زندگی ما از دیدگاه علمی
روزی که می خواستم برای ارشد ۸۵ ثبت نام کنم،هیچ امیدی به قبولی نداشتم.بیشتر برای یک تجربه شرکت کردم و برای سال بعد یعنی ۸۶ در حال برنامه ریزی بودم.اون روزا یه کلاس بسیار بسیار عالی از نوع شیمی آلی!در یکی از موسسات معروف برگزار می شد.من و دوستم که همکار بودیم البته در دو قسمت جداگانه با هم از کارخونه مرخصی می گرفتیم و می رفتیم کلاس و بعد سارای زورو ساعت ۸ شب ایشون رو به خونه شون می رسوند.(هر چند بعد از رفتن از شرکت فکر کنم اینققققققققدر بد بودم دیگه بهم زنگ نزد!)بگذریم.فکر کنم اواخر دی ماه ۸۴ یا اوایل بهمن بود که دفترچه های آزاد اومد.علی دقیقا توی اون یه هفته یا ده روز مهلت ثبت نام تهران نبود.قبل از اون تمام حرفهای من و این آقا در پیگیری کارهای ارشد بود و کلاس ها و جزواتی که من از دوستام برای ایشون در راه رضای خدا ! تهیه می کردم و بس.یکی از آخرین روزای مهلت ثبت نام بود که سیمین****** بهم گفت:سارا آقای ........(همون علی فعلی)زنگ زده و برای ارشد پرس و جو کرده.اونجا هم انگار به پست دسترسی نداره و دفترچه گیرش نیومده و گفته از خانم ....بپرسید تا کی مهلت داره .حالا سارا تو اگه برای خودت گرفتی برای اونم بگیر.خوب کار سختی نبود.منم که آخر معرفت! دفترچه رو براش گرفتم .روز بعد سیمین گفت:سارا حالا هر وقت برای خودت پست کردی برای اونم پست کن دیگه.گفتم مشکلی نیست اما مدارکش رو ندارم که.گفت عیب نداره من می گم با مامانش هماهنگ کنه و بیاره دم خونه تون.بعد زنگ زد به علی و علی هم گفته بود مامان گفتن هر وقت خانوم ... خونه بودن به من یه زنگ بزنن تا من براشون ببرم!!علی هم شماره خونه شون رو داده بود به سیمین که بده به من تا با مامان هماهنگ کنم.هر چند خود ایشون باید به من زنگ می زدن اما تصور من این بود که شاید دیدن درست نیست یا من خوشم نیاد که شماره ام رو بدم! خلاصه یک روز کامل با خودم کلنجار رفتم که چه جوری خونه شون زنگ بزنم.۴ شنبه بود و فرداش یعنی ۵ شنبه روز آخر ثبت نام.با هزار بدبختی علیرغم میل باطنی یه روز از سر کار به مامانش زنگ زدم و ازش خواستم مدارک علی رو بیاره و ایشون هم گفتن امروز بعد از ظهر میارم.خلاصه بعد از ظهر شد و مامان و دوستشون اومدن در خونه ما.الی (خواهرم)از روی فضولی بالفطره که داره از توی آیفون در حال دید زدن و استراق سمع بوده که می شنوه دوست مامان علی که جیگر همه از فضولی هاش خونه از مامان علی می پرسه:اینجا مال خودشونه؟؟؟(یه چیز جالب این که ما خونه هامون بر حسب اتفاق یه خیابون با هم فاصله داشت!و مهمتر از اون اینکه علی توی عروسی سیمین که ۱۰ روز قبلش بود من و مامانش رو بهم معرفی کرده بود و من یواشکی بابایی گل رو از دور دید زده بودم!!!و علی همونجا توی عروسی بهم گفت اگه میشه فردا برای پاتختی با مامان هماهنگ کنید با مامان برید!!چون مامان تنها اند و کسی رو اونجا نمی شناسن.و من هم با اجازه بزرگترها با ایشون هماهنگ کردم و در راه رفت و برگشت و مهمونی با هم بودیم.)القصه من رفتم دم در .فکر کنید خواب بودم و با زنگ در از خواب پریدم و با همون وضع لباس و قیافه رفتم دم در مدارک رو ازشون گرفتم.اون شب وقتی داشتم دفترچه علی رو پر می کردم،دل تو دلم نبود.دعا می کردم خدایا قبول بشه اگه نشه فکر می کنه دست من براش خیریت نداشته و هزار فکر مسخره و بچه گانه دیگه.حالا فکر کنید مدارک رو میز بود و من داشتم می نوشتم که بابا اومد جلو و همین طور که خودش رو بی تفاوت نشون می داد عکس علی رو دید و گفت:اون همکارت که می خواست ارشد شرکت کنه ایشونه.گفتم :بله.اخماش رو کرد تو هم گفت حالا چرا تو؟؟؟؟گفتم من چی؟؟؟گفت تو چرا داری براش پر میکنی؟حالا قشنگ معلوم بود داره فیلم بازی میکنه و مثلا می خواد به من بگه که هنوز رو من حساسه و حواسش به منه!آخرش نتونست خودش رو کنترل کنه و برگشت گفت:خوش تیپ هم که هست!و بعد از اتاق رفت!مامانم هم طبق معمول فقط به انتهای هر چی نگاه می کرد و می گفت:این پسر یه فکرایی داره حالا ببین من کی گفتم.و کلی من حرص می خوردم.خلاصه فرداش من رفتم و بعد از ۴ ساعت توی صف ایستادن و همین طور که آیت الکرسی و دعا می خوندم جفت دفترچه ها رو پست کردم و خوشحال و شاد و خندان اومدم خونه.هنوز فیش جفتمون رو دارم!!!!!!
