تبليغاتX
مهر تابان - برگ چهل و سوم
سه شنبه 15 اردیبهشت1388
برگ چهل و سوم

لحظه خداحافظی........

ای کاروان آهسته ران کارام جانم می رود    وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود

خدایا!خدای خوب و مهربونم ازت ممنونم من رو طلبیدی.ازت ممنونم که من رو زمانی که حتی نمی تونستم فکر پا گذاشتن به خونه ات رو تا چند سال آیند ه داشته باشم صدا کردی.کلمه لبیک رو که میگم اشک تو چشمام جمع میشه.باورم نمیشه قراره دور خونه ات بچرخم و بگم :لبیک اللهم لبیک............ خدای مهربونم کمکم کن.کمکم کن که این سفر فقط برام یه سفر نباشه!کمکم کن با هر لبیکی که میگم یه پرده از تاریکی قلبم از بین بره .کمکم کن تا نورت آنچنان دلم رو روشن کنه و یاد عظمتت اون رو پرفروغ نگه داره که تاریکی غمی که از بنده های نامهربونت به قلبم نزدیک میشه نتونه در اون نفوذ کنه.کمکم کن.کمکم کن قدر نعمتهای بیشمارت رو بدونم.کمکم کن تا بتونم از عهده شکرگزاری نعمتهات بربیام.می دونم که تا الان خیلی کاهلی و سستی کردم.می دونم حتی نتونستم از پس شکرگذاری حتی گوشه ای از این همه نعمتت بر بیام.اما تو که می دونی من ساراام!بنده پر روت. که اگه از در بیرونش کنی ار پنجره میاد تو.همونی که به پات می افته تا ببخشیش.همونی که دست به دامانت میشه و التماست می کنه.می دونم که می دونی همه نعمت های این زندگی رو فقط و فقط از لطف بی منتهای تو دارم دارم.علی عزیزم رو مظهر عشق ناب و پاک آسمونی توئه.پدر و مادرم که با یادآوری مهربونی هاشون  تپش قلبم تند میشه.المیرای عزیزم که همدم تنهایی هام بوده .بابای علی که پشتیبان زندگیمونه و بدون چشمداشت به حتی یک تشکر از هیچ کاری برامون فروگذار نبوده و نگاه مهربونش به من برام یه دنیا می ارزه و تمامی شرایط این سفر رو برامون فراهم کرده.مامان علی که با اینکه تحت فشاره تا مبادا به من محبت کنه! از ته دل اینقدر دوستم داره که حتی کفش احرامش رو که با هزار ذوق 5 سال پیش برای خودش خریده بوده و کنار گذاشته رو به من میده .مادری که جلوی پای من توی مهمونی کفش جفت می کنه و همه رو متعجب می کنه.حتی نامهربونیهاش هم باعث شده قلبامون بیشتر بهم نزدیک باشه.اینا همه نعمتهایی اند که دارم و متاسفانه بعضی اوقات فراموششون می کنم .مهربون خدای عزیزم،شنیدم قبل از نگاه به کعبه ات سه آرزو  در دل بکنیم و بعد به خونه ات نگاه کنیم هر سه برآورده میشه.به صحتش کاری ندارم.می دونم هر جا و هر جور که ازنت چیزی بخوام بهم میدی .اما این قضیه فرصتی شد که به سه آرزوی مهم زندگی فکر کنم.اول از همه که برام مهمترینه طول عمر و سلامتی همه عزیزانمه.من جمله علی،مامان بابای خودم و المیرا و مامان بابای علی.دوم هموار شدن راه سخت شروع کار کارخونه است که این روزا بدجوری فکرامون رو مشغول کرده و انرژیمون رو گرفته.و سوم اینکه اگه صلاح می دونی من از همه عزیزانم زودتر بیام پیشت و کمتر عمر کنم.این برام خیلی مهمه.خودت می دونی که چقدر من ضعیفم و تحملم کمه.بقیه اش هم چون مالی و دنیویه میام اونجا بهت میگم!

*امشب ساعت ۱۲ مسافرت آسمونی من شروع می شه.همراهامون هم همه اون عزیزانی اند که بالا گفتم.مامان بابی خودم و المیرا و مامان بابای علی.اینقدر گیجم هنوز نتونستم کارهام رو تموم کنم.چمدون هنوز بالای کمد و اتوی لباس ها هنوز تموم  نشده.از ساعت ۹ صبح تا همین یه ربع قبل داشتم اتو می زدم ها.اما لرزش دست هام و سر گیجه ام که از استرسه نمی ذاره کارام رو درست حسابی تموم کنم.حالا فکر کن توی این گیر و دار دیشب ماشینمون خراب شد و ساعت ۱۲ شب توی خیابون ولش کردیم و با آژانس بر گشتیم خونه و علی هم تا بعد از ظهر نیست که کمکم کنه.از صبح یه سری تلفن زدم.اما هنوز از دایی ها و عمو ها و عمه ها و ........... خداحافظی نکردم!گفتم حالا اونا رو شب انجام میدم فعلا یه خداحافظی وبلاگی انجام بدم تا بعد.

*خلاصه هر بدی یا خوبی از من دیدید حلال کنید.به یاد همتون هستم.شما هم اگه چیز خاصی مدنظرتون بود برام کامنت بذارید .تا عصر بر میگردم.اگه هم اونجا امکانات بود به اینجا سر میزنم.

در رفتن جان از بدن گویند هر قومی سخن             من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

 

نوشته شده توسط سارا در 1:5 PM | | لینک به این مطلب
" by pagerank"
>