دور سرم تداعی می شود و صدای بنیامین که می خواند :دنیا دیگه مثل تو نداره ..........نداره نمی تونه بیاره...............که از بلند گوی کارخانه پخش می شد در گوشم زنگ می زند.آن روز شروع فصل جدید عاشقی من بود.روزی که شعله عشقت در وجودم زبانه کشید و پس از ۱۰ ماه و ۴ روز زیر یک سقف همنفس شدیم.۱۰ ماه و ۴ روزی که هر روز بیش از روز پیش برای زیر یک سقف ودن با تو روز شماری می کردم و امروز دو سال است که روزهای خوش با تو بودن زیر یک سقف را می شمارم و هر روز خدا را از این احساس زیبا که حاصل گرمی نفس هایت است ،شاکرم و هر لحظه که نگاهم به چشمانت می افتد در دل می خوانم:    

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید 

 وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید 

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

 چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی   

یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود  

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود 

 من بودم و چشمان تو ،نه آتشی و  نه گلی  

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

امروز ۱۴ دی سالگرد شروع با هم بودن ماست.شروع آغاز دیگ از نوع با تو بودن و در کنار تو بودن.

مهربانم،هدیه من در این روز به تو تمامی لحظات زندگی ام و تک تک نفس هایم.چرا که بی تو نه لحظات برایم معنا دارد و نه نفس کشیدن برایم باارزش است.

*مهمانی کوچولوی ما ۵ شنبه با ناز بانو و الف به مناسبت سالگرد ازدواجمون بود که در دیدنیها برگزار کردیم.خدا رو شکر خوش گذشت و نازبانو راحت بود.دو شمعدان سنگ کاری شده کوچولو و یک کارت پستال با نوشته ای به خط خود نازبانو هدیه اونا بود . هر چند من خیلی شرمنده شدم.چون اولین کادو را ما باید به اونا می دادیم.دیشب هم به تمام جاهایی که از اول ازدواجمان از آنجا خاطره داشتیم و خیلی وقت بود که نرفته بودیم،رفتیم.پیتزا ناپولی و دربند و امامزاده صالح.مهمونی اصلی هم موکول میشه به بعد از تاسوعا عاشورا و برگشت مامان اینا از آمریکا*.

و

و

چند عکس :

شمعدان ها:

http://xs.to/xs.php?h=xs435&d=09010&f=1713.jpg

کارت پستال:

http://xs.to/xs.php?h=xs435&d=09010&f=2554.jpg

http://xs.to/xs.php?h=xs435&d=09010&f=3563.jpg

و اینم یک هنر نمایی از بنده و یک پیتزای......:

http://xs.to/xs.php?h=xs435&d=09010&f=4636.jpg

*برای همتون از ته دل دعا می کنم و از خدا می خوام توی این شبها همه خواسته هاتون رو برآورده کنه.شاد باشید و خوش بگذرونید.

نوشته شده توسط سارا در 11:57 PM | | لینک به این مطلب
" by pagerank"
>