این خاطره تاثیر عجیبی توی زندگی من داشت.شب عقدمون یعنی اول شهریور(شب عروسیمون نه ها) وقتی همه داشتن بوق زنان ماشین عروس داماد رو که من و علی توش نشسته بودیم بدرقه می کردن،موبایل علی زنگ زد.دقیقا ساعت ۱۲ شب بود.دوستش بود و یه خبر خوب براش داشت و اون قبولی توی کارشناسی ارشد و رشته ای بود که علی آرزوش رو داشت!بلند ترین جیغ زندگیم رو شب عقدم با شنیدن این خبر توی ماشین زدم.تمام اون شب از خوشحالی خوابم نبرد.علی ساعت ۵ صبح باید می رفت شهرستان.ساعت ۸ زنگ زد و گفت:سارا تو هم که قبول شدی.گفتم اذیت نکن علی .گفت به خدا.روزنامه گرفتم.اسمت توی روزنامه هست و اونجا بود که فهمیدم در رحمت الهی از بعد ازعقدمون به روی ما بازتر شده و خوشبختی در انتظار ماست.
روی دیگر سکه این رحمت الهی که هنوز که هنوزست دست از سر کچل ما برنداشته،توام شدن تمام خاطرات ما با درس توی این دو سال بوده.آقا همین دیشب بود که علی جانمان می گفت :سارا اگه این درس رو قبول نشم میرم انصراف میدم.و سارا جان به سبک جکی جان به هوا پرواز کرد و باز به سبک ایشون با جفت پا به سمت علی حمله ور شد که مگه ما مسخره ایم که این همه درس خوندیم و تمام زندگی دو ساله مون درگیر این درسای لعنتی بودیم الان ترم آخری به این نتیجه رسیدی.فکر کنید،۵ روز بعد ازعروسی امتحانات ترم اول ما شروع شد و ما توی ماه عسل هر شب تا ۵ صبح در حال درس خوندن بودیم و اون دوران کتابامون رو بیشتر دیدیم تا همدیگر رو.بعد از اون اولین عیدمون که بدترین عید زندگی من به خاطر خاطرات خوشی که مامان و برادر علی برام رقم زدن باز توام با درس بود.شاید جفتمون خیلی بچه های درس خونی نباشیم اما استرس درس رو همیشه داشتیم.چه تو مهمونی چه مسافرت و ......خلاصه هنوز این رحمت الهی عزیز حالا حالاها با ما همراهه.البته من تئوری هام رو تموم کردم نیست از علی زرنگترم
اما سر پروژه ام علی حالم رو جا میاره و مطمئنا زودتر تموم می کنه.البته من اولتیماتوم بهش دادم که خدای من اون خداست تو زودتر تموم کنی!(قربونش برم من)
ولی خدایی الان هم که یک ساله که امتحاناتم تموم شده هنوز هر ترم استرس امتحانات علی رو دارم.همین دیشب تا ساعت ۳ نصفه شب داشتم توی حل کردن تمرینات بهش کمک می کردم.ترم پیش برای سمینار من با علی دو شبه ۱۴۰ صفحه سمینار پاکنویس کردیم.خلاصه دست به دست هم قرار دو تا مدرک بگیریم و بذاریم لب کوزه و ...........
****(یک تو ضیح ضروری:سیمین در حال حاضر بهترین و مهربونترین دوست منه که از من ۶ سال و از علی ۴ سال بزرگتر و در جریان علاقمندی ما نقش مهمی داشت و زمان اتفاق افتادن این جریانات در حال برگزاری جشن عروسی بود و الان ۲ تا پسر داره!!)
*یک خبر:یک شنبه هفته پیش مسافران از u*s*a برگشتن و چشممون روشن شد و اعصاب بنده هم که چند وقتی بود ورزش نکرده بود توسط مادرشوهر عزیزتر از جان یه ایروبیکی انجام داد.فکرکن روز عاشورا به سان یک کوزت یک خونه ۲۶۰ متری رو به همراه کمک های علی تمیز کردم.حتی شب اومدنشون برای ناهار فرداشون قورمه سبزی درست کردم و آماده گذاشتم.روی میز توی گلدون دوتا دسته گل گذاشتم.شیرینی و شکلات توی ظرفها ریختم.خونه عین گل شده بود.خود مادرشوهرم ازم می پرسید چکار کردی گازم اینقدر نو شده!!!یا سنگ حموم چقدر سفید شده!!!(آقای مهندس علی سابیده بود).جالب اینجاست وقتی جفتمون مثل دو کارگر انجام وظیفه می کردیم،برادرشوهر می گفت:چه خبره؟نکنه قراره سوغاتی های توپ تری نصیب شما بشه!!!!!!!
با تمام این اوصاف اونوقت مادرشوهر.........عیب نداره.باز هم اگه بره من به خاطر بابا و علی هر کار از دستم برمیاد میکنم.
**شاد باشید.خیلی خیلی خیلی.و هر حاجتی دارید امیدوارم هر چی زودتر حاجتتون برآورده بشه.